「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 22
✦.................................
تهیونگ.
پیراهن مشکیاش نیمهکاره از تنش بیرون آمده بود و عضلات برجستهی شانهها و بازوهایش زیر نور سایه انداخته بودند.
بدنش، بیش از حد قدرتمند و تراشیده به نظر میرسید؛ انگار سالها جنگیده باشد، نه فقط زندگی کرده باشد.
رگهای روی ساعدش واضح بود و موهای تیرهاش کمی روی پیشانیاش ریخته بودند.
برای یک لحظه، هیچکدام تکان نخوردند.
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی آیلین قفل شد.
چشمهای تیرهاش، در آن سکوت ناگهانی، خطرناکتر از همیشه بودند.
آیلین نفسش را فراموش کرد.
او… داشت لباس عوض میکرد.
دست تهیونگ هنوز روی یقهی پیراهنش مانده بود، اما نگاهش کاملاً روی دختر مقابلش ثابت بود.
حیرتی کوتاه از صورتش گذشت؛ حیرتی که خیلی زود جایش را به همان ابهت سرد همیشگی داد.
ــ تو اینجا چیکار میکنی؟
صدایش بم و خشن بود.
نه بلند، اما آنقدر سنگین که انگار تمام اتاق را پر کرد.
آیلین تازه به خودش آمد.
با دستپاچگی نگاهش را از بدن عضلانی او گرفت، اما گونههایش از شوک و خجالت داغ شده بودند.
+من؟!
تو اینجا چیکار میکنی؟!
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
سپس خیلی آرام، پیراهنش را روی تخت انداخت و یک قدم جلو آمد.
فقط یک قدم.
اما همان یک قدم کافی بود تا آیلین ناخودآگاه عقب برود.
قد بلندش، شانههای پهن و آن نگاه سنگین… حضورش تمام فضا را میبلعید.
انگار اتاق برای او ساخته شده بود.
تهیونگ با خونسردی خطرناکی گفت:
+چون اینجا خونهی منه.
کلمات محکم و قاطع از دهانش خارج شدند.
بدون مکث.
بدون ذرهای تردید.
آیلین ماتش برد.
+چی…؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
آرام دستش را میان موهایش کشید و ادامه داد:
ــ فکر کردی اومدی خونهی کی؟
صدای قلب آیلین توی گوشش میپیچید.
حالا همهچیز معنا پیدا میکرد؛
این سکوت عجیب خانه، بوی همیشگی عطر مردانه، حضور سنگینی که در تمام فضا حس میشد…
همهچیز متعلق به او بود.
تهیونگ.
آیلین سعی کرد چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کردند.
نگاهش ناخواسته دوباره روی بدن قدرتمند مرد افتاد و سریع چشم دزدید.
تهیونگ متوجه شد.
و گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
نه لبخند.
چیزی خطرناکتر از آن.
ل
بعد آرامتر، اما با لحنی که هنوز پر از سلطه بود، گفت:
ــ قبل از اینکه وارد اتاق یه مرد بشی… در بزن.
آیلین حس کرد تمام صورتش آتش گرفته.
با عجله سرش را پایین انداخت.
+م... معذرت میخوام.
و قبل از اینکه بیشتر از این زیر نگاه سنگینش دوام بیاورد، سریع عقب رفت و از اتاق بیرون زد.
در که بسته شد، تازه توانست نفس بکشد.
اما هنوز تصویر تهیونگ از ذهنش بیرون نمیرفت؛
آن بدن قدرتمند، آن نگاه تیره و آن صدای بمِ خطرناک:
«اینجا خونهی منه.»
و آیلین همانجا در راهرو فهمید…
ورودش به این خانه، اشتباه سادهای نبود.
شروع یک فاجعه بود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 22
✦.................................
تهیونگ.
پیراهن مشکیاش نیمهکاره از تنش بیرون آمده بود و عضلات برجستهی شانهها و بازوهایش زیر نور سایه انداخته بودند.
بدنش، بیش از حد قدرتمند و تراشیده به نظر میرسید؛ انگار سالها جنگیده باشد، نه فقط زندگی کرده باشد.
رگهای روی ساعدش واضح بود و موهای تیرهاش کمی روی پیشانیاش ریخته بودند.
برای یک لحظه، هیچکدام تکان نخوردند.
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی آیلین قفل شد.
چشمهای تیرهاش، در آن سکوت ناگهانی، خطرناکتر از همیشه بودند.
آیلین نفسش را فراموش کرد.
او… داشت لباس عوض میکرد.
دست تهیونگ هنوز روی یقهی پیراهنش مانده بود، اما نگاهش کاملاً روی دختر مقابلش ثابت بود.
حیرتی کوتاه از صورتش گذشت؛ حیرتی که خیلی زود جایش را به همان ابهت سرد همیشگی داد.
ــ تو اینجا چیکار میکنی؟
صدایش بم و خشن بود.
نه بلند، اما آنقدر سنگین که انگار تمام اتاق را پر کرد.
آیلین تازه به خودش آمد.
با دستپاچگی نگاهش را از بدن عضلانی او گرفت، اما گونههایش از شوک و خجالت داغ شده بودند.
+من؟!
تو اینجا چیکار میکنی؟!
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
سپس خیلی آرام، پیراهنش را روی تخت انداخت و یک قدم جلو آمد.
فقط یک قدم.
اما همان یک قدم کافی بود تا آیلین ناخودآگاه عقب برود.
قد بلندش، شانههای پهن و آن نگاه سنگین… حضورش تمام فضا را میبلعید.
انگار اتاق برای او ساخته شده بود.
تهیونگ با خونسردی خطرناکی گفت:
+چون اینجا خونهی منه.
کلمات محکم و قاطع از دهانش خارج شدند.
بدون مکث.
بدون ذرهای تردید.
آیلین ماتش برد.
+چی…؟
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
آرام دستش را میان موهایش کشید و ادامه داد:
ــ فکر کردی اومدی خونهی کی؟
صدای قلب آیلین توی گوشش میپیچید.
حالا همهچیز معنا پیدا میکرد؛
این سکوت عجیب خانه، بوی همیشگی عطر مردانه، حضور سنگینی که در تمام فضا حس میشد…
همهچیز متعلق به او بود.
تهیونگ.
آیلین سعی کرد چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کردند.
نگاهش ناخواسته دوباره روی بدن قدرتمند مرد افتاد و سریع چشم دزدید.
تهیونگ متوجه شد.
و گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
نه لبخند.
چیزی خطرناکتر از آن.
ل
بعد آرامتر، اما با لحنی که هنوز پر از سلطه بود، گفت:
ــ قبل از اینکه وارد اتاق یه مرد بشی… در بزن.
آیلین حس کرد تمام صورتش آتش گرفته.
با عجله سرش را پایین انداخت.
+م... معذرت میخوام.
و قبل از اینکه بیشتر از این زیر نگاه سنگینش دوام بیاورد، سریع عقب رفت و از اتاق بیرون زد.
در که بسته شد، تازه توانست نفس بکشد.
اما هنوز تصویر تهیونگ از ذهنش بیرون نمیرفت؛
آن بدن قدرتمند، آن نگاه تیره و آن صدای بمِ خطرناک:
«اینجا خونهی منه.»
و آیلین همانجا در راهرو فهمید…
ورودش به این خانه، اشتباه سادهای نبود.
شروع یک فاجعه بود.
- ۱.۹k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط