رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۵
دستی به سرم کشید و محکم گفت : ناموس امیر کورد
ناموس ! تا وقتی اسم بزرگ رو سرت سنگینی می کنه که ناموس حفظ کنی چه ناموس خودت چه ناموس مردم، دستی که بهت دراز شده رد نکن که زمین میخوری کورد !
دستش رو محکم تر روی سرم کشیدم .
_ حرفت رو سرم قسمه آقا !
از جا بلند شدم و به سمت در راه افتادم از دم بند که
می گذشتم بی توجه به پوزخند شهروز و نوچه هاش
لبم رو محکم به سر تیموری چسبوندم .
_می سپارم به بچه ها بکشنت بیرون تیموری تو و سعید این تو دووم نمیارید، منم اون بیرون !
خم شد دستم رو ببوسه که به عقب هلش دادم اخمی
بهش کردم .
بغض تو چهره ش داد میزد .
_خیلی مردی بزرگ خیلی آقایی تو راهت اینورا
نبود، خدا ما آواره هارو دید راهت رو کج کرد سمت
ما یه دستی به سرمون بکشی لوتی گری یادمون بدی !
سر تکون دادم، با قدم های محکم ولی آهسته به سمت خروجی راه افتادم .
وسایلم جمع بود و ساکم دست سعید .
به در که رسیدم ساک رو ازش گرفتم چش هام رفت
سمت بچه ها .
_سلامتی آزادی تک تکتون، میگن اون بیرونیا
دلشون پاکه دعاشون میگیره، به دایه میگم واسه
آزادی همتون دعا کنه .
با صدای هل هل و داد بچه های بند پا به بیرون
گذاشتم .
نوروزی با دیدنم گفت : سابقه نداشت این موقع صبح
این الاف ها همه به صف باشن !
جدی نگاهش کردم .
_ با نخاله های خودت کاری ندارم، ولی اینا قبال الاف
بودن الان غالف کردن مرد شدن دیگه !
اخمی به چهرهش نشست .
_ وسایلت رو برداشتی ؟
کسی خبر نداره آزادی خورده بهت، زنگ بزنم
تاکسی ؟
نه ای گفتم و بی حرف به سمت در خروج راه افتادم .
با تابش شدید نور خورشید به صورتم چشم هام تنگ
شد .
کلاه رو روی سرم گذاشتم و برای تاکسی دست بلند
کردم .
قبل از چهارمحل تو یکی از کوچه های پشتی گفتم
وایسه .
میخواستم با چشم های خودم ببینم و بو کنم همه چیز
رو !
دلم لک زده بود حتی واسه این خرابه ها که آدم سالم
ازش در نمیومد !
قدم زنون راه خونه رو در پیش گرفتم !
چند نفری از کنارم رد شدن .
نشناختن !
آه سنگینی کشیدم و به سمت کوچه ی باریکی که به
سمت خونه میرفت راه کج کردم .
تو حال و هوای خودم بودم، به محض پیچیدن از پیچ
کوچه نفهمیدم چیشد و از کجا اومد ولی جسم کوچیکی پرید رو کمرم و تیزی چاقو رو روی گردنم حس کردم .
هم خنده م گرفته بود هم خشکم زد، خدایا مصبت رو
شکر آخه االان؟
با دستای ظریفی که چاقو توش میلرزید محکم از
پشت بهم چسبیده بود، نفر دوم که بزرگ تر به نظر
میرسید سعی کرد ساکم رو از دستم بزنه .
پوزخندی به این دوتا جوجه دزد زدم !
کسی که جیب امیر کورد رو بزنه زاییده نشده که .
آخه تو ساک زندون دنبال چی میگردین .
با یه حرکت سریع دستی که پشت گردنم پیچیده بود
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۶رو باز کردم به زور از روی کوله م پایین...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۷توی جمعیت کسی نبود امیر کورد رو نشناسه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۸با همون حالت گفتم: داریم میریم تو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۷دستشو روي بدنم کشید و تاپ و لباس ...

«من عاشق یه مافیا شدم....» part-1ویو وانی *صبح زود از خواب ب...

بیب من برمیگردمپارت : 119جونگکوک دستشو رو شونه این هیونگ گذا...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط