#حکایت مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

#حکایت مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست!
دیدگاه ها (۹)

#حکایت بازرگانی ورشکست شد و طلب کارانش او را به دادگاه کشاند...

در دل جنگل های انبوه آمازون مردمی زندگی میکنند که مردان قبیل...

در خانه اسطوخودوس نگهداری کنیداسطوخودوس تاثیر زیادی در غلبه ...

فرا رسیدن فصل آب دوغ خیار تگری رو به ملت غیور ایران تبریک می...

#حکایت_قدیمی پادشاهی که به هوش خود بسیار می‌بالید، شنید در ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط