خدایا قلبم را سنگ کن و نگاهم را یخ
خدایا قلبم را سنگ کن و نگاهم را یخ
نمیدانم شاید من انقدر محبت میکنم که جایی برای محبت دیگران نمی ماند
و شاید هم انقدر محبت میکنم که محبت انها::::::::::::::::::::::::::
در اینکه دست من بی نمک است شکی نیست
و اینکه همیشه دیگران رابیش از خودم دوست میدارم شکی نیست
و اینکه این روح لعنتی من خوراکش همیشه مهربانی های مداوم است
و اما به چه قیمت؟
به قیمت خورد شدن شخصیتش؟
میخواهم گم شوم
میخواهم لااقل از این وب فریاد زنم من بازیگرم
من همان کبوتری هستم که به افق های دور می اندیشید
اما در یک روز سرد پاییزی پرهایش را چیدند تا پرواز نکند
و به قول هدایت در میان رجاله هایی گم شده ام
که زندگیشان شکم و زیر شکمشان است
و من چون میخواهم در میان این رجاله ها زنده بمانم نقش بازی کردم
به دروغ خندیدم و خنداندم
و به دروغ گفتم عاشقم و زندگی کردم
چون از میان چشمها محفوظ باشم مدام درک ضرورت کردم
به همه محبت کردم اما همه۰، همه بودند و دیگران، همیشه دیگرانند
میخواهم گم شوم میخواهم قلب مهربانم که هرگز نمیتواند کوچکترین کینه ای بگیرد
را باخودم گم کنم
هووووووم
هرگز نتوانستم کینه ای به دل گیرم
به خاطر همین هر کسی امد قلبم را لگد کرد
و دوباره و صد باره برگشت چون میدانست این (السای) ابله به دل نمیگیرد
و قبل از انکه اشکهایش خشک شود فراموش میکند
همه اینها به خاطر این است که من ماهی ام و تشنه اب
و مدام لبانم را باز و بسته میکنند اما همه به این خیال اند
که در این بی نفسی تنفس میکنم........
نمیدانم شاید من انقدر محبت میکنم که جایی برای محبت دیگران نمی ماند
و شاید هم انقدر محبت میکنم که محبت انها::::::::::::::::::::::::::
در اینکه دست من بی نمک است شکی نیست
و اینکه همیشه دیگران رابیش از خودم دوست میدارم شکی نیست
و اینکه این روح لعنتی من خوراکش همیشه مهربانی های مداوم است
و اما به چه قیمت؟
به قیمت خورد شدن شخصیتش؟
میخواهم گم شوم
میخواهم لااقل از این وب فریاد زنم من بازیگرم
من همان کبوتری هستم که به افق های دور می اندیشید
اما در یک روز سرد پاییزی پرهایش را چیدند تا پرواز نکند
و به قول هدایت در میان رجاله هایی گم شده ام
که زندگیشان شکم و زیر شکمشان است
و من چون میخواهم در میان این رجاله ها زنده بمانم نقش بازی کردم
به دروغ خندیدم و خنداندم
و به دروغ گفتم عاشقم و زندگی کردم
چون از میان چشمها محفوظ باشم مدام درک ضرورت کردم
به همه محبت کردم اما همه۰، همه بودند و دیگران، همیشه دیگرانند
میخواهم گم شوم میخواهم قلب مهربانم که هرگز نمیتواند کوچکترین کینه ای بگیرد
را باخودم گم کنم
هووووووم
هرگز نتوانستم کینه ای به دل گیرم
به خاطر همین هر کسی امد قلبم را لگد کرد
و دوباره و صد باره برگشت چون میدانست این (السای) ابله به دل نمیگیرد
و قبل از انکه اشکهایش خشک شود فراموش میکند
همه اینها به خاطر این است که من ماهی ام و تشنه اب
و مدام لبانم را باز و بسته میکنند اما همه به این خیال اند
که در این بی نفسی تنفس میکنم........
- ۱.۵k
- ۲۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط