خون و عشق 🩸❤️
خون و عشق 🩸❤️
پارت ششم
سه روز گذشته بود.
هان دیگه لینو رو ندیده بود.
راستش اولش فکر میکرد دوباره یه جایی میبینتش، ولی هرچی روزها گذشت، کمکم داشت به خودش میقبولوند که شاید اون اتفاق فقط یه تصادف عجیب بوده.
همون روز، برای انجام یه کار از خونه بیرون زده بود.
گوشی توی دستش بود و داشت پیامهاش رو چک میکرد که جلوی یه کافه ایستاد.
هان: آخ... یادم رفت اینجا قرار دارم.
در رو باز کرد و وارد شد.
چند دقیقه بعد، یکی از کارکنای کافه از کنارش رد شد و با صدای آرومی با همکارش حرف زد.
؟: اون سفارش رو برای لینو بذار کنار، خودش بعداً میاد میبره.
هان همونجا مکث کرد.
اسمش خیلی عادی گفته شده بود.
هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود.
ولی هان ناخودآگاه سرش رو برگردوند.
هان: لینو...؟
مردی که کنارش بود، چیزی گفت و اون دو نفر رفتن سمت آشپزخونه.
هان چند ثانیه همونجا موند.
بعد با خودش آروم خندید.
هان: نه بابا... چقدر دارم به این اسم گیر میدم.
رفت نشست و گوشیاش رو روی میز گذاشت.
چند دقیقه بعد سفارش خودش رو گرفت و مشغول خوردن شد.
همهچیز عادی بود.
تا اینکه در کافه باز شد.
هان حتی سرش رو بلند نکرد.
فقط صدای قدمهای کسی نزدیک شد و بعد صدای یکی از کارکنها اومد.
؟: آقای لی، سفارشتون آمادهست.
هان بدون دلیل خاصی سرش رو بلند کرد.
اما کسی که جلوی پیشخوان ایستاده بود، پشتش به هان بود.
هان فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دوباره سرش رو پایین انداخت.
اصلاً نمیدونست چرا قلبش یه لحظه تندتر زد
و اون طرف، لینو بدون اینکه حتی متوجه حضور هان بشه، سفارشش رو گرفت و از کافه بیرون رفت.
پارت هفتم
لینو از کافه بیرون اومد و در حالی که سفارش رو توی دستش گرفته بود، گوشیاش رو از جیبش درآورد.
چند تا پیام از سونگمین داشت.
سونگمین: کجایی؟
لینو: بیرونم
سونگمین: سفارشو گرفتی؟
لینو: آره
سونگمین: پس زود بیا
لینو گوشی رو توی جیبش گذاشت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ماشین باعث شد کنار بره.
لینو: چه عجلهای دارن همه...
سرش رو بالا آورد و به خیابون نگاه کرد.
برای یه لحظه، از پشت شیشهی کافه یه نفر رو دید.
هان.
ولی فقط از کنار صورتش.
لینو چند ثانیه ایستاد.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
هان هنوز سرش پایین بود و مشغول گوشیاش بود.
لینو خیلی زود نگاهش رو گرفت و به راهش ادامه داد.
چند قدم که دور شد، بدون اینکه خودش بفهمه چرا، دوباره برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.
هان هنوز همونجا بود.
این بار لینو بیشتر از چند ثانیه مکث کرد.
بعد زیر لب گفت:
لینو: چرا باز تو...
و راه افتاد.
پارت ششم
سه روز گذشته بود.
هان دیگه لینو رو ندیده بود.
راستش اولش فکر میکرد دوباره یه جایی میبینتش، ولی هرچی روزها گذشت، کمکم داشت به خودش میقبولوند که شاید اون اتفاق فقط یه تصادف عجیب بوده.
همون روز، برای انجام یه کار از خونه بیرون زده بود.
گوشی توی دستش بود و داشت پیامهاش رو چک میکرد که جلوی یه کافه ایستاد.
هان: آخ... یادم رفت اینجا قرار دارم.
در رو باز کرد و وارد شد.
چند دقیقه بعد، یکی از کارکنای کافه از کنارش رد شد و با صدای آرومی با همکارش حرف زد.
؟: اون سفارش رو برای لینو بذار کنار، خودش بعداً میاد میبره.
هان همونجا مکث کرد.
اسمش خیلی عادی گفته شده بود.
هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود.
ولی هان ناخودآگاه سرش رو برگردوند.
هان: لینو...؟
مردی که کنارش بود، چیزی گفت و اون دو نفر رفتن سمت آشپزخونه.
هان چند ثانیه همونجا موند.
بعد با خودش آروم خندید.
هان: نه بابا... چقدر دارم به این اسم گیر میدم.
رفت نشست و گوشیاش رو روی میز گذاشت.
چند دقیقه بعد سفارش خودش رو گرفت و مشغول خوردن شد.
همهچیز عادی بود.
تا اینکه در کافه باز شد.
هان حتی سرش رو بلند نکرد.
فقط صدای قدمهای کسی نزدیک شد و بعد صدای یکی از کارکنها اومد.
؟: آقای لی، سفارشتون آمادهست.
هان بدون دلیل خاصی سرش رو بلند کرد.
اما کسی که جلوی پیشخوان ایستاده بود، پشتش به هان بود.
هان فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دوباره سرش رو پایین انداخت.
اصلاً نمیدونست چرا قلبش یه لحظه تندتر زد
و اون طرف، لینو بدون اینکه حتی متوجه حضور هان بشه، سفارشش رو گرفت و از کافه بیرون رفت.
پارت هفتم
لینو از کافه بیرون اومد و در حالی که سفارش رو توی دستش گرفته بود، گوشیاش رو از جیبش درآورد.
چند تا پیام از سونگمین داشت.
سونگمین: کجایی؟
لینو: بیرونم
سونگمین: سفارشو گرفتی؟
لینو: آره
سونگمین: پس زود بیا
لینو گوشی رو توی جیبش گذاشت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ماشین باعث شد کنار بره.
لینو: چه عجلهای دارن همه...
سرش رو بالا آورد و به خیابون نگاه کرد.
برای یه لحظه، از پشت شیشهی کافه یه نفر رو دید.
هان.
ولی فقط از کنار صورتش.
لینو چند ثانیه ایستاد.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
هان هنوز سرش پایین بود و مشغول گوشیاش بود.
لینو خیلی زود نگاهش رو گرفت و به راهش ادامه داد.
چند قدم که دور شد، بدون اینکه خودش بفهمه چرا، دوباره برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.
هان هنوز همونجا بود.
این بار لینو بیشتر از چند ثانیه مکث کرد.
بعد زیر لب گفت:
لینو: چرا باز تو...
و راه افتاد.
- ۱۶۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط