پارت³

پارت³

سویون هنوز روی فرش نشسته بود که یونگی با دو تا لیوان چای برگشت. نشست روبه‌روش. هیچکدوم حرف نمی‌زدن. فقط چای‌هاشون رو بغل کرده بودن و به دیوار خیره شده بودن.

یونگی اولین بار حرف زد: «حالا که می‌دونی... می‌خوای چیکار کنی؟»

سویون لیوان رو گذاشت زمین. «نمی‌دونم. تازه فهمیدم. بذار هضم کنم.»

یونگی سر تکون داد. «هرچقدر وقت نیاز داری.»

سویون نگاهش کرد. یه نگاه طولانی. انگار داشت یونگی رو برای اولین بار واقعاً می‌دید. نه به چشم برادر. به چشم یه آدم.

«تو واقعاً هجده سال منتظر موندی؟»

یونگی لبخند زد. «هجده سال که چیزی نیست. تا ابد هم منتظر می‌موندم.»

سویون صورتش رو برگردوند که یونگی اشکاش رو نبینه...

---

همون شب، سویون رفت توی اتاق یونگی. در رو باز کرد و ایستاد. یونگی داشت کتاب می‌خوند.

سویون: «نمی‌تونم بخوابم.»

یونگی کتاب رو بست: «بیا تو.»

سویون اومد نشست کنارش روی تخت. سرش رو گذاشت رو شونه یونگی. یونگی نفسش رو حبس کرد.

سویون: «دستم رو بگیر.»

یونگی دستش رو گرفت. انگشتاشون توی هم قفل شد.

سویون: «از فردا می‌خوام باهات قرار بذارم. مثل دو تا آدم غریبه. از اول شروع کنیم.»

یونگی: «جدی می‌گی؟»

سویون: «جدی. اسم من سوییونه. تو چی؟»

یونگی لبخند زد: «یونگی. از دیدنت خوشحالم.»

سویون خندید. اولین خنده‌اش بعد از سال‌ها.

---

فرداش صبح، یونگی رفت دم در خونه‌شون. زنگ زد. سویون در رو باز کرد.

سویون: «بله؟»

یونگی: «من یونگی‌ام. می‌خواستم بدونم دوست داری بریم یه قهوه بخوریم؟»

سویون: «با کمال میل. فقط بذار کفشام رو بپوشم.»

همسایه بغلی از پنجره نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت: «این دو تا دیوونه چرا جلوی در خونه خودشون اینجوری حرف می‌زنن؟» 😂

---
شرط بعدی
۵ بازنشر
۱۵ لایک
دیدگاه ها (۵)

پارت ²یونگی چند ثانیه ایستاده بود و بهش نگاه می‌کرد. صورتش ه...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت : ¹⁷مرد روی ات خیم‍/‍ه زد و به بوس‍/...

توروخدا حمایت کنید منم زحمت کشیدم

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط