کنسرت، وسط آهنگ "Pretty Savage"، استیج پر از نور و دود. ج
کنسرت، وسط آهنگ "Pretty Savage"، استیج پر از نور و دود. جیسو داشت میرقصید که لیسا از جلو اومد، دستاش رو حلقه کرد دور کمر جیسو و کشیدش سمت خودش. جیسو خندید و دستاش رو گذاشت روی شونههای لیسا. لیسا خم شد و بوسهای نرم و کوتاه زد روی گونهی جیسو، جلوی هزاران نفر.
جمعیت یکپارچه جیغ کشید. ولی یه نفر توی استیج، صورتش از خوشحالی به غیرت تغییر کرد.
رزی از اونور استیج، چشماش گرد و برقزن شد. دید که لیسا جیسو رو بغل کرده، دید که بوسیدش روی گونه. همون لحظه، انگار یه فیوز توی وجودش پرید.
با قدمهای سریع و محکم، دوید سمتشون. رسید و با یه دست، لیسا رو از جلوی جیسو کنار زد. لیسا که جا خورده بود، عقب رفت و گفت: «رزی؟ چی شد؟»
رزی جواب نداد. فقط جیسو رو کشید سمت خودش، دستاش رو حلقه کرد دور کمرش و چونهاش رو گذاشت روی شونهش. صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و نفس عمیقی کشید، انگار که داره بوی خودش رو پس میگیره.
جیسو که دستاش رو گذاشته بود روی دستای رزی، خندید و گفت: «رزی، فقط اجرا بود...»
رزی سرش رو بلند کرد و با اون نگاه غیرتیِ خاصش به لیسا خیره شد. «نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
لیسا دستاش رو بالا برد و خندید. «رزی، شوخی میکردم! فقط برای هوادارا بود!»
رزی محکمتر بغلش کرد و گفت: «نمیخوام. مال منه.» و بوسهای محکم و بلند زد روی گونهی جیسو، دقیقاً همون جایی که لیسا بوسیده بود، انگار که میخواد جای بوسهی لیسا رو پاک کنه.
جمعیت دوباره جیغ کشید، این بار بلندتر.
---
جنی که از اونور داشت نگاه میکرد، جلو اومد و سعی کرد رزی رو آروم کنه. «رزی، بیا، ما فقط داریم اجرا میکنیم. هوادارا دارن نگاه میکنن.» و دستش رو گذاشت روی شونهی رزی.
رزی شونهش رو تکوند داد و جنی رو پس زد. «نه!» و جیسو رو بیشتر به خودش چسبوند. با یه دست دور کمرش، با دست دیگه رفت تو موهای جیسو و کشیدش که صورتش رو بکنه سمت خودش. بعد خم شد و بوسهای زد روی لب جیسو، سریع ولی محکم، جلوی همه.
جمعیت دیوونه شد. جیغها اوج گرفت.
لیسا و جنی نگاه به هم کردن، هر دو مات و مبهوت. لیسا گفت: «رزی! دیگه بس کن!»
رزی برگشت به لیسا، چشماش گرد و پر از غیرت، ولی لبخند شیطونی روی لبش. «نه، بس نمیکنم. تا وقتی که همه بدونن مال منه.»
---
بعد از کنسرت، پشت صحنه. رزی هنوز ول نکرده بود جیسو رو. نشسته بود روی مبل و جیسو رو کشیده بود که بشینه روی پاش. دستاش حلقه شده بود دور کمر جیسو، چونهاش روی شونهش، و هر چند دقیقه یه بار بوسهای میزد روی گردن یا گونهش.
جنی و لیسا نشسته بودن روبروشون. جنی با خنده گفت: «رزی، به خدا دیگه دست نمیزنیم بهش. آروم باش.»
رزی نگاه کرد به جنی، با اون چشمای گرد و جدی. «قول میدین؟»
لیسا دستش رو بلند کرد: «قول میدم. ولی تو هم باید قبول کنی که ما فقط اجرا میکردیم.»
رزی لبش رو غنچه کرد و گفت: «نمیخوام کسی بهش دست بزنه. نه توی استیج، نه هیچجا. مال منه.» و محکمتر بغلش کرد، بوسهای زد روی شونهی جیسو.
جیسو که از اول داشت لبخند میزد، برگشت و نگاه به رزی کرد. دستش رو گذاشت روی گونهاش. «رزی، میدونی که فقط مال توام، نه؟»
رزی نگاهش کرد، چشماش برق میزد. «میدونم... ولی بازم نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
جیسو خندید و بوسهای زد روی پیشونی رزی. «دیوونهی من.»
---
همون شب، توییتر پر شد از ویدیوهاشون. هوادارا حسابی واکنش نشان دادن. یه توییت میلیونی شد با این متن:
«این وابستگی نیست، این یه عشقه. رزی بدون جیسو نمیتونه، و جیسو بدون رزی همون. اونا به هم تعلق دارن، و این قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدیم.»
جنی توی اتاق داشت توییتها رو میخوند و میخندید. به رزی و جیسو که هنوز بغل هم بودن نگاه کرد و گفت: «رزی، هوادارا میگن این عشقه، نه وابستگی.»
رزی که صورتش رو تو گردن جیسو فرو کرده بود، سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: «خب، راست میگن.» و بوسهای زد روی گونهی جیسو.
جیسو خندید و محکمتر گرفت دستای رزی رو که دور کمرش بود. «آره، راست میگن.»
لیسا از اونور گفت: «خب، پس ما دو تا اضافیایم اینجا.» و به جنی نگاه کرد.
جنی اومد و لیسا رو بغل کرد. «نه، ما فقط شاهد یه عشق بزرگیم.»
جمعیت یکپارچه جیغ کشید. ولی یه نفر توی استیج، صورتش از خوشحالی به غیرت تغییر کرد.
رزی از اونور استیج، چشماش گرد و برقزن شد. دید که لیسا جیسو رو بغل کرده، دید که بوسیدش روی گونه. همون لحظه، انگار یه فیوز توی وجودش پرید.
با قدمهای سریع و محکم، دوید سمتشون. رسید و با یه دست، لیسا رو از جلوی جیسو کنار زد. لیسا که جا خورده بود، عقب رفت و گفت: «رزی؟ چی شد؟»
رزی جواب نداد. فقط جیسو رو کشید سمت خودش، دستاش رو حلقه کرد دور کمرش و چونهاش رو گذاشت روی شونهش. صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و نفس عمیقی کشید، انگار که داره بوی خودش رو پس میگیره.
جیسو که دستاش رو گذاشته بود روی دستای رزی، خندید و گفت: «رزی، فقط اجرا بود...»
رزی سرش رو بلند کرد و با اون نگاه غیرتیِ خاصش به لیسا خیره شد. «نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
لیسا دستاش رو بالا برد و خندید. «رزی، شوخی میکردم! فقط برای هوادارا بود!»
رزی محکمتر بغلش کرد و گفت: «نمیخوام. مال منه.» و بوسهای محکم و بلند زد روی گونهی جیسو، دقیقاً همون جایی که لیسا بوسیده بود، انگار که میخواد جای بوسهی لیسا رو پاک کنه.
جمعیت دوباره جیغ کشید، این بار بلندتر.
---
جنی که از اونور داشت نگاه میکرد، جلو اومد و سعی کرد رزی رو آروم کنه. «رزی، بیا، ما فقط داریم اجرا میکنیم. هوادارا دارن نگاه میکنن.» و دستش رو گذاشت روی شونهی رزی.
رزی شونهش رو تکوند داد و جنی رو پس زد. «نه!» و جیسو رو بیشتر به خودش چسبوند. با یه دست دور کمرش، با دست دیگه رفت تو موهای جیسو و کشیدش که صورتش رو بکنه سمت خودش. بعد خم شد و بوسهای زد روی لب جیسو، سریع ولی محکم، جلوی همه.
جمعیت دیوونه شد. جیغها اوج گرفت.
لیسا و جنی نگاه به هم کردن، هر دو مات و مبهوت. لیسا گفت: «رزی! دیگه بس کن!»
رزی برگشت به لیسا، چشماش گرد و پر از غیرت، ولی لبخند شیطونی روی لبش. «نه، بس نمیکنم. تا وقتی که همه بدونن مال منه.»
---
بعد از کنسرت، پشت صحنه. رزی هنوز ول نکرده بود جیسو رو. نشسته بود روی مبل و جیسو رو کشیده بود که بشینه روی پاش. دستاش حلقه شده بود دور کمر جیسو، چونهاش روی شونهش، و هر چند دقیقه یه بار بوسهای میزد روی گردن یا گونهش.
جنی و لیسا نشسته بودن روبروشون. جنی با خنده گفت: «رزی، به خدا دیگه دست نمیزنیم بهش. آروم باش.»
رزی نگاه کرد به جنی، با اون چشمای گرد و جدی. «قول میدین؟»
لیسا دستش رو بلند کرد: «قول میدم. ولی تو هم باید قبول کنی که ما فقط اجرا میکردیم.»
رزی لبش رو غنچه کرد و گفت: «نمیخوام کسی بهش دست بزنه. نه توی استیج، نه هیچجا. مال منه.» و محکمتر بغلش کرد، بوسهای زد روی شونهی جیسو.
جیسو که از اول داشت لبخند میزد، برگشت و نگاه به رزی کرد. دستش رو گذاشت روی گونهاش. «رزی، میدونی که فقط مال توام، نه؟»
رزی نگاهش کرد، چشماش برق میزد. «میدونم... ولی بازم نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
جیسو خندید و بوسهای زد روی پیشونی رزی. «دیوونهی من.»
---
همون شب، توییتر پر شد از ویدیوهاشون. هوادارا حسابی واکنش نشان دادن. یه توییت میلیونی شد با این متن:
«این وابستگی نیست، این یه عشقه. رزی بدون جیسو نمیتونه، و جیسو بدون رزی همون. اونا به هم تعلق دارن، و این قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدیم.»
جنی توی اتاق داشت توییتها رو میخوند و میخندید. به رزی و جیسو که هنوز بغل هم بودن نگاه کرد و گفت: «رزی، هوادارا میگن این عشقه، نه وابستگی.»
رزی که صورتش رو تو گردن جیسو فرو کرده بود، سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: «خب، راست میگن.» و بوسهای زد روی گونهی جیسو.
جیسو خندید و محکمتر گرفت دستای رزی رو که دور کمرش بود. «آره، راست میگن.»
لیسا از اونور گفت: «خب، پس ما دو تا اضافیایم اینجا.» و به جنی نگاه کرد.
جنی اومد و لیسا رو بغل کرد. «نه، ما فقط شاهد یه عشق بزرگیم.»
- ۱۰۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط