ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.17
(روایت از زبان ا.ت)
---
وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون، لیوان آب هنوز تو دستم بود. چند لحظه تو راهرو وایستادم و به در آشپزخونه نگاه کردم. جونگ کوک هنوز اونجا بود. صدای گذاشتن بطری خالی تو سطل رو شنیدم.
رفتم تو سالن و روی کاناپه نشستم. کتابم رو از روی میز برداشتم ولی نتونستم بازش کنم. حرفاش هنوز تو سرم میچرخید. اون لحن سرد و کوتاه. انگار داشت به یه غریبه دستور میداد، نه به کسی که تو یه خونهست.
(تو دلم)
+ فقط گفت اگه برم بیرون یکی باید همراه باشه. حتی یه ذره هم نرم حرف نزد. انگار من یه دردسرم که باید کنترل بشه.
کتاب رو گذاشتم کنار و پاهام رو جمع کردم زیر خودم. از پنجره میتونستم یه نگهبان رو ببینم که داره آروم قدم میزنه. دیگه حتی حیاط هم مثل قبل نبود. همه چیز عوض شده بود. نه فقط بهخاطر سوختن عمارت جئون، بهخاطر اینکه حالا باید سه سال با این پسر سرد و بیحوصله تو یه خونه زندگی کنم.
مامانم از آشپزخونه اومد بیرون و پرسید صبحانه میخورم یا نه. گفتم فعلاً نه. لبخند زد و چیزی نگفت. خوشبختانه کسی نپرسید چرا ساکتم.
چند دقیقه بعد جونگ کوک از کنار سالن رد شد و رفت بالا. حتی نگاهم هم نکرد. منم سرم رو انداختم پایین و وانمود کردم دارم به گوشیم نگاه میکنم. وقتی صدای بستهشدن در اتاقش اومد، یه نفس عمیق کشیدم.
بلند شدم و رفتم اتاق خودم. در رو بستم و روی تخت نشستم. هودیم رو تنگتر دور خودم کشیدم. هنوز زود بود، ولی حوصله پایین موندن رو نداشتم. احساس میکردم هر بار که اون این اطرافه، باید حواسم به رفتارم باشه. نه برای اینکه چیزی نشون بدم، فقط برای اینکه کمتر اذیت بشه و کمتر بهم بگه کنار برم.
پنجره رو کمی باز کردم. هوای ابری میومد تو. صدای باد و گاهی صدای بیسیم نگهبانها. نشستم کنار پنجره و زانوهام رو بغل کردم.
(آروم با خودم)
+ سه سال... باید عادت کنم. اون ازم خوشش نمیاد و منم از این وضع خوشم نمیاد. فقط باید فاصلهم رو حفظ کنم و کاری نکنم که باز حرف تند بزنه.
کتاب رو برداشتم و این بار بازش کردم. این دفعه تونستم چند صفحه بخونم. سعی میکردم روی داستان تمرکز کنم، نه روی صدای قدمهایی که گاهی از راهرو میاومد.
ظهر هنوز نرسیده بود، ولی حس میکردم این روز داره خیلی طولانی میشه.............
ادامه دارد..............
Forbidden Weakness
p.17
(روایت از زبان ا.ت)
---
وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون، لیوان آب هنوز تو دستم بود. چند لحظه تو راهرو وایستادم و به در آشپزخونه نگاه کردم. جونگ کوک هنوز اونجا بود. صدای گذاشتن بطری خالی تو سطل رو شنیدم.
رفتم تو سالن و روی کاناپه نشستم. کتابم رو از روی میز برداشتم ولی نتونستم بازش کنم. حرفاش هنوز تو سرم میچرخید. اون لحن سرد و کوتاه. انگار داشت به یه غریبه دستور میداد، نه به کسی که تو یه خونهست.
(تو دلم)
+ فقط گفت اگه برم بیرون یکی باید همراه باشه. حتی یه ذره هم نرم حرف نزد. انگار من یه دردسرم که باید کنترل بشه.
کتاب رو گذاشتم کنار و پاهام رو جمع کردم زیر خودم. از پنجره میتونستم یه نگهبان رو ببینم که داره آروم قدم میزنه. دیگه حتی حیاط هم مثل قبل نبود. همه چیز عوض شده بود. نه فقط بهخاطر سوختن عمارت جئون، بهخاطر اینکه حالا باید سه سال با این پسر سرد و بیحوصله تو یه خونه زندگی کنم.
مامانم از آشپزخونه اومد بیرون و پرسید صبحانه میخورم یا نه. گفتم فعلاً نه. لبخند زد و چیزی نگفت. خوشبختانه کسی نپرسید چرا ساکتم.
چند دقیقه بعد جونگ کوک از کنار سالن رد شد و رفت بالا. حتی نگاهم هم نکرد. منم سرم رو انداختم پایین و وانمود کردم دارم به گوشیم نگاه میکنم. وقتی صدای بستهشدن در اتاقش اومد، یه نفس عمیق کشیدم.
بلند شدم و رفتم اتاق خودم. در رو بستم و روی تخت نشستم. هودیم رو تنگتر دور خودم کشیدم. هنوز زود بود، ولی حوصله پایین موندن رو نداشتم. احساس میکردم هر بار که اون این اطرافه، باید حواسم به رفتارم باشه. نه برای اینکه چیزی نشون بدم، فقط برای اینکه کمتر اذیت بشه و کمتر بهم بگه کنار برم.
پنجره رو کمی باز کردم. هوای ابری میومد تو. صدای باد و گاهی صدای بیسیم نگهبانها. نشستم کنار پنجره و زانوهام رو بغل کردم.
(آروم با خودم)
+ سه سال... باید عادت کنم. اون ازم خوشش نمیاد و منم از این وضع خوشم نمیاد. فقط باید فاصلهم رو حفظ کنم و کاری نکنم که باز حرف تند بزنه.
کتاب رو برداشتم و این بار بازش کردم. این دفعه تونستم چند صفحه بخونم. سعی میکردم روی داستان تمرکز کنم، نه روی صدای قدمهایی که گاهی از راهرو میاومد.
ظهر هنوز نرسیده بود، ولی حس میکردم این روز داره خیلی طولانی میشه.............
ادامه دارد..............
- ۹.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط