پارت
پارت ۱۲
از انطرف، کاکاشی و رین زودتر از همه رسیده بودند، کمی که حرف زدند میناتو هم رسید. سلام و احوالپرسی کردند ولی هر چقدر کاکاشی اطراف را نگاه کرد اوبیتو را ندید.
"پس اون خنگول کجاس؟"
کاکاشی پرسید، ناگهان به سرش زد که شاید مشکلی چیزی توی کافه پیش امده و نکند امروز اوبیتو کلا نیاید. داشت دوباره فکر میکرد که رین او را از هپروت کشید بیرون.
"احتمالا باز یه اتفاق دیگه براش افتاده. توی اکادمی هم همیشه دیر میکرد."
کاکاشی سعی کرد به حرف رین گوش کند، چون این منطقی تر بنظر میرسید. بعد از اینکه کمی با هم حرف زدند و از اینکه چرا اوبیتو دیر کرده شکایت کردند، بالاخره او در میله ای زمین تمرین را با پا باز کرد و پرید داخل.
همانطور که نفس نفس میزد دست هایش را برد بالا.
"رسیدم!"
کاکاشی بلافاصله شروع کرد تیکه انداختن: "خیلی زود اومدی اقا، برگرد یکم دیرتر بیا."
اوبیتو میخواست جواب دهد ولی بعد یادش امد که کاکاشی خیلی هم بیراه نمیگوید. نیشخند شرمنده ای زد و کمی امد نزدیک تر. سعی کرد حقیقت را طوری بگوید که شبیه بهانه بنظر نرسد.
"چیزه، خواب موندم."
تیکه. اولین کلمه ای که رسید به ذهن کاکاشی و میخواست ان را عملی کند که ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد. اوبیتو واقعا تا دیر وقت توی کافه کار کرده بود، پس طبیعی است که خواب بماند. با این فکر چیزی نگفت و اجازه داد اوبیتو با بهانه اش خوش باشد.
"خوب بچه ها، اولین ماموریت خیلی ساده س. فقط قراره از جنگل بگذریم و طومار اطلاعات رو برسونیم به پایگاه لب مرز، باشه؟"
میناتو توضیح داد، سعی کرد استرس را بخواباند. البته به جز رین کسی انجا استرس نداشت.
"چی؟ اینکه خیلی مزخرفه. باید راه بریم."
اوبیتو غر زد، البته وقتی نگاه های جهنمی کاکاشی را دید تصمیم گرفت دهنش را ببندد. راه که افتادند اوضاع بهتر گذشت. اوبیتو که مدام حرف میزد و از درخت و علف ها میگفت، کاکاشی سعی میکرد گوش نکند، رین نگران حشره بود و میناتو هم سعی میکرد حواسش به همه جا باشد.
به وسط جنگل که رسیدند اه از نهاد اوبیتو بلند شد.
"میشه استراحت کنیم تروخدا؟ من دیگه نمیکشم."
و تلپ شد روی چمن ها. کاکاشی شروع کرد ژاکتش را بکشد و بلندش کند.
"چقد غر میزنی راه بیفت. اینجوری تا صد سال بعدم نمیرسیم."
اوبیتو میخواست دوباره شکایت کند، ولی ژاکتش را هم سفت چسبید تا وقتی که کاکاشی ان را میکشد در نیاید.
چند قدم جلوتر رین هم نشست.
"نه اوبیتو راست میگه، منم دیگه نمیتونم. تا الان چقدر اومدیم سنسه؟"
میناتو لبخند زد: "بد نیومدیم، ۶ کیلومترو با پرش رد کردیم. خب، استراحت میکنیم."
خودش هم نشست، کاکاشی هم تکیه داد به یک درخت.
اوبیتو نگاهی انداخت و بعد متوجه یه چیزی شد. یک برگ گیر کرده بود تو موهای کاکاشی. پوزخند اوبیتو گوش تا گوش باز شد.
"کاکاشی یه دیقه بیا."
k:"چته؟"
"تو بیا خب."
K:"خب خودت بیا تن لش."
ولی راه افتاد سمت اوبیتو. اوبیتو بلافاصله دستش را فرو کرد توی موهای کاکاشی.
"تو موهات برگه."
رین که داشت سعی میکرد نخندد وانمود کرد ارتباط چشمی عمیقی با میناتو سنسی برقرار میکند. اوبیتو لای موهای کاکاشی را گشت.
"چرا پیداش نمیکنم؟ همینجا بود که."
K:"الاغ منو مسخره کردی؟"
و افتاد روی اوبیتو که بزندش. ولی همان موقع صدای بوم بلندی از طرف درخت های دور جنگل بلند شد. همه خشک شدند، حتی مشت کاکاشی در هوا. میناتو که چهره اش عجیب شده بود بلند شد.
"بچه ها من میرم چک کنم، همینجا بمونید، باشه؟ تحت هیچ شرایطی دنبالم نمیاین."
بعد سریع پرید و بین شاخه ها ناپدید شد.
از انطرف، کاکاشی و رین زودتر از همه رسیده بودند، کمی که حرف زدند میناتو هم رسید. سلام و احوالپرسی کردند ولی هر چقدر کاکاشی اطراف را نگاه کرد اوبیتو را ندید.
"پس اون خنگول کجاس؟"
کاکاشی پرسید، ناگهان به سرش زد که شاید مشکلی چیزی توی کافه پیش امده و نکند امروز اوبیتو کلا نیاید. داشت دوباره فکر میکرد که رین او را از هپروت کشید بیرون.
"احتمالا باز یه اتفاق دیگه براش افتاده. توی اکادمی هم همیشه دیر میکرد."
کاکاشی سعی کرد به حرف رین گوش کند، چون این منطقی تر بنظر میرسید. بعد از اینکه کمی با هم حرف زدند و از اینکه چرا اوبیتو دیر کرده شکایت کردند، بالاخره او در میله ای زمین تمرین را با پا باز کرد و پرید داخل.
همانطور که نفس نفس میزد دست هایش را برد بالا.
"رسیدم!"
کاکاشی بلافاصله شروع کرد تیکه انداختن: "خیلی زود اومدی اقا، برگرد یکم دیرتر بیا."
اوبیتو میخواست جواب دهد ولی بعد یادش امد که کاکاشی خیلی هم بیراه نمیگوید. نیشخند شرمنده ای زد و کمی امد نزدیک تر. سعی کرد حقیقت را طوری بگوید که شبیه بهانه بنظر نرسد.
"چیزه، خواب موندم."
تیکه. اولین کلمه ای که رسید به ذهن کاکاشی و میخواست ان را عملی کند که ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد. اوبیتو واقعا تا دیر وقت توی کافه کار کرده بود، پس طبیعی است که خواب بماند. با این فکر چیزی نگفت و اجازه داد اوبیتو با بهانه اش خوش باشد.
"خوب بچه ها، اولین ماموریت خیلی ساده س. فقط قراره از جنگل بگذریم و طومار اطلاعات رو برسونیم به پایگاه لب مرز، باشه؟"
میناتو توضیح داد، سعی کرد استرس را بخواباند. البته به جز رین کسی انجا استرس نداشت.
"چی؟ اینکه خیلی مزخرفه. باید راه بریم."
اوبیتو غر زد، البته وقتی نگاه های جهنمی کاکاشی را دید تصمیم گرفت دهنش را ببندد. راه که افتادند اوضاع بهتر گذشت. اوبیتو که مدام حرف میزد و از درخت و علف ها میگفت، کاکاشی سعی میکرد گوش نکند، رین نگران حشره بود و میناتو هم سعی میکرد حواسش به همه جا باشد.
به وسط جنگل که رسیدند اه از نهاد اوبیتو بلند شد.
"میشه استراحت کنیم تروخدا؟ من دیگه نمیکشم."
و تلپ شد روی چمن ها. کاکاشی شروع کرد ژاکتش را بکشد و بلندش کند.
"چقد غر میزنی راه بیفت. اینجوری تا صد سال بعدم نمیرسیم."
اوبیتو میخواست دوباره شکایت کند، ولی ژاکتش را هم سفت چسبید تا وقتی که کاکاشی ان را میکشد در نیاید.
چند قدم جلوتر رین هم نشست.
"نه اوبیتو راست میگه، منم دیگه نمیتونم. تا الان چقدر اومدیم سنسه؟"
میناتو لبخند زد: "بد نیومدیم، ۶ کیلومترو با پرش رد کردیم. خب، استراحت میکنیم."
خودش هم نشست، کاکاشی هم تکیه داد به یک درخت.
اوبیتو نگاهی انداخت و بعد متوجه یه چیزی شد. یک برگ گیر کرده بود تو موهای کاکاشی. پوزخند اوبیتو گوش تا گوش باز شد.
"کاکاشی یه دیقه بیا."
k:"چته؟"
"تو بیا خب."
K:"خب خودت بیا تن لش."
ولی راه افتاد سمت اوبیتو. اوبیتو بلافاصله دستش را فرو کرد توی موهای کاکاشی.
"تو موهات برگه."
رین که داشت سعی میکرد نخندد وانمود کرد ارتباط چشمی عمیقی با میناتو سنسی برقرار میکند. اوبیتو لای موهای کاکاشی را گشت.
"چرا پیداش نمیکنم؟ همینجا بود که."
K:"الاغ منو مسخره کردی؟"
و افتاد روی اوبیتو که بزندش. ولی همان موقع صدای بوم بلندی از طرف درخت های دور جنگل بلند شد. همه خشک شدند، حتی مشت کاکاشی در هوا. میناتو که چهره اش عجیب شده بود بلند شد.
"بچه ها من میرم چک کنم، همینجا بمونید، باشه؟ تحت هیچ شرایطی دنبالم نمیاین."
بعد سریع پرید و بین شاخه ها ناپدید شد.
- ۱.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط