𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
جونگکوک دختر رو روی صندلی نشوند و ضربه ای روی نوک بینیش زد.
"بشین الان میام."
و به داخل ماشین رفت .
دقایقی بعد ، همراه با کیکی کوچیک و دو لیوان قهوه برگشت .
اون هارو روی میز گذاشت و کنار ا.ت نشست.
"الان جشن میگیریم ولی باید منتظر کادوت بمونی."
ا.ت با نگاهی مشکوک بهش خیره شد و با لحنی نا مطمئن گفت.
"خیلی خب"
__________________
نزدیک غروب بود.
تو همین چند ساعت ، کلی حرف زده بودن.
کار . آینده . آرزو هاشون و ....
جونگکوک بلند شد و به سمت ماشین رفت.
کمی بعد تمام چراغ های نفتی و لامپ های ریسه ای دور ماشین روشن شد.
پسر همراه با پتوی کوچکی برگشت و اون رو روی دوش دختر انداخت.
"سردت میشه."
ا.ت لبخند زد.
"ممنون"
جونگکوک دوباره کنار دختر نشست.
نگاهی به ساعتش انداخت .
فقط چند ساعت دیگه تا سوپرایزی که ماه ها براش برنامه ریزی کرده بود ، مونده .
__________________
جونگکوک جعبه ی کوچکی از جیبش دراورد و به سمت ا.ت گرفت.
ا.ت با نگاه پرسشی جعبه رو ازش گرفت و آروم درش رو باز کرد .
یه گردنبند فانتزی با طرح ستاره .
پشت گردنبند با فونتی خاص نوشته شده بود:my only star
"خدای من. این بهترین هدیه ی عمرمه."
"نه نیست."
"ها ؟"
جونگکوک به آسمون اشاره کرد .
"این تنها هدیه ای نیست که امشب میگیری. فقط به آسمون نگاه کن و صبر کن."
دختر به آسمون خیره شد .
لحظه بعد شهاب کوچکی رد شد و یک دنبال طلایی رنگ به جا گذاشت .
هر چقدر که میگذشت ، تعداد شهاب ها بیشتر میشد.
ا.ت با حیرت نگاه میکرد.
شگفت انگیز ترین لحظه ی عمرش بود.
هیچ وقت فکر نمیکرد که شب تولدش اینجا بشینه کنار همسرش و بارش شهابی رو نگاه کنه.
ادامه دارد....
جونگکوک دختر رو روی صندلی نشوند و ضربه ای روی نوک بینیش زد.
"بشین الان میام."
و به داخل ماشین رفت .
دقایقی بعد ، همراه با کیکی کوچیک و دو لیوان قهوه برگشت .
اون هارو روی میز گذاشت و کنار ا.ت نشست.
"الان جشن میگیریم ولی باید منتظر کادوت بمونی."
ا.ت با نگاهی مشکوک بهش خیره شد و با لحنی نا مطمئن گفت.
"خیلی خب"
__________________
نزدیک غروب بود.
تو همین چند ساعت ، کلی حرف زده بودن.
کار . آینده . آرزو هاشون و ....
جونگکوک بلند شد و به سمت ماشین رفت.
کمی بعد تمام چراغ های نفتی و لامپ های ریسه ای دور ماشین روشن شد.
پسر همراه با پتوی کوچکی برگشت و اون رو روی دوش دختر انداخت.
"سردت میشه."
ا.ت لبخند زد.
"ممنون"
جونگکوک دوباره کنار دختر نشست.
نگاهی به ساعتش انداخت .
فقط چند ساعت دیگه تا سوپرایزی که ماه ها براش برنامه ریزی کرده بود ، مونده .
__________________
جونگکوک جعبه ی کوچکی از جیبش دراورد و به سمت ا.ت گرفت.
ا.ت با نگاه پرسشی جعبه رو ازش گرفت و آروم درش رو باز کرد .
یه گردنبند فانتزی با طرح ستاره .
پشت گردنبند با فونتی خاص نوشته شده بود:my only star
"خدای من. این بهترین هدیه ی عمرمه."
"نه نیست."
"ها ؟"
جونگکوک به آسمون اشاره کرد .
"این تنها هدیه ای نیست که امشب میگیری. فقط به آسمون نگاه کن و صبر کن."
دختر به آسمون خیره شد .
لحظه بعد شهاب کوچکی رد شد و یک دنبال طلایی رنگ به جا گذاشت .
هر چقدر که میگذشت ، تعداد شهاب ها بیشتر میشد.
ا.ت با حیرت نگاه میکرد.
شگفت انگیز ترین لحظه ی عمرش بود.
هیچ وقت فکر نمیکرد که شب تولدش اینجا بشینه کنار همسرش و بارش شهابی رو نگاه کنه.
ادامه دارد....
- ۲۰۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط