بچگانهایبزرگسال

#بچگانه_ای_بزرگسال

#پارت6

بدون توجه به اونا داشتم کار می‌کردم... ولی یه چیزی خیلی عجیب بود بنظرم پسر جودا جون 28 یا 30 سالش باشه چطور 10 ساله که ازدواج کرده

جودا خانوم وارد آشپزخونه شد پشت کانتر نشست و گفت:

جودا: یه لیوان آب قند بهم بده دختر

انگار حالش خوب نبود... براش آب قند درست کردم بهش دادمش

چند قلوپ خورد که گفتم:

ات: خانوم حالتون خوبه ؟!!

آهی کشید و گفت:

جودا:  من آخر از دست این پسر روانی میشم

سکوت کرده بودم که ادامه داد:

جودا:  بدون اجازه من و پدرش رفت یه زن روستایی که دوسال از خودش بزرگتر بود و مطلقه بود رو گرفت... تو سن 20 سالگی ازدواج کرد... از اون موقع رابطش با ما بد شد..

چقدر جودا خانوم با حسرت این حرفا رو میزد

دوباره ادامه داد:

جودا:  تا حرف بچه رو پیش میکشیم از کوره در میره با اینکه اون دختره ی دهاتی چند بار بهش خیانت کرده بود جونگکوک چشمشو رو همه چی بسته و داره باهاش زندگی میکنه اون دختر هرزه ای بیش نیست

داشتم شاخ درمی‌آوردم... یعنی واقعا لیسا دو سال از جونگکوک بزرگتر بوده و حتی مطلقه هم بوده از همه مهم تر اون بهش خیانت کرده

واقعا چطور تونسته با زنی مثل اون بمونه

تو افکارم غرق بودم که صدای لیسا رشته افکارمو پاره کرد:

لیسا: هی دختر جون یه لیوان آب به من بده

چشمی گفتم داشتم لیوان رو می‌بردم سمتش که بدون کنترلم لیوان از دستم افتاد سریع گفتم:

ات:  معذرت میخوام خانوم ببخشید الان یکی دیگه میارم

بلند شدم... بلند شدنم همانا سوختن یه طرف از صورتم همانا

سیلی محکمی بهم زد... دستمو رو گونم گذاشتم و گفتم:

ات: ببخشید خ....

با سوختن اون طرف دیگه صورتم حرفم نصفه موند... اشک تو چشمام جمع شده بود

انگشتشو تهدید وار بالا آورد و گفت:

لیسا:  یه بار دیگه جلوی من مظلوم بازی دربیاری میکشت

حرفش آنقدر ترسناک بود که بدون اختیار اشک  هام می‌ریخت
دیدگاه ها (۰)

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت7جودا خانوم سر رسید با دیدن من سمتم ...

#بچگانه_ای_بزرگسال   #پارت8ویو جونگکوک: درحال خوردن شام بودی...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت5دکتر بالای سرش بود... کارش تموم شد ...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 4بعد از شام خوردنشون و شستن ظرفا عز...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 3 مشغول درس کردن غذا بودم که آقای ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط