برادرخوانده‌ی‌من پارت24:

سر میز شام همه خانواده دور هم جمع شدن. سمت راست جونگ‌هیون یوری نشسته بود و سمت چپش جی‌اون. تهیونگ‌کنار جی‌اون و جونگ‌کوک کنار یوری بود. جونگ‌کوک و تهیونگ رو به روی هم بودن و از نگاه کردن به هم طفره میرفتن. یوری برای پدرش لوس میشد و جونگ‌هیون ناز دخترشو میکشید.
_آپا میشه یه کم کیمباپ بهم بدی؟
جونگ‌هیون ظرف کیمباپ رو به طرف دخترش گرفت.
_بفرمایید دختر خوشگل آپا
یوری لبخند دندون‌نمایی زد و با چاپستیکش یکی از کیمباپ ها رو برداشت و توی بشقابش گذاشت.
_ممنونم
جونگ‌هیون ظرف رو سر جاش برگردوند و گفت:
_میخواستم یه موضوعی رو باهاتون در میون بذارم فکر میکنم الان وقت مناسبی برای مطرح کردنش باشه
تهیونگ با شنیدن این جمله نگاهشو به جونگ‌کوک داد. جونگ‌کوک نگاهی به جونگ‌هیون انداخت و بعد به تهیونگ نگاه کرد. به سرعت ارتباط چشمیشونو قطع کرد و سعی کرد خودشو مشغول نشون بده. جونگ‌هیون ادامه داد:
_جونگ‌کوک قراره به زودی ازدواج کنه
نگاه متعجب یوری و جی‌اون سمت جونگ‌هیون کشیده شد اما تهیونگ بدون تعجب فقط دست از خوردن کشید. موضوع رو میدونست اما بازم حالش گرفت. دوباره نگاهشو سمت جونگ‌کوک کشید و جونگ‌کوک بازم سعی کرد باهاش ارتباط چشمی نداشته باشه. یوری اولین کسی بود که اظهار نظر کرد:
_واقعا اوپا؟ کدوم دختر خوشبختی قراره همسرت بشه؟ خوشگله نه؟ اسمش چیه؟
جونگ‌کوک دستپاچه بود طوری که انگار دلش نخواد همه موضوع رو بدونن. جونگ‌هیون به سوالات یوری خندید.
_همه رو میفهمی دختر انقدر سوال پیچش نکن
جی‌اون که انگار مسئله اصلا براش مهم نبود نگاهشو به جونگ‌کوک داد:
_مبارکه
و بدون حرف دیگه‌ای دوباره مشغول خودن خوراکش شد. این وسط تهیونگ بود که نه چیزی میخورد و نه چیزی میگفت فقط به جونگ‌کوک خیره مونده بود. جونگ‌هیون از سر میز بلند شد. جی‌اون هم بی هیچ حرفی اونا رو ترک کرد. تهیونگ احساس خفگی میکرد. قلبش داشت مچاله میشد و اون بدون نشون دادن هیچ ری‌اکشنی فقط به پسر مقابلش نگاه میکرد. جونگ‌کوک بالاخره تسلیم شد و نگاهشو سمت چشمای برادرخونده‌ش کشید. تهیونگ دستاشو روی میز مشت کرده بود و اخم خفیفی بین ابروهاش جا خوش کرده بود. یوری باز سوالاشو از سر گرفت:
_اوپا نگفتی اسمش چیه
جونگ‌کوک نگاهشو به یوری داد:
_لیلی، لیلیانا کیم. دختر ووبین کیم، شریک پدر تو ایتالیا
دوباره نگاهشو به تهیونگ داد و این‌بار تهیونگ بود که با بلند شدنش ارتباط چشمیشونو قطع میکرد و با بالا رفتن از پله ها به اتاقش پناه میبرد.
دیدگاه ها (۴)

تو مال منی...p6

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط