- **اسم من، قیمت من**

- **اسم من، قیمت من**
وقتی کارت آخر افتاد
سئول، شبِ لعنتی و خیسِ دیگری را می‌گذراند.
باران ریز و سمج، روی شیشه‌های سالن بازی سر می‌خورد و نور نئون‌های بیرون را می‌کشید و می‌پیچاند، درست مثل زندگی آدم‌هایی که آن‌داخل نشسته بودند؛ آدم‌هایی که فکر می‌کردند با چند برگ کارت می‌شود سرنوشت را دور زد.
اما سرنوشت، مثل همیشه، از همه‌شان قماربازتر بود.
کانگ سونگهون با انگشت‌های لرزانش لیوان نوشیدنی را روی میز گذاشت.
عرق از شقیقه‌هایش می‌چکید، ولی زور می‌زد که خونسرد به نظر برسد. زور می‌زد که خودش را مردی نشان بدهد که هنوز چیزی برای از دست دادن ندارد.
ولی همه‌ی آن‌جا می‌دانستند که او مدت‌هاست تهِ چاه افتاده.
رو‌به‌رویش مردی نشسته بود که حتی سکوتش هم قیمت داشت.
کیم تهیونگ.
مردی با کت مشکی، ساعت لوکس، نگاه سرد و آن‌قدر آرام که آدم شک می‌کرد اصلاً قلب دارد یا نه.
اسمش را که می‌آوردی، کافی بود.
در سئول، بعضی‌ها با شنیدن اسمش پول‌دار می‌شدند، بعضی‌ها ناپدید.
و بعضی‌ها فقط می‌لرزیدند.
تهیونگ کارت‌هایش را خیلی آرام مرتب کرد و گفت:
— **«نوبت توئه، کانگ سونگهون.»**
صدایش نه بلند بود، نه عصبی.
بدتر از آن بود؛ بی‌احساس بود.
صدای کسی که مطمئن است آخر این بازی، طرف مقابل را از هم می‌پاشد.
سونگهون لب‌های خشک‌شده‌اش را تر کرد و با لبخندی زورکی گفت:
— **«فکر کردی الان وقتش نیست از این بازی دربیایم؟»**
تهیونگ حتی پلک هم نزد.
— **«نه. من فکر کردم الان وقتشه که یکی ببازه.»**
یکی از مردهای پشت سر تهیونگ، بادیگاردی با قد بلند و هیکل سنگین، بی‌حرکت ایستاده بود.
انگار خودش هم جزو مبلمان سالن بود؛ فقط مبلمانی که اگر لازم می‌شد، استخوان آدم را هم صاف می‌کرد.
سونگهون نگاهش را به کارت‌ها دوخت.
می‌خواست مطمئن شود.
می‌خواست باور کند هنوز راهی هست.
می‌خواست، اما نمی‌شد.
تهیونگ با دو انگشت، کارت آخر را روی میز سر داد.
— **«باز کن.»**
سونگهون نفسش را حبس کرد.
بعد کارت را بالا زد.
سکوت.
انگار همه‌چیز همان‌جا یخ زد.
سونگهون چند ثانیه به کارت خیره ماند.
بعد رنگ از صورتش پرید.
نه.
نه، نه، نه.
این‌بار هم نبرده بود.
تهیونگ آرام به کارت خودش نگاه کرد، انگار داشت نتیجه‌ی چیزی کاملاً طبیعی را می‌دید.
— **«تمام شد.»**
سونگهون به‌سختی گفت:
— **«محاله…»**
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
— **«محاله؟»**
و بعد، با همان خونسردی لعنتی، تکیه داد به صندلی.
— **«تو روی یک میلیارد دلار شرط بستی، کانگ سونگهون. اونم با این امید که معجزه بشه؟»**
سونگهون رنگش پرید.
دست‌هایش شروع کرد به لرزیدن.
— **«من… من پولش رو جور می‌کنم.»**
تهیونگ لبخند نزد. اصلاً لازم نبود.
همین بی‌تفاوتی‌اش از هر لبخندی ترسناک‌تر بود.
— **«با چی؟ با خونه‌ات؟ با ماشین خراب جلوی در؟ با مغازه‌ای که نصفش مال طلب‌کارهاته؟»**
سونگهون بلند شد.
صندلی‌اش با صدای بدی عقب رفت.
— **«به من وقت بده.»**
تهیونگ نگاهش کرد.
آرام. دقیق. سرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— **«من وقت نمی‌فروشم.»**
سونگهون یک قدم جلو آمد.
— **«تو می‌دونی من شرایط خوبی ندارم. اما من سرم رو می‌ذارم… فقط… فقط خانواده‌مو وارد این ماجرا نکن.»**
تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از او گرفت و به موبایلش انداخت، انگار اصلاً این خواهش ارزش نفس کشیدن هم ندارد.
بعد بادیگاردش جلو آمد.
چیزی در دست داشت.
یک تبلت.
بادیگارد، با احترام خشک و سرد، تبلت را بالا آورد و با یک اشاره داد به تهیونگ.
تهیونگ تبلت را گرفت.
صفحه را روشن کرد.
چند ثانیه نگاه کرد.
و بعد، خیلی آرام، لبخند باریکی زد.
همان لبخند کافی بود تا سونگهون احساس کند چیزی در وجودش فرو ریخت.
تهیونگ سرش را بالا آورد.
— **«دخترت خیلی خوشگله.»**
سونگهون خشک شد.
— **«چی گفتی؟»**
تهیونگ با همان لحن سرد ادامه داد:
— **«کانگ کارا. هجده ساله. دانشجو. تنها نقطه‌ی روشن این خونه‌ی ویرونه.»**
سونگهون با وحشت چند قدم عقب رفت.
— **«نه… نه، نه، نه…»**
تهیونگ بلند شد.
قدش، سکوتش، و نگاهش، همگی با هم حس خطر می‌دادند.
— **«آروم باش.»**
سونگهون تقریباً فریاد زد:
— **«به دخترم کاری نداشته باش!»**
صدایش در سالن پیچید و چند نفر نگاهشان را دزدیدند.
اما هیچ‌کس دخالت نمی‌کرد.
کسی که اسم تهیونگ را می‌دانست، قهرمان‌بازی درنمی‌آورد.
اگر عقل داشت، نه.
سونگهون ناگهان زانو زد.
جلوی همه.
جلوی مردی که یک میلیارد دلار را با آرامش بازی کرده بود.
— **«ازت خواهش می‌کنم…»**
صدایش شکست.
— **«هرچی می‌خوای از من بگیر. خونه‌مو بگیر. پولمو بگیر. منو ببر. فقط دخترمو نه.»**
تهیونگ نگاهش کرد.
نه با ترحم.
نه با خشم.
دیدگاه ها (۰)

تیزر رمان My name, my price.

ادیت خودمه گلام

ناپلئون گمشده(فصل اول)

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط