پارت
پارت ۹
ویو ات
یعنی واقعا رونا راست میگفت و اون بچهی ته رو بارداره..اصلا امکان نداره پس من نباید باهاش ازدواج قراردادی کنم
-رونا باید به ته بگی که بارداری..
•نه توروخدا ات اون بچمونو نمیخاد ومنم سقطش میکنم
-نه اینکارو نکن مطمئن باش من اصلا با ته ازدواج نمیکنم
•نه من مشکلی ندارم..(تو دلش عروسیه)
-خب بگذریم بیا ناهارو آماده کنیم الان ارباب صداش درمیاد(پوزخند)
•(خنده)
ویو سنا(ساعت ۷ شب)
ساعت ۸ باید اونجا باشم و یک ساعت قبلش آماده شدم و رفتم پایین که سوار ماشین شم،..اونجا کوک رو دیدم که در ماشین رو برام باز کرد با تعجب گفتم
×تو اینجا چیکار میکنی
÷من راننده امشبتونم(نیشخند و چشمک)
×راننده همیشگیم؟
÷فرستادم بره
×چرا
÷چون خودم میخام برسونمت جوجه سوار شو
سوار ماشین شدم و بعد ۳۰ مین رسیدیم و پیاده شدم
÷میخای باهات بیام؟
×نه ممنون(کیوت)
÷بعد دوساعت برگرد(جدی)
÷باش
ویو کوک
ساعت ۱۰ و نیم شده بود ولی سنا هنوز برنگشته بود..نگرانش شدم برا همین رفتم تو و دیدم کلی پسر و دختر لاشی قاطی ان...عصبی شدم و رفتم جلوتر که یکی از پشت با چوب زد تو سرم وبیشهوش شدم،...وقتی بهوش اومدم سرم خیلی درد میکرد رو به روم پائولو یکی از مافیاهای کثیف ایتالیایی رو دیدم(علامت پائولو$)
$هی تو...(نیشخند)(از این به بعد ایتالیایی میحرفن)
÷با من چیکار داری پائولوی بیفانوس..
$با تو کاری ندارم فقط میخام به اون دختره..ات نزدیک شی و از اون عمارت کوفتی بیاریش بیرون
÷چرا خودت اینکارو نمیکنی..آها یادم نبود که از ته میترسی به هرحال تو ازش پایین تری
$خفهشو لعنتی...کاری که بهت گفتم رو انجام بده وگرنه سنات رو میکُشم
÷با اون چیکا داری آشغاللل(داد)
دیدم که سنا رو آوردن انگار بیهوش بود و اون پائولوی لعنتی بهش نزدیک شد..داد زدم
÷دست کثیفتو بهش نزن..اصلا ات رومیخای چیکار(عربده)
$با خودش کار ندارم داداشش رو میخام..داداش لعنتیش بهم خیانت کرده وباید بخاطر خواهرشمکهشدهآفتابی شع
÷باشه اینکارو میکنم ولی شرطم اینه که الان من و سنا بریم
$میزارم ولی فکرشم نکن بخای به ته منو لو بدیچون درجا سنا رو میکُشم
÷تو یه روانی ای..(نیشخند)
$آزادشون کنین(به بادیگاردا گف)
دستمو که باز کردن سنا رو بغل کردم و اومدیم بیرون
ویو ات
داشتم با رونا و جیهون وبقیع خدمتکارا شام میخورم که بادیگارد اومد
بادیگارد:ات برو اتاق خواب ارباب
-باش
فدام هنوز تموم نشده بود که رفتم اتاق ته و قبل وارد شدن در زدم +بیا تو
وارد شدم و دیدم بالاتنش ل/خته و روی مبل لم داده بود منم رفتم جلو تعظیم کردم و بی توجه روی مبل روبهروش نشستم
+به دلایلی قرارداد ازدواجمون جلوتر افتاده و ۲ روز دیگه ازدواجمونه برای همین اتاق بغلی از این به بعد مال توعه...دستور دادم برات بهترین لباس ها و وسایل رو بزارن و حسابی باید تا روز عروسی آماده بشی...در ظمن فکر فرار هم به سرت نزنه..داداشتم پیدا کردم و۲تا محافظ شخصی مخفی براش گذاشتم
-ولی...
+ولی چی..هرچی میخوای فقط لب تر کن
-ولی من نمیخام باشما ازدواج قراردادی کنم..(استرس)
+خب اشکال نداره...چه بهتر ازدواج رسمی میکنیم(🤣)
-من کلا نمیخام باشما ازدواج کنم
خیلی محکم دستشو زد رو میز
+چی گفتیییی(عربده)
-گفتم..(استرس)
+دهنتو ببند..حق نداری درخواستمو رد کنی(داد)(اِ وا)
-ولی من نظرم عوض شده چرا رونا وبقیه رو انتخاب نمیکنین؟
پا شد اومد کنارم نشست و با دستاش گردنمو محکم فشار داد و نزدیک گوشم گف
+برام مهم نیست که قبول میکنی یا نه من جز تو هیچکدومو نمیپذیرم(عصبی)
داشتم خفه میشدم که ولم کرد و داد زد بادیگارداش بیان و بزور منو بردن اتاق و در رو قفل کردن...
ویو کوک
سنا رو بردم تو اتاقش استراحت کنه و به بادیگارد شخصی ته گفتم یه قرار مهم با ته برام اوکی کنه
ویو جیهون
فهمیدم کوک میخواد به پائولو خیانت کنه برای همین به پائولو زنگ زدم
/الو رئیس کوک میخواد موضوع روبه پادشاه مافیا لو بده
$....
/چشم...
...ادامه دارد..شرط:۲۵ لایک و ۷ بازنشر
(بی احترامی های ات به ته روجدی نگیرید🤣❤️)
ویو ات
یعنی واقعا رونا راست میگفت و اون بچهی ته رو بارداره..اصلا امکان نداره پس من نباید باهاش ازدواج قراردادی کنم
-رونا باید به ته بگی که بارداری..
•نه توروخدا ات اون بچمونو نمیخاد ومنم سقطش میکنم
-نه اینکارو نکن مطمئن باش من اصلا با ته ازدواج نمیکنم
•نه من مشکلی ندارم..(تو دلش عروسیه)
-خب بگذریم بیا ناهارو آماده کنیم الان ارباب صداش درمیاد(پوزخند)
•(خنده)
ویو سنا(ساعت ۷ شب)
ساعت ۸ باید اونجا باشم و یک ساعت قبلش آماده شدم و رفتم پایین که سوار ماشین شم،..اونجا کوک رو دیدم که در ماشین رو برام باز کرد با تعجب گفتم
×تو اینجا چیکار میکنی
÷من راننده امشبتونم(نیشخند و چشمک)
×راننده همیشگیم؟
÷فرستادم بره
×چرا
÷چون خودم میخام برسونمت جوجه سوار شو
سوار ماشین شدم و بعد ۳۰ مین رسیدیم و پیاده شدم
÷میخای باهات بیام؟
×نه ممنون(کیوت)
÷بعد دوساعت برگرد(جدی)
÷باش
ویو کوک
ساعت ۱۰ و نیم شده بود ولی سنا هنوز برنگشته بود..نگرانش شدم برا همین رفتم تو و دیدم کلی پسر و دختر لاشی قاطی ان...عصبی شدم و رفتم جلوتر که یکی از پشت با چوب زد تو سرم وبیشهوش شدم،...وقتی بهوش اومدم سرم خیلی درد میکرد رو به روم پائولو یکی از مافیاهای کثیف ایتالیایی رو دیدم(علامت پائولو$)
$هی تو...(نیشخند)(از این به بعد ایتالیایی میحرفن)
÷با من چیکار داری پائولوی بیفانوس..
$با تو کاری ندارم فقط میخام به اون دختره..ات نزدیک شی و از اون عمارت کوفتی بیاریش بیرون
÷چرا خودت اینکارو نمیکنی..آها یادم نبود که از ته میترسی به هرحال تو ازش پایین تری
$خفهشو لعنتی...کاری که بهت گفتم رو انجام بده وگرنه سنات رو میکُشم
÷با اون چیکا داری آشغاللل(داد)
دیدم که سنا رو آوردن انگار بیهوش بود و اون پائولوی لعنتی بهش نزدیک شد..داد زدم
÷دست کثیفتو بهش نزن..اصلا ات رومیخای چیکار(عربده)
$با خودش کار ندارم داداشش رو میخام..داداش لعنتیش بهم خیانت کرده وباید بخاطر خواهرشمکهشدهآفتابی شع
÷باشه اینکارو میکنم ولی شرطم اینه که الان من و سنا بریم
$میزارم ولی فکرشم نکن بخای به ته منو لو بدیچون درجا سنا رو میکُشم
÷تو یه روانی ای..(نیشخند)
$آزادشون کنین(به بادیگاردا گف)
دستمو که باز کردن سنا رو بغل کردم و اومدیم بیرون
ویو ات
داشتم با رونا و جیهون وبقیع خدمتکارا شام میخورم که بادیگارد اومد
بادیگارد:ات برو اتاق خواب ارباب
-باش
فدام هنوز تموم نشده بود که رفتم اتاق ته و قبل وارد شدن در زدم +بیا تو
وارد شدم و دیدم بالاتنش ل/خته و روی مبل لم داده بود منم رفتم جلو تعظیم کردم و بی توجه روی مبل روبهروش نشستم
+به دلایلی قرارداد ازدواجمون جلوتر افتاده و ۲ روز دیگه ازدواجمونه برای همین اتاق بغلی از این به بعد مال توعه...دستور دادم برات بهترین لباس ها و وسایل رو بزارن و حسابی باید تا روز عروسی آماده بشی...در ظمن فکر فرار هم به سرت نزنه..داداشتم پیدا کردم و۲تا محافظ شخصی مخفی براش گذاشتم
-ولی...
+ولی چی..هرچی میخوای فقط لب تر کن
-ولی من نمیخام باشما ازدواج قراردادی کنم..(استرس)
+خب اشکال نداره...چه بهتر ازدواج رسمی میکنیم(🤣)
-من کلا نمیخام باشما ازدواج کنم
خیلی محکم دستشو زد رو میز
+چی گفتیییی(عربده)
-گفتم..(استرس)
+دهنتو ببند..حق نداری درخواستمو رد کنی(داد)(اِ وا)
-ولی من نظرم عوض شده چرا رونا وبقیه رو انتخاب نمیکنین؟
پا شد اومد کنارم نشست و با دستاش گردنمو محکم فشار داد و نزدیک گوشم گف
+برام مهم نیست که قبول میکنی یا نه من جز تو هیچکدومو نمیپذیرم(عصبی)
داشتم خفه میشدم که ولم کرد و داد زد بادیگارداش بیان و بزور منو بردن اتاق و در رو قفل کردن...
ویو کوک
سنا رو بردم تو اتاقش استراحت کنه و به بادیگارد شخصی ته گفتم یه قرار مهم با ته برام اوکی کنه
ویو جیهون
فهمیدم کوک میخواد به پائولو خیانت کنه برای همین به پائولو زنگ زدم
/الو رئیس کوک میخواد موضوع روبه پادشاه مافیا لو بده
$....
/چشم...
...ادامه دارد..شرط:۲۵ لایک و ۷ بازنشر
(بی احترامی های ات به ته روجدی نگیرید🤣❤️)
- ۱.۸k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط