عاشقانه ترین حرف هایم را نثارت کردم...

عاشقانه ترین حرف هایم را نثارت کردم...
آن زمان که تو می پنداشتی،من کودکی بیش نیستم.
آری شاید سنی نداشتم،اما قلبی داشتم به وسعت نگاهت...
آن روزها تو به من میخندیدی،
اما من با هر خنده ات شوقی میکردم که تو حال در دل داری.
آن روزها گذشت...
اما اکنون...
اکنون که تو دلباخته ی این کودک شدی...
من نیستم...
قصه ی مادربزرگ راست بود.
(مادربزرگی که هیچگاه برایمان قصه نگفت)
یکی بود...
یکی نبود...
دیدگاه ها (۳)

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

🦢 پارت هفدهم | نزدیک‌تر از همیشهروزها آرام‌تر شده بود، اما ر...

فاصله یک لبخند تا جنون

The Joke That Broke Us

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔صبح روز بعد، قصر حال‌وهوای عج...

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط