Part

🤎шум моря🤎
Part 17


دیدم تو دستش یه جفت چکمه و کت و لباسه تازه
کوک :اینا رو بپوش
از دستش گرفتم و پشت کوچه عوض کردم
لباسای نو ! وااو چکمه هارو پوشیدم و از کوچه زدم بیرون که بادیدن من تکیه شو از دیوار برداشت
چشماش برق ریزی زدو گفت
کوک :بیا این انگشترو بگیر در مقابل اون خنجر معامله اش کن !
لیلیت :باش
کوک :خنجر ام روش ....
نزاشتم حرف شو کامل کنه موهام و یزره شو پشت جمع کردم و با گیره بستم تازه حموم بودم برای همین
بوی خوبی میدادم ! و جس آرامش عجیبی اون لحظه داشتم !
لیلیت :میدونم چیه !
وارد مغازه شدم و یه دوری زدم
که اون مرده فروشنده هه گفت
مرد :خریدار نیستی برو بیرون
لیلیت :اتفاقا خوب خریداریم خب من یه خنجر می خوام که با سنگ های قیمتی
تزئین شده
مرد بعد از کمی فکر کردن چونش و خاروند و از لای دستمال کنارش خنجری در آورد
خودش بود خنجر لیسا
می خواستم برش دارم که دستش و گزاشت روش و گفت .
مرد :این خیلی میرزه چون قیمتی و از وسایل باستانی
هه مرتیکه خالی بند عوضی چرا جدیدا دوست دارم فک بقیه رو بیارم پایین
۴۰سکه از خودم گزاشتم رو میزو انگشتر کوک و که تو دستم بود
فشار دادم اونم باید میزاشتم پس کنار پولا گزاشتم .
ل
دیدگاه ها (۰)

🤎шум моря🤎Part 18لیلیت :خب درست شد دیگه مرد :آره لیلیت :این ...

🤎шум моря🤎Part 19روی صندلی نشستم که کوک ۴ تا سکه انداخت رومی...

🤎шум моря🤎Part16ازش خداحافظی کردم و به همون آدرسی که گفت رفت...

🤎шум моря🤎Part ۱۵ پسره :اوه اینجا بودی عزیزم بیا بریم لیلیت ...

{مافیا من}پارت 3 =تهیونگ : خدمتکار لباس هارو بیارخدمتکار لبا...

چند پارتی درخواستی پارت ۳ا/ت . با ترس به شیشه ماشین نگاه میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط