پارت آخر | پایانی که ادامه دارد:)
پارت آخر | پایانی که ادامه دارد:)
چند ماه بعد...
بالاخره روزی رسید که همه منتظرش بودن.
لارا و میچا کنار هم ایستاده بودن؛ هر دو با لباس سفید، در حالی که جیهان و جونگکوک روبهروشون ایستاده بودن و با لبخند نگاهشون میکردن.
مراسم ساده بود، اما برای چهار نفرشون، مهمترین روز زندگیشون بود.
وقتی عاقد جملهی آخر رو خوند و گفت:
— از امروز شما زن و شوهر هستید.
جونگکوک لبخند زد و دست لارا رو گرفت.
لارا با خجالت نگاهش کرد.
جونگکوک آروم نزدیک شد و بوسهای شیرین و طولانی روی لبهاش گذاشت.
صدای تشویق و خندهی مهمونها بلند شد.
آن طرفتر هم جیهان و میچا بعد از شنیدن جملهی عاقد، همدیگه رو در آغوش گرفتن و با خنده همدیگه رو بوسیدن.
رزا از بین جمعیت فریاد زد:
— بالاخره تموم شددد! 😂
همه خندیدن.
کمی بعد، وقتی مهمونها کمکم آمادهی رفتن شدن، مادر لارا دخترش رو کنار کشید و با لحنی جدی اما خندان گفت:
— لارا جان...
لارا:
— بله مامان؟
مادرش آهسته گفت:
— مراقب باش یه وقت زود حامله نشی!
صورت لارا درجا سرخ شد.
— ماماننن! 😳
مادرش خندید:
— خب دخترم، شوهرت دیگه!
جونگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، حرفشون رو شنید و با لبخند شیطنتآمیزی به لارا نگاه کرد.
لارا با چشمهای گرد شده زیر لب گفت:
— بهت میخندم!
جونگکوک:
— من که چیزی نگفتم!
بعد از خداحافظی با همه، ماشینها یکییکی دور شدن.
آخر شب، جونگکوک و لارا بالاخره به خانهی خودشون رسیدن.
در که بسته شد، سکوت عجیبی خونه رو گرفت.
لارا کفشهاش رو درآورد و نفس راحتی کشید.
— بالاخره تنها شدیم...
جونگکوک کتش رو کنار گذاشت و با لبخند به سمتش رفت.
— از صبح منتظر همین جمله بودم.
لارا خندید:
— تو از صبح فقط منتظر تنها شدن بودی؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— نه...
دستهاش رو دور کمر لارا گذاشت.
— منتظر بودم بالاخره بتونم بهت بگم...
آروم پیشونیش رو بوسید.
— خانوم جونگکوک.
لارا لبخند زد و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
— شوهرم...
جونگکوک مکث کرد.
بعد لبخند عمیقی روی صورتش نشست.
— دوباره بگو.
لارا خندید:
— شوهرم.
جونگکوک این بار اون رو محکم در آغوش گرفت و بوسهای طولانی روی لبهاش گذاشت.
لارا با خنده ازش فاصله گرفت.
— کوک... خستهام.
جونگکوک دستش رو گرفت.
— پس بریم استراحت کنیم.
لارا با شیطنت نگاهش کرد.
— مطمئنی فقط استراحته؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد با همون لبخند شیطنتآمیز همیشگی گفت:
— خودت بهتر از من میدونی امشب قراره چطور تموم بشه.
لارا خندید و دستش رو گرفت.
هر دو به سمت اتاق رفتن.
در آرامآرام بسته شد...
و برای اولین بار، خانهی جدیدشان واقعاً تبدیل شد به خانهای برای دو نفر که قرار بود زندگیشان را از همین شب، کنار هم شروع کنند.
****
پارک لارا
_اره دیگه اینم از داستان مامانی و بابایی.
لایلا: مامانی منم میتونم با بابایی اجدواج تونم؟
_نخیر بابات مال منه خانومم.
مینسو: مامانیی بابایی مال ماستت.
_(با غروررر) هیسسس دعوا نکنین من مال سه تا تونم.
مینی: هولاااا (ذوق)
_(خنده) کی اومدیی
_همین تازه قشنگم، ببینم داشتید چی میگفتین؟
_داستانمون رو، کوکی ینی ما ادامه داریم؟
_تا ابد، حتا تو اون دنیا عشق ما ادامه داره:)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب هر شروعی پایان خودشو داره دیگه چه غم انگیز و چه شاد، قصه ی ما و پایانش احتمالا تو ذهنا جا خشک میکنه چون داستان زیبا و با عشقی واقعی بود:)
چند ماه بعد...
بالاخره روزی رسید که همه منتظرش بودن.
لارا و میچا کنار هم ایستاده بودن؛ هر دو با لباس سفید، در حالی که جیهان و جونگکوک روبهروشون ایستاده بودن و با لبخند نگاهشون میکردن.
مراسم ساده بود، اما برای چهار نفرشون، مهمترین روز زندگیشون بود.
وقتی عاقد جملهی آخر رو خوند و گفت:
— از امروز شما زن و شوهر هستید.
جونگکوک لبخند زد و دست لارا رو گرفت.
لارا با خجالت نگاهش کرد.
جونگکوک آروم نزدیک شد و بوسهای شیرین و طولانی روی لبهاش گذاشت.
صدای تشویق و خندهی مهمونها بلند شد.
آن طرفتر هم جیهان و میچا بعد از شنیدن جملهی عاقد، همدیگه رو در آغوش گرفتن و با خنده همدیگه رو بوسیدن.
رزا از بین جمعیت فریاد زد:
— بالاخره تموم شددد! 😂
همه خندیدن.
کمی بعد، وقتی مهمونها کمکم آمادهی رفتن شدن، مادر لارا دخترش رو کنار کشید و با لحنی جدی اما خندان گفت:
— لارا جان...
لارا:
— بله مامان؟
مادرش آهسته گفت:
— مراقب باش یه وقت زود حامله نشی!
صورت لارا درجا سرخ شد.
— ماماننن! 😳
مادرش خندید:
— خب دخترم، شوهرت دیگه!
جونگکوک که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، حرفشون رو شنید و با لبخند شیطنتآمیزی به لارا نگاه کرد.
لارا با چشمهای گرد شده زیر لب گفت:
— بهت میخندم!
جونگکوک:
— من که چیزی نگفتم!
بعد از خداحافظی با همه، ماشینها یکییکی دور شدن.
آخر شب، جونگکوک و لارا بالاخره به خانهی خودشون رسیدن.
در که بسته شد، سکوت عجیبی خونه رو گرفت.
لارا کفشهاش رو درآورد و نفس راحتی کشید.
— بالاخره تنها شدیم...
جونگکوک کتش رو کنار گذاشت و با لبخند به سمتش رفت.
— از صبح منتظر همین جمله بودم.
لارا خندید:
— تو از صبح فقط منتظر تنها شدن بودی؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— نه...
دستهاش رو دور کمر لارا گذاشت.
— منتظر بودم بالاخره بتونم بهت بگم...
آروم پیشونیش رو بوسید.
— خانوم جونگکوک.
لارا لبخند زد و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
— شوهرم...
جونگکوک مکث کرد.
بعد لبخند عمیقی روی صورتش نشست.
— دوباره بگو.
لارا خندید:
— شوهرم.
جونگکوک این بار اون رو محکم در آغوش گرفت و بوسهای طولانی روی لبهاش گذاشت.
لارا با خنده ازش فاصله گرفت.
— کوک... خستهام.
جونگکوک دستش رو گرفت.
— پس بریم استراحت کنیم.
لارا با شیطنت نگاهش کرد.
— مطمئنی فقط استراحته؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد با همون لبخند شیطنتآمیز همیشگی گفت:
— خودت بهتر از من میدونی امشب قراره چطور تموم بشه.
لارا خندید و دستش رو گرفت.
هر دو به سمت اتاق رفتن.
در آرامآرام بسته شد...
و برای اولین بار، خانهی جدیدشان واقعاً تبدیل شد به خانهای برای دو نفر که قرار بود زندگیشان را از همین شب، کنار هم شروع کنند.
****
پارک لارا
_اره دیگه اینم از داستان مامانی و بابایی.
لایلا: مامانی منم میتونم با بابایی اجدواج تونم؟
_نخیر بابات مال منه خانومم.
مینسو: مامانیی بابایی مال ماستت.
_(با غروررر) هیسسس دعوا نکنین من مال سه تا تونم.
مینی: هولاااا (ذوق)
_(خنده) کی اومدیی
_همین تازه قشنگم، ببینم داشتید چی میگفتین؟
_داستانمون رو، کوکی ینی ما ادامه داریم؟
_تا ابد، حتا تو اون دنیا عشق ما ادامه داره:)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب هر شروعی پایان خودشو داره دیگه چه غم انگیز و چه شاد، قصه ی ما و پایانش احتمالا تو ذهنا جا خشک میکنه چون داستان زیبا و با عشقی واقعی بود:)
- ۱.۴k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط