Part12
Part12
ویو می یون
من هم بلا فاصله گوشیم رو برداشتم که با اخبار ناخوشایند از ازدواج من و اون رو به رو شدم.
داشتم خبر هارو میخواندم که از بیرون صدایی شنیدم به لبه ی پنجره نزدیک شدم و ماشین هارو دیدم که صدای بوق شان تمام خیابان را در کرده بود.
بنظر میرسید خوشحال باشند اما چه فایده که خوشحالی آنها مرا خوشحال نخواهد کرد.
اخمی کردم و از پنجره فاصله گرفتم و به سمت کمدم حرکت کردم.
در کمدم را باز و پیراهنی سفید دیدم که بنظر می رسید برای امشب باشد، بهش خیره شده بودم که کاغذی رویش دیدم.
بدون درنگ برش داشتم و او را خواندم نوشته بود.
~دخترم میدونم این روز ها سختی زیادی را تحمل میکنی اما متأسفم که من نمیتونم برایت کاری کنم چون میدونم خوشبختی خریدنی نیست اما در این حال هم میدانم ساختنی هست!
این لباسی بود که من وقتی با پدرت ازدواج کردم خوشبختم کرد و امیدوارم برای تو هم این کار رو انجام بده♡
از طرف مادرت.
حیف که من هم میدانم مادر که یک لباس قرار نیست به من خوشبختی بده.
لباسم را پوشیدم و با تردید به سمت پایین که بیشتر به یک تالار شباهت داشت میرفتم که متوقف شدم انگار دست خودم نبود هنوز این موضوع رو قبول نکرده بودم…
—————————اتمام این پارت———————————
ببخشید خیلی دیر به دیر میزارم🎀✨
با اینکه میدونم فیکشنِ چرتیه👍🏻
پس امروز دو پارت میزارم🌱🍥
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود🐈⬛🎼
ویو می یون
من هم بلا فاصله گوشیم رو برداشتم که با اخبار ناخوشایند از ازدواج من و اون رو به رو شدم.
داشتم خبر هارو میخواندم که از بیرون صدایی شنیدم به لبه ی پنجره نزدیک شدم و ماشین هارو دیدم که صدای بوق شان تمام خیابان را در کرده بود.
بنظر میرسید خوشحال باشند اما چه فایده که خوشحالی آنها مرا خوشحال نخواهد کرد.
اخمی کردم و از پنجره فاصله گرفتم و به سمت کمدم حرکت کردم.
در کمدم را باز و پیراهنی سفید دیدم که بنظر می رسید برای امشب باشد، بهش خیره شده بودم که کاغذی رویش دیدم.
بدون درنگ برش داشتم و او را خواندم نوشته بود.
~دخترم میدونم این روز ها سختی زیادی را تحمل میکنی اما متأسفم که من نمیتونم برایت کاری کنم چون میدونم خوشبختی خریدنی نیست اما در این حال هم میدانم ساختنی هست!
این لباسی بود که من وقتی با پدرت ازدواج کردم خوشبختم کرد و امیدوارم برای تو هم این کار رو انجام بده♡
از طرف مادرت.
حیف که من هم میدانم مادر که یک لباس قرار نیست به من خوشبختی بده.
لباسم را پوشیدم و با تردید به سمت پایین که بیشتر به یک تالار شباهت داشت میرفتم که متوقف شدم انگار دست خودم نبود هنوز این موضوع رو قبول نکرده بودم…
—————————اتمام این پارت———————————
ببخشید خیلی دیر به دیر میزارم🎀✨
با اینکه میدونم فیکشنِ چرتیه👍🏻
پس امروز دو پارت میزارم🌱🍥
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود🐈⬛🎼
- ۸۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط