خدایا! من خسته شدم... خیلی زیاد...

خدایا! من خسته شدم... خیلی زیاد...
روزی که اولویت اولم شد آزمایشگاه مهمترین ملاکم این بود که با بیمار مستقیم سر و کار نداشته باشم...
میدونستم طاقت دیدن رنج و درد آدمها رو ندارم...
اما این روزا واقعا بریدم...
از دیدن دوستانی که هر روز دارم از دستشون میدم...
من خسته شدم از مدام سراغ گرفتن ها
از چطوری گفتن ها...
از شایعات...
از دیدن ترس و غم آدمها...
من خسته شدم...
خدایا! بحق مولود این روزها که به برکت قدومش زمین شکافته شد بیماران ما رو شفا بده...
خدایا! نیایش دوست داشتنی ما که با بیماری دست و پنجه نرم میکنه خودت حفظ کن...
که ما جز خودت امیدی نداریم
دیدگاه ها (۸)

سلام خدای خوبم میدونی که این چند وقت کاری جز گریه و التماس ا...

پارت هشتاد و هفت رمان دیدن دوباره ی تودر با شدت‌باز شد و عسل...

ویو جونگکوک: اينقد از دست خودم عصبی بودم نمیدونستم چیکار کنم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۴۰با ابروهاي بالا رفته ازم گرفتش.-چ...

قلبم برای توست p¹²ویو یونالباس کوک و حساب کردیم و از مغازه ا...

p27

×قسمت یک×پارت دو شاید دلیل اینکه از دخترا بدم‌میومد خیلی چیز...

#پارت_چهلم#پارت40#رمان_تمام_زندگی_منحسین خوشحال هی به من میچ...

میگل2 قسمت4سر میز غذا که می گل خیلی رویایی چیده بودتش و با ا...

#پارت_251با بغض پلک زدم که اشکم بی اختیار روی گونه ام چکید.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط