درست وقتی سکوت سالن سنگین شده بود، صدای زنی مسن و محترم د

درست وقتی سکوت سالن سنگین شده بود، صدای زنی مسن و محترم در سالن پیچید.

اجوما، الهه‌ی نظم و ترتیب، با قدم‌های آرام اما استوار جلو آمد و به شاه نزدیک شد.

با لحنی مودبانه اما محکم گفت:
«قربان، اجازه دهید نکته‌ای را عرض کنم.»

همه به سمت اجوما برگشتند و منتظر شنیدن حرفش شدن.

اجوما ادامه داد:
«آسا قدرتی ندارد و ممکن است در آینده برای شما مشکلاتی ایجاد کند. پیشنهاد می‌کنم به جای او، هلنا را معرفی کنیم. هلنا الهه‌ی زر و برق است و می‌تواند همراه شایسته‌ای برای یکی از شاهزادگان باشد.»

نگاه‌ها به سمت هلنا چرخید؛ دختری که تا آن لحظه در گوشه‌ای از سالن ایستاده بود و آرام نگاه می‌کرد.

شاه به آرامی سرش را تکان داد و نگاهی به مشاور انداخت.

مشاور طومار را باز کرد و نام هلنا را به‌جای آسا خواند:
«هلنا — الهه‌ی زر و برق.»

یکی‌یکی شاهزاده‌ها با جدیت و دقت، دختر مورد نظرشان را انتخاب می‌کردند.

وقتی نوبت تهیونگ رسید، او برخاست و با صدایی محکم گفت:
«پدر، من قدرت کافی را دارم. پس من آسا را انتخاب می‌کنم.»

فضای سالن برای لحظه‌ای سنگین شد.

شاه با چهره‌ای سرد و جدی پاسخ داد:
«آسا قدرتی ندارد و نمی‌تواند همراه مناسبی باشد. پس حذف می‌شود.»

تهیونگ بدون ترس و با اصرار گفت:
«من او را می‌خواهم. همین.»

سکوت سنگینی سالن را پر کرد.

سوزی، که تا آن لحظه آرام ایستاده بود، نگاهش به سمت آسا چرخید.

برای اولین بار در دلش حس حسادت و ترسی عجیب نسبت به آسا به وجود آمد.

چشمانش کمی تنگ شد و لبخندی کمرنگ و تلخ روی لب‌هایش نشست.

آسا بدون هیچ واکنشی فقط به زمین نگاه می‌کرد، اما درونش موجی از احساسات متضاد به‌وجود آمده بود.
دیدگاه ها (۴)

نگاه‌ها هنوز روی تهیونگ و شاه ثابت مانده بود که صدای لرزان آ...

پس از سخنان مشاور، شاه از جایگاهش پایین آمد. نگاهی به هر یک ...

شاه روی صندلی بزرگ انتهای سالن نشسته بود. سالن اصلی قصر با ف...

بعد از صبحانه و تموم شدن کارهای اولیه، همه‌ی پسرها از قصر بی...

مافیا ای من

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط