من . . .

من . . .

مشتی استخوان پوسیده ام ؛
که در گور سرد تنهایی ام . .
واژه ها را درد می کشم
و چشم انتظار خداست . . .
معجزه ای گر زده ام . . که
میدانم ؛ هیچ وقت اتفاق نمی افتد
حرف تازه واسه گفتن ندارم . .
میخواهم همین جا ؛
لابه لای همین روزهای سیاه
کنار همین سوال های بی توجیه
در آغوش خودم ؛ به جای درد
نفس بکشم . . . . .
دیدگاه ها (۱)

ﻣﻘﺼﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﯿﻢﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺟﺰ ﺁ...

لعنت به چشمانی که تاوان دل بستنش را دل باید پرداخت کند...معب...

شــــــــــراببــــــــــرایــــــــــت می آورم....بنـــــــ...

ای آنکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟بیــگانه شدی ، دست ...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

بیا مرا دعوت ڪن بہ مهمانی شبانہ‌اتبہ همان بزم همیشڪَی سڪوت م...

عروس مردگان

به روزهای نبودنت که فکر میکنم...راستی هیچوقت به روزهای نبودن...

؟؟؟به روزهای نبودنت که فکر میکنم...راستی هیچوقت به روزهای نب...

عباس گودرزی (مسافر)

رمان گناهکار قسمت هشتم (615 )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط