آی دو لباس آنیکا هست دوستان دم دست بود و حق اعتراض هم ندا

آی دو لباس آنیکا هست دوستان دم دست بود و حق اعتراض هم ندارید✓
سناریو چند پارتی از شیبا تایجو🦈🧸✨
🌸。・゚Scenario Sky ゚・。🌸

✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚
خلاصه تایجو لایه دسته گل سفید و صورتی و یه شومیز مردانه ساتن قهوه ای تیره و یه شلوار پارچه ای سیاه و کفش های براق و موهای شونه شده یا زیبا(فهمیدین چی میگم؟؟)دم در خونه یه آنیکا اینا وایساده بود.تا اومد در بزنه آنیکا با شادی از خونه خارج شد و با دیدن تایجو گفت:«خوب اونی_سان خداحافظیییی جییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ»و تایجو هم دورتر پرید هوا و دسته گل خواست از دستش بیوفته که تعادل دسته گل رو حفظ کرد و گرفتش(متوجه شدین؟؟)
ویوی آنیکا:
داشتم میرفتم سمت کتابخونه که بعدش با آیامه برم بگردم:«خوب اونی_سان خداحافظیییییییـ جـــــــــــــیــــــــــــغــــــــــــــغ!»و تایجو_سان دسته گل داشت از دستش می افتاد که خیییلیییییی ماهرانه و جذاب گرفتش.
آنیکا اندرذهن:واااااییییییی با اینکه ترسیدم ولی خخخییییللیییییی جذابه...چرا دسته گللل دارهههه؟؟وایسا.‌‌..گل لیلیووومممم؟!وااییی گل مورد علاقممممم اما...از کجا میدونست؟
ویوی تایجو:
خیلی خوشگل شده بود...نمی‌دونم ولی...چرا دارم حرارت گونه هامو حس میکنم؟؟چرااا؟هرچند که رفیقش همه چیز رو سر کلاس بهم گفت و...خب...گفت که بهش نگم که اون علایقش رو بهم گفته.
زانو زدم و گل رو روبه روی صورتم گرفتم تا قیافم و سرخیم معلوم نباشه و آروم اما بلند و رسا گفتم:«انیکا....(نقطه ها فامیلیشه✓)...لطفا اگه میشه...چند ساعت از امشبت رو به من اختصـ...اختصاص...بد..بده...»
ویوی آنیکا:
با حرفش سرخ شدم اما آروم رفتم سمتش و زانو زدم و کلا رو برداشتم و گونش رو بوسیدم.کوتاه اما ملایم.با اینکه میدونستم دارم از سرخی میمیرم ولی خب...گفتم؛«اوهوم...باشه.» یه لبخندی از روی استرس زدم ولی با دیدن قیافه ی سرخش تک خنده ی ریزی سردادم و گفتم:«اون بوس هم تلافی امروزه که...باعث بی گوشیم شدی...»و دوباره به زمین نگاه کردم و خجالت کشیدم..‌اخه آدم عاقلللل!این چه دلیلیه احمقققققققق؟بی عرضه یک عرضه ندار....
+«هی آنی؟خوبی؟چرا هنوز نرفتی؟آیامه نمیاد یا تاکسی نیست؟خودم برسونمت؟»دادشم بود.آلریک(آره آسمون از همون آلریک تو تاج دوقولو ها کش رفتم مشکل داری؟؟)واقعا مثل همیشه صداش از ته ته ته چاه میومد...آروم داد زدم و گفتم:«نه...نمیخواد...الان میرم سر کوچه!»
آلاریک:«خب...باشه فقط مراقبت کن حوصله دردسر ندارم»عی خدا...مردم داداش دارن ماهم داریم...حالا فرق اونا فرق ما....
در رو بستم و برگشتم سمت تایجو و با لبخند گفتم:«خب...تایجو_سان...میشه اولین مکان کتابخونه باشه؟راستی آیامه هم هست»تایحو با یه نگاه براق بهم گفت:«حتمی...بیا سوار شو»بعد رفت سمت موتورش و من هم پشتش سوار شدم.خیلی تند نمیرفت و آروم حرکت می‌کرد.
بالاخره به کتابخونه رسیدیم و آیامه رو دیدیم که بدو بدو داشت میومد طرفم و پرید...یعنیا به معنای واقعی پرید بغلم ولی دست پشت سرم بود.افتادیم زمین ولی به چه قیمت؟ ۱۰ سال نوری از جایی که وایساده بودیم دور شدیم و آیامه گفت:«هی آنی!میبینم که با کراشت و مرد رویا هات ریختی رو هم!برات خوشحالم عزیزم😂💋»و بعد اون رو بوسید.
تایجو هم که با سرخی پرسید:«هـ...هی آنیکا...خوبی؟»
آنیکا:«هعی...عالیم...فقط قعط نخاع شدن و یه یه تا از دنده هام شیکست و جمجمم ترک برداشت‌.‌..چیزی نیست!اینا عادیه.‌‌..»و....

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___-
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
✦・゚:

خوب بچه ها...ابنو به عشق ۱۵۵ تاییمون نوشتم و پست کردم...فکر کنم بالاخره قمار تاریکه بزارم...تا به ۲۸ لایک نرسه...پارت بعدی درکار نیست...حیح🌚🎀
#Bonten #TR #وانشات #Sanzu
دیدگاه ها (۰)

بنده دایی پدر زورو رو کشیدم✓

اهم...اینو قبلاً گذاشتم دوباره هم میزارم✓میدونید اگه فکر کنی...

ا.ت×ریندو✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚: ✧・゚:✧・゚:از زبان ا.ت...

ولی یه سری از فیلمای ایرانی که مربوط به قبل انقلابه...مثال م...

متاسفانه کامل نی ولی خوب....بوک از شیبا تایجو🦈🧸✨P:::۴🌸。・゚Sce...

سناریو چند پارتی از شیبا تایجو🦈🧸✨🌸。・゚Scenario Sky ゚・。🌸✧・゚: ✧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط