پارت ۲۱

پارت ۲۱


صدای در زدن میپیچید، چند بار مکرر.
معمولا کسی مزاحم خواب ساسکه نمیشد، هیچکس جرئت اینکار را نداشت. حداقل...نه بعد از مرگ میکوتو و فوگاکو.
ساسکه چشم هایش را باز کرد، صدای در زدن مثل وز وز پشه ای اعصاب خرد کن توی گوش هایش میپیچید.
از روی تخت بلند شد و لباس راحتی ابریشمی اش را پوشید:"بیا تو دیگه."
صدای گرفته اش به شخص پشت در دستور داد و بعد...خدمتکار وارد شد. از چهره اش نگرانی میبارید:"اعلی حضرت من عذر میخوام مزاحم خواب-"
Sa:"کارتو بگو."
دخترک سعی کرد ارام باشد و نفس عمیقی کشید:"بانو ساکورا فرار کرده. هر جا رو دنبالش میگردیم نیست."
ساسکه چند لحظه ی کامل به دخترک نگاه کرد. نگاه سنگینش باعث شد دختر بیچاره پیشبندش را توی دست هایش فشار دهد. بعد ساسکه پوزخند تمسخر امیزی زد:"همین؟ خو چیکار کنم الان؟ لابد رفته قصر باباش."
و فقط همین احتمال را در نظر گرفت بدون اینکه زیاد دلشوره یا اضطراب بگیرد. و ساکورا در حدی برای ساسکه کم ارزش شده بود که ساسکه ترجیح میداد به جای فکر کردن به او فقط به خواب صبحگاهی اش ادامه دهد.
دخترک با ناباوری پرسید:"یعنی براتون مهم نی-"
Sa:"نه. چند بار تکرار کنم؟ نه نه نه"
و اینبار تقریبا تشر زد. دخترک سرش را پایین انداخت:"یه خبر دیگه م دارم."
ساسکه اه کشید، حدس میزد این یکی هم مثل قبلی چیزی جز یک موضوع پیش پا افتاده نباشد:"بگو."
و چیزی که از دهان دخترک خدمتکار بیرون امد این بود:"پادشاه ناروتو دم در قصر منتظر شمان."

ساسکه...خشکش زد.
پادشاه ناروتو چی؟ الان چی شنید؟

ساسکه سریع سرش را چرخاند:"چی میگی اون نمیتونه پاشه سرشو بندازه پایین بیاد اینجا خودش پادشاهه."
ولی...فقط یک درصد احتمال داد که درست باشد. و شکستگی کوچکی از نرمی توی صدایش مشخص بود.
و وقتی دخترک سر تکان داد و تایید کرد که ناروتو واقعا پایین ایستاده...ساسکه با تمام سرعت از جایش بلند شد.

با لباس خواب میدوید، توی راهرو ها.
اولین بار بود که اهالی قصر ساسکه را بدون استایل مجلل و با ظاهری به هم ریخته میدیدند. ولی برای ساسکه مهم نبود.
نه وقتی که ناروتو فقط چند قدم دیگر فاصله داشت.
فقط چند تا قدم دیگر و بعد میتوانستند بغل کنند، همدیگر را لمس کنند.
دوباره دست هم را بگیرند، دوباره حرف بزنند.
قلب ساسکه مثل تکه ای اهن توی سینه اش سنگین شده بود، دلتنگی.
قدم های بزرگ ساسکه بالاخره به در رسید و بدون اینکه منتظر تعجب نگهبان ها باشد...در دو تکه ی بزرگ و سنگین قصر را باز کرد.

نور خورشید تابید داخل، همراه نسیم خنک صبحگاهی.
باغ سرزنده و شاد به نظر میرسید، با وجود گلی طلایی رنگ میان شبدر ها و گیاهان رنگارنگ.

ناروتو، سرحال و قبراق مثل همیشه. هر چند داشت سر یکی از درشکه چی ها داد و بیداد میکرد:"پاتو گذاشتی رو کفش نازنینم توله صّگ؟!"
سینه ی ساسکه نرم شد، چند لحظه حرفی از دهانش بیرون نیامد و بعد...صدا زد:"ناروتو؟"

کلمه باقی ماند و ناروتو سریع سرش را چرخاند. و جلوی در؟ او معشوقش را دید.
ساسکه، با لباس خواب‌.
چشم تو چشم شدند، بعد از مدت ها. و لحظه ای لب پایینی ناروتو لرزید‌.
بدون اینکه برای بار دوم فکر کند، دوید سمت ساسکه. و خدمه ی قصر دیدند که ناروتو پرشور ترین اغوش ممکن را به ساسکه هدیه میدهد.
زنجیر های نازک وصل شده به کتش جرینگ جرینگ صدا میدادند و ناروتو فقط ساسکه را فشار داد.
N:"ساسکهههههههه ای خر خدا."
بازوهایش طوری دور گردن ساسکه حلقه شده بودند که انگار فقط سه ثانیه ی دیگر در این دنیا وقت برای اغوش هم دارند.

و ساسکه؟ او زیادی گم شده بود.
سینه ی ناروتو به سینه ی خودش چسبیده بود و میتوانست حس کند...که ریتم ضربان قلبشان یکسان است. فرقی نمیکرد.
دو نفر، یک احساس.
محکم بازوهایش را دور کمر ناروتو حلقه کرد و صورتش توی شانه ی او فرو رفت.
برای چند لحظه به خودش اجازه داد همه چیز را فراموش کند. از مردم و کودتا گرفته تا ساکورا و ازدواج. فقط نفس کشید و عطر ناروتو را فرستاد توی ریه هایش.

رایحه ای از ادکلن گرم و مردانه، احتمالا مارکی بود که ناروتو دوست داشت. و...بوی گرما که مال بدن او بود.
انگار که پسر مو طلایی را برای مدتی طولانی زیر افتاب گذاشته باشند تا چنین بوی گرم و خوشایندی را به خود بگیرد.
بدن ساسکه شل شد، برای اولین بار در زندگی اش. بدون گارد، بدون خشونت.
Sa:"دلم برات تنگ شده بود."
دیدگاه ها (۲۴)

بچه ها یه بدبختی ای پیش اومد مثل اینکه یک حلیم زاده ی فلان ش...

دقیقاااااااا

پارت ۲۰افکار توی مغز کاکاشی میسوخت. انگار کسی انها را با میل...

پارت ۲۰صدای خرچ خرچ شاخه ها زیر چکمه های ساکورا توی جنگل ساک...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۳۴N:"مطمئنی اشکال نداره امشب بخوابم اینجا؟"ناروتو ایستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط