"خوندن این پارت بدون لایک حرام است"
"خوندن این پارت بدون لایک حرام است"
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پارت49
شب، همه برای شام بیرون رفتن.
این بار مانلی دیگه مثل اولین بار خجالتی نبود.
وقتی وارد رستوران شد، همه باهاش شوخی کردن و حتی جای مخصوصی براش نگه داشته بودن.
یکی از اعضا گفت:
ـ مانلی، امروز دیگه نمیتونی بگی «من مهمونم».
مانلی خندید.
ـ چرا؟
ـ چون دیگه یکی از مایی.
لبخند زد.
این جمله ساده بود، ولی برایش معنی زیادی داشت.
مدت زیادی نبود که به کره آمده بود...
اما حالا آدمهایی داشت که کنارش احساس راحتی میکرد.
وسط شام، صحبت به پروژههای آینده کشید.
مانلی دربارهی ایدههای جدیدش حرف میزد و همه با علاقه گوش میدادن.
تهیونگ هم مثل همیشه ساکتتر از بقیه گوش میکرد.
یکی از اعضا متوجه شد و گفت:
ـ تهیونگ، تو همیشه اینقدر با دقت گوش میدی؟
تهیونگ گفت:
ـ وقتی چیزی برام جالبه، آره.
مانلی سریع گفت:
ـ یعنی طراحی لباس من جالبه؟
ـ آره.
ـ فقط طراحی؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
بعد با لبخند گفت:
ـ کلاً داستانهایی که پشت کارات هستن.
مانلی لبخند زد.
اما قبل از اینکه جواب بده، یکی از اعضا بحث رو عوض کرد و همه دوباره مشغول حرف زدن شدن.
بعد از شام، بیرون رستوران کمی شلوغ بود.
چند نفر میخواستن عکس بگیرن و همه چند لحظه ایستادن.
مانلی عقبتر رفت تا مزاحم نباشه.
اما تهیونگ متوجه شد.
ـ چرا اونجایی؟
ـ میخوام فضا رو شلوغ نکنم.
ـ بیا اینجا.
ـ نه، خوبه.
تهیونگ فقط گفت:
ـ مانلی.
همین کافی بود که برگرده.
با خنده گفت:
ـ چی؟
ـ تو همیشه خودتو آخر از همه میذاری.
مانلی چیزی نگفت.
چون میدانست کمی درست میگوید.
بعد همه دوباره راه افتادن.
در مسیر برگشت، مانلی به چراغهای شهر نگاه میکرد.
نمیدانست دقیقاً چه چیزی تغییر کرده...
اما میدانست کنار این آدمها بودن، حس خوبی دارد.
و شاید مهمتر از همه...
تهیونگ تبدیل شده بود به کسی که حضورش، روزهای معمولی را هم کمی خاصتر میکرد.....ادامه دارد
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پارت49
شب، همه برای شام بیرون رفتن.
این بار مانلی دیگه مثل اولین بار خجالتی نبود.
وقتی وارد رستوران شد، همه باهاش شوخی کردن و حتی جای مخصوصی براش نگه داشته بودن.
یکی از اعضا گفت:
ـ مانلی، امروز دیگه نمیتونی بگی «من مهمونم».
مانلی خندید.
ـ چرا؟
ـ چون دیگه یکی از مایی.
لبخند زد.
این جمله ساده بود، ولی برایش معنی زیادی داشت.
مدت زیادی نبود که به کره آمده بود...
اما حالا آدمهایی داشت که کنارش احساس راحتی میکرد.
وسط شام، صحبت به پروژههای آینده کشید.
مانلی دربارهی ایدههای جدیدش حرف میزد و همه با علاقه گوش میدادن.
تهیونگ هم مثل همیشه ساکتتر از بقیه گوش میکرد.
یکی از اعضا متوجه شد و گفت:
ـ تهیونگ، تو همیشه اینقدر با دقت گوش میدی؟
تهیونگ گفت:
ـ وقتی چیزی برام جالبه، آره.
مانلی سریع گفت:
ـ یعنی طراحی لباس من جالبه؟
ـ آره.
ـ فقط طراحی؟
تهیونگ چند ثانیه مکث کرد.
بعد با لبخند گفت:
ـ کلاً داستانهایی که پشت کارات هستن.
مانلی لبخند زد.
اما قبل از اینکه جواب بده، یکی از اعضا بحث رو عوض کرد و همه دوباره مشغول حرف زدن شدن.
بعد از شام، بیرون رستوران کمی شلوغ بود.
چند نفر میخواستن عکس بگیرن و همه چند لحظه ایستادن.
مانلی عقبتر رفت تا مزاحم نباشه.
اما تهیونگ متوجه شد.
ـ چرا اونجایی؟
ـ میخوام فضا رو شلوغ نکنم.
ـ بیا اینجا.
ـ نه، خوبه.
تهیونگ فقط گفت:
ـ مانلی.
همین کافی بود که برگرده.
با خنده گفت:
ـ چی؟
ـ تو همیشه خودتو آخر از همه میذاری.
مانلی چیزی نگفت.
چون میدانست کمی درست میگوید.
بعد همه دوباره راه افتادن.
در مسیر برگشت، مانلی به چراغهای شهر نگاه میکرد.
نمیدانست دقیقاً چه چیزی تغییر کرده...
اما میدانست کنار این آدمها بودن، حس خوبی دارد.
و شاید مهمتر از همه...
تهیونگ تبدیل شده بود به کسی که حضورش، روزهای معمولی را هم کمی خاصتر میکرد.....ادامه دارد
- ۲۹۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط