***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***



### پارت ۱۳: آشپزخانه، کامنت‌ها و یک فاصله

بعد از تمام شدنِ فیلم‌برداری، هر دو به ویلا برگشتند. خستگیِ روزِ پرتنش هنوز روی شانه‌هایشان سنگینی می‌کرد.

جونگ‌کوک آستین‌هایش را بالا زد و با اعتماد به نفسِ همیشگی به سمت آشپزخانه رفت تا شام درست کند. لیها که پشت سرش آمده بود، با نگاهی شکاکانه نگاهش کرد و گفت: «تو بلد نیستی آشپزی کنی... بده به من.»

جونگ‌کوک ایستاد و برگشت: «بلدَم، اما... چه بهتر! دست به سیاه و سفید نمی‌زنم.» و کنار رفت تا راه را برای او باز کند.

لیها داشت پیشبند را می‌بست که با لحنی کنایه‌دار گفت: «خودت می‌زنی... ولی نه غذا رو.»
جونگ‌کوک طاقت نیاورد. چند قدم به جلو آمد، دستش را روی پیشخوان — درست نزدیکِ دستِ او — گذاشت و به آرامی به سمتش خم شد. لیها که غافلگیر شده بود، ناخودآگاه عقب رفت؛ آن‌قدر که پشتِ سرش به کابینت خورد. دیگر راه فراری نداشت. جونگ‌کوک یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد؛ این‌قدر نزدیک که وقتی حرف می‌زد، نفسِ گرمش به لب‌های لیها می‌خورد.

با صدایی که شیطنت و چیزی میانِ تهدید و وسوسه در آن بود، پرسید: «مثلاً چی؟»

لیها که سعی می‌کرد جمع و جور باشد، زیرِ نگاهِ او پاسخ داد: «مثلاً...؟ ظرف‌شستن.»
جونگ‌کوک با تمسخر خندید و عقب کشید: «برو بابا، من اصلاً ظرف نمی‌شورم.»
لیها بهش نیشخند زد: «مگه با توئه.»
جونگ‌کوک ایستاد و با لحنی جدی برگشت: «نه، معلومه با خودمِه. کاری به تو نداره.»

لیها دیگر جواب نداد؛ فقط برگشت و شروع به آشپزی کرد. جونگ‌کوک هم رفت و روی یکی از صندلی‌های میزِ ناهارخوری نشست و گوشی‌اش را درآورد.

برای چند دقیقه‌ای، سکوتِ آشپزخانه فقط با صدایِ قاشق و تابه شکسته می‌شد. تا اینکه جونگ‌کوک واردِ اینستاگرام شد. رفت سراغِ تبلیغاتی که دو روز پیش ضبط کرده بودند. ویدیو را باز کرد و شروع کرد به بالا آوردنِ کامنت‌ها.

برخی نوشته بودند: «چی‌پ شدن!» و برخی دیگر نوشته بودند: «به هم میان.»

آرام‌آرام گوشی را محکم‌تر گرفت و ابروهایش در هم رفت. رنگ چهره‌اش عوض شد. ناگهان خشم در چشم‌هایش جهید و گوشی را با عصبانیت پرت کرد سمتِ مبل.

همان لحظه، لیها با بشقابِ غذا و یک قوطیِ نوشابه وارد شد. صدایِ کوبیده شدنِ گوشی را شنیده بود. غذا را روی میز گذاشت و در حالی که با نگرانی به او نگاه می‌کرد، پرسید: «چی شد؟»

جونگ‌کوک که هنوز عصبانی بود، با نیشخندِ تلخی گفت: «نارو... چی‌پ شدن رو می‌گن به هم میان.»

لیها لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد و نشست: «آره خیلی... با کل کل به هم می‌آییم. یا برای دعواهامون.»
جونگ‌کوک نگاهش را از گوشی برداشت و با نگاهی سنگین و مبهم گفت: «نمی‌دونم.»

سکوتِ سنگینی روی میزِ شام نشست؛ سکوتی که دیگر نه عطرِ غذا می‌توانست آن را پر کند و نه قوطیِ نوشابه‌ای که خنک و بی‌خبر، بینِ آن دو مانده بود.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتیهنگام...

***ابریشم نیمه شب***جایزه برای ۱۹۲شدن،مبارکک### پارت ۱۲: باز...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۶: رقصِ خشم و غرورته هان و جونگ...

نام=)سایه مافیا### پارت چهارم: سکوتِ قبل از طوفانوقتی لیها و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط