ی و

ܢܚߊ‌یܘ ߊ‌ܨ ܝ‌وܢܚ݅ـܔ



داستان زیبایی به نظر می رسید!
دو عاشق همچو لیلی و مجنون
اما همه ی قصه ها پایان خوش به همراه ندارند

----


همه چیز از شبی بارانی شروع شد.
ملودی ؛
دخترکی آروم
خونسرد
با چهره ای دلربا

و جیمین ؛پسری صبور
باچشمانی درخشنده
و لبخندی گرم که همیشه دیده نمیشد!

همانطور که قهوه اش را می نوشید و به قطرات بارانی که روی پنجره خودنمایی می کردند زل زده بود
کسی سریعا وارد اتاق شد.

_خانم دکتر... مریض به هوش اومد

_اومدم

---

وارد اتاق شد و به پسرکی که محو نگاهش بود خیره شد.

_خب آقای پارک.. شانس اووردی!

_که همچین بانوی زیبایی دکتر قلب من بوده؟

ابرو بالا انداخت.

_نه چون اگه یکم دیرتر می اومدی بی تعارف جونت و از دست می دادی

جیمین احساس می کرد تازه قسمتی از زندگی را کشف کرده
.. قسمتی که خیلی وقته گم شده بود.
از ابتدای تولد

_اگه قرار بود دیدار تو نصیب من نمی شد، شاید مرگ انتخاب شایسته تری بود

_مثل اینکه حالتون خیلی خوبه.. باشه! فردا مرخص می شید




ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!



#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۳)

ܢܚߊ‌یܘ ߊ‌ܨ ܝ‌وܢܚ݅ـܔp²ابرو بالا انداخت._نه چون اگه یکم دیرتر ...

ܢܚߊ‌یܘ ߊ‌ܨ ܝ‌وܢܚ݅ـܔp³(last part) _زن داداش...بیا بیمارستانسر...

عاشق کسایی ام که بی منت ازم حمایت میکنن♡ خانومی! تو فوق العا...

p³(last part)لبخند زد، نشست و با گرمی صحبت کرد؛_ترحم نیستهمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط