نصرت رحمانی

نصرت رحمانی

آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم
تیشه گردیدم و تاجِ سر فرهاد شدم

ناله‌ها زیر لبانم شده زندانی شرم
ترسم آن روز کِشم آه که فریاد شدم

سینه‌ام گشته بهشتی ز گل وحشی عشق
ای خداوند به خشم آی که شداد شدم

من همان صید ضعیفم که به دام افکندی
ناز من بود و نیاز تو که صیاد شدم

باز طوفان می از مهلکه‌ام برد برون
در خرابات شدم معتکف، آباد شدم

از رقیبان نهراسم که غروری سر و پا
طعنه بیهوده مزن من دگر استاد شدم

دردم این بود غزالم غزلی می‌خواهد
غزلی ساختم از درد و غم آزاد شدم
دیدگاه ها (۱)

باور کن که چیزی به نام رنج عظیم، تاسف عظیم و یا خاطره ی عظیم...

@bazmeshaeran با توام ای ماه‌ پاره ،چشم و ابرویت کجاست ؟باد ...

اگرچه بر سرِ بامت شکست شهپرِ مندلم به سوی تو پر می کشد، کبوت...

همه یک روزبه گذشته برمیگردیمبرای کسانی که دوستمان داشتندو ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط