🔹 عادت بدی داشت، تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن

🔹 عادت بدی داشت، تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم. دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست.... نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم . آنقدر گفت ، آنقدر ترساند، آنقدر گریاند، که یک شب جانم به لبم رسید نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند، فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است 🍂 شبتون بخیر و خوشی دوستان خوبم
دیدگاه ها (۵)

@dele_paakیارب تو مرا به نفس طناز مدهبا هر چه به جز تست مرا ...

روز عُشاق ایرانیدوهزار سال پیش از تولد ولنتاین #سپندارمذگان ...

پیام یک جوان ایرانی به پادشاه عربستاناقای سلمان عبدالعزیزپاد...

واژه تسلیت چقدر آشناست برای ملتی که دایم باید به خاطر نداشتن...

اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نكن."...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬صدای آرومش بین هیاهوی دو...

تایپ ها و افکاری که گاهی اوقات بهشون حجوم میارن :🌿:ـISFP: چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط