همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 67.
"ویو پارک دوین"
بعد از اون اتفاق...
همه برگشته بودن سر کار.
ولی...
فضای شرکت اصلاً مثل قبل نبود.
هرکی از کنارم رد میشد...
یه لبخند ریزی میزد.
انگار...
همه فهمیده بودن توی اتاق جونگ کوک چی گذشته.
با حرص تایپ میکردم.
+«وای خدا...»
+«همه دارن نگام میکنن.»
ملیس آروم صندلیشو نزدیکم کشید.
_«خوبی؟»
+«آره.»
_«مطمئنی؟»
+«آره بابا.»
سوآ خندید.
_«رئیسمون دادش خیلی بلند بودا...»
+«مرسی که یادآوری کردی.»
ملیس زد زیر خنده.
_«آخرشم بغلت کرد.»
صورتم از خجالت قرمز شد.
+«خفه شین...»
_«هیچی نشده بود.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
_«آرههه...»
_«هیچی نشده بود.»
+«به خدا فقط...»
قبل از اینکه جملهمو تموم کنم...
صدای یونا از ورودی شرکت بلند شد.
_«بفرمایید...»
_«بفرمایید داخل.»
همه ناخودآگاه سرشونو برگردوندن.
یه زن...
با هودی سفید...
شلوار جین مشکی...
و عینک آفتابی وارد شرکت شد.
موهاش کمی بهم ریخته بود.
یه کیف طراحی هم روی دوشش بود.
همین که عینکشو برداشت...
ملیس آروم گفت:
_«این همونه...»
سوآ زمزمه کرد:
_«دختر آقای ییلدیریم...»
بوراک هم اخماش رفت توی هم.
دونگ وو با خنده دستشو بالا آورد.
_«سلام ملت.»
یونا لبخند زد.
_«آقای جئون منتظرتون هستن.»
_«میدونم.»
ولی...
به جای اینکه بره سمت اتاق جونگ کوک...
مستقیم...
سمت میز ما اومد.
جلوی میز من ایستاد.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
_«تو باید پارک دوین باشی.»
متعجب از جام بلند شدم.
+«بله...»
+«شما منو میشناسین؟»
_«آره.»
_«جونگ کوک خیلی ازت حرف زده.»
ملیس با تعجب دهنش باز موند.
سوآ یواش آرنج زد بهش.
بوراک هم اخماش بیشتر توی هم رفت.
من خودم گیج شده بودم.
+«از...»
+«من؟»
دونگ وو خندید.
_«آره.»
_«همون دختر لجبازی که فکر میکرد دنیا رو خراب کرده.»
از خجالت سرمو پایین انداختم.
+«اون...»
+«اون فقط...»
همون موقع...
در اتاق رئیس باز شد.
جونگ کوک بیرون اومد.
همین که دونگ وو رو دید...
لبخند کمرنگی زد.
_«بالاخره اومدی.»
دونگ وو برگشت سمتش.
بعد...
بدون اینکه به اطراف نگاه کنه...
بلند گفت:
_«سلام کوکی.»
کل شرکت ساکت شد.
صدای تایپ همه قطع شد.
یونا آروم پلک زد.
ملیس سرشو چرخوند سمت جونگ کوک.
سوآ لبشو گاز گرفت که نخنده.
بوراک با تعجب گفت:
_«کوکی؟!»
من...
بیاختیار...
به جونگ کوک نگاه کردم.
اون فقط چشمهاشو بست...
و با کلافگی دستشو روی پیشونیش کشید.
_«دونگ وو...»
_«تو شرکتی.»
_«یکم مراعات کن.»
دونگ وو با خونسردی شونه بالا انداخت.
_«نمیشه.»
_«از اول کوکی بودی.»
_«الانم کوکیای.»
ملیس دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.
سوآ هم زیر لب گفت:
_«وای...»
_«این از دوینم بدتره.»
منم بیاختیار...
گوشه لبم بالا رفت.
جونگ کوک یه نگاه کوتاه به من انداخت.
نگاهی که انگار میگفت:
«ببین با چه آدمایی طرفم...»
و من...
برای اولین بار بعد از اون همه استرس...
واقعی خندیدم.
پارت 67.
"ویو پارک دوین"
بعد از اون اتفاق...
همه برگشته بودن سر کار.
ولی...
فضای شرکت اصلاً مثل قبل نبود.
هرکی از کنارم رد میشد...
یه لبخند ریزی میزد.
انگار...
همه فهمیده بودن توی اتاق جونگ کوک چی گذشته.
با حرص تایپ میکردم.
+«وای خدا...»
+«همه دارن نگام میکنن.»
ملیس آروم صندلیشو نزدیکم کشید.
_«خوبی؟»
+«آره.»
_«مطمئنی؟»
+«آره بابا.»
سوآ خندید.
_«رئیسمون دادش خیلی بلند بودا...»
+«مرسی که یادآوری کردی.»
ملیس زد زیر خنده.
_«آخرشم بغلت کرد.»
صورتم از خجالت قرمز شد.
+«خفه شین...»
_«هیچی نشده بود.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
_«آرههه...»
_«هیچی نشده بود.»
+«به خدا فقط...»
قبل از اینکه جملهمو تموم کنم...
صدای یونا از ورودی شرکت بلند شد.
_«بفرمایید...»
_«بفرمایید داخل.»
همه ناخودآگاه سرشونو برگردوندن.
یه زن...
با هودی سفید...
شلوار جین مشکی...
و عینک آفتابی وارد شرکت شد.
موهاش کمی بهم ریخته بود.
یه کیف طراحی هم روی دوشش بود.
همین که عینکشو برداشت...
ملیس آروم گفت:
_«این همونه...»
سوآ زمزمه کرد:
_«دختر آقای ییلدیریم...»
بوراک هم اخماش رفت توی هم.
دونگ وو با خنده دستشو بالا آورد.
_«سلام ملت.»
یونا لبخند زد.
_«آقای جئون منتظرتون هستن.»
_«میدونم.»
ولی...
به جای اینکه بره سمت اتاق جونگ کوک...
مستقیم...
سمت میز ما اومد.
جلوی میز من ایستاد.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
_«تو باید پارک دوین باشی.»
متعجب از جام بلند شدم.
+«بله...»
+«شما منو میشناسین؟»
_«آره.»
_«جونگ کوک خیلی ازت حرف زده.»
ملیس با تعجب دهنش باز موند.
سوآ یواش آرنج زد بهش.
بوراک هم اخماش بیشتر توی هم رفت.
من خودم گیج شده بودم.
+«از...»
+«من؟»
دونگ وو خندید.
_«آره.»
_«همون دختر لجبازی که فکر میکرد دنیا رو خراب کرده.»
از خجالت سرمو پایین انداختم.
+«اون...»
+«اون فقط...»
همون موقع...
در اتاق رئیس باز شد.
جونگ کوک بیرون اومد.
همین که دونگ وو رو دید...
لبخند کمرنگی زد.
_«بالاخره اومدی.»
دونگ وو برگشت سمتش.
بعد...
بدون اینکه به اطراف نگاه کنه...
بلند گفت:
_«سلام کوکی.»
کل شرکت ساکت شد.
صدای تایپ همه قطع شد.
یونا آروم پلک زد.
ملیس سرشو چرخوند سمت جونگ کوک.
سوآ لبشو گاز گرفت که نخنده.
بوراک با تعجب گفت:
_«کوکی؟!»
من...
بیاختیار...
به جونگ کوک نگاه کردم.
اون فقط چشمهاشو بست...
و با کلافگی دستشو روی پیشونیش کشید.
_«دونگ وو...»
_«تو شرکتی.»
_«یکم مراعات کن.»
دونگ وو با خونسردی شونه بالا انداخت.
_«نمیشه.»
_«از اول کوکی بودی.»
_«الانم کوکیای.»
ملیس دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.
سوآ هم زیر لب گفت:
_«وای...»
_«این از دوینم بدتره.»
منم بیاختیار...
گوشه لبم بالا رفت.
جونگ کوک یه نگاه کوتاه به من انداخت.
نگاهی که انگار میگفت:
«ببین با چه آدمایی طرفم...»
و من...
برای اولین بار بعد از اون همه استرس...
واقعی خندیدم.
- ۲.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط