پارت اگر نزدیکتر بیای
پارت ۵ – اگر نزدیکتر بیای…
بارون آرومتر شده بود، اما تنش بینشون نه.
کنگ جیهون در سکوت رانندگی میکرد. فضای داخل ماشین، تاریک و گرم، فقط با نور کمرنگ داشبورد روشن بود. یونآه دستهاشو توی دامنش گره کرده بود. دلش آشوب بود.
اما نه از ترس…
بلکه از انتظاری که نمیفهمید باید فرارش کنه یا دنبالش بره.
ماشین ایستاد.
ـ "رسیدیم."
ـ "ممنون، بابت اینکه…"
ـ "بیخود تشکر نکن."
او خم شد. بازویش از جلوی صورت یونآه رد شد تا درِ سمت او رو باز کنه، اما فاصلهشان… زیادی کم شد.
خیلی کم.
نفس یونآه گیر کرد. جیهون هم متوقف شد. نگاهشان قفل شد. برای چند ثانیه، فقط صدای نفسهاشان شنیده میشد.
او آروم گفت:
ـ "اگه الان پیاده شی، همهچی برمیگرده سر جای خودش. فردا دوباره همون رئیس سرد و لعنتیام."
مکث کرد.
ـ "اما اگه فقط یه ثانیه دیگه بمونی… ممکنه این بازی برگردندنی بشه، یونآه."
دلش لرزید. واقعاً باید میرفت. باید درو باز میکرد. باید…
اما نکرد.
فقط یک جمله گفت:
ـ "پس بذار ببینم… این بازی، چجوری شروع میشه؟"
لحظهای بیشتر طول نکشید. جیهون بیهوا خم شد و لبهایش را آرام ولی محکم روی لبهای یونآه گذاشت. نه از روی عجله. از روی کنترل. از روی مالکیت.
یونآه اول خشکش زد… اما بعد، انگار تمام خشمهای فروخوردهاش، تمام روزهای سکوت و خجالت، توی اون بوسه آزاد شد.
دستهایش بالا رفت، روی یقهی پیراهن او نشست. نفسهایشان سنگین شد. بوسه عمیقتر شد. جسورتر.
وقتی عقب کشید، صدایش خشدار شده بود.
ـ "نباید اینقدر خوب مزه بدی، یونآه..."
ـ "و تو… نباید اینقدر مطمئن ببوسی."
او خندید. نگاهش شرورانه برق زد.
ـ "بازی شروع شد."
و یونآه میدونست: از حالا به بعد، هیچچیز بینشون فقط کاری نیست.
بارون آرومتر شده بود، اما تنش بینشون نه.
کنگ جیهون در سکوت رانندگی میکرد. فضای داخل ماشین، تاریک و گرم، فقط با نور کمرنگ داشبورد روشن بود. یونآه دستهاشو توی دامنش گره کرده بود. دلش آشوب بود.
اما نه از ترس…
بلکه از انتظاری که نمیفهمید باید فرارش کنه یا دنبالش بره.
ماشین ایستاد.
ـ "رسیدیم."
ـ "ممنون، بابت اینکه…"
ـ "بیخود تشکر نکن."
او خم شد. بازویش از جلوی صورت یونآه رد شد تا درِ سمت او رو باز کنه، اما فاصلهشان… زیادی کم شد.
خیلی کم.
نفس یونآه گیر کرد. جیهون هم متوقف شد. نگاهشان قفل شد. برای چند ثانیه، فقط صدای نفسهاشان شنیده میشد.
او آروم گفت:
ـ "اگه الان پیاده شی، همهچی برمیگرده سر جای خودش. فردا دوباره همون رئیس سرد و لعنتیام."
مکث کرد.
ـ "اما اگه فقط یه ثانیه دیگه بمونی… ممکنه این بازی برگردندنی بشه، یونآه."
دلش لرزید. واقعاً باید میرفت. باید درو باز میکرد. باید…
اما نکرد.
فقط یک جمله گفت:
ـ "پس بذار ببینم… این بازی، چجوری شروع میشه؟"
لحظهای بیشتر طول نکشید. جیهون بیهوا خم شد و لبهایش را آرام ولی محکم روی لبهای یونآه گذاشت. نه از روی عجله. از روی کنترل. از روی مالکیت.
یونآه اول خشکش زد… اما بعد، انگار تمام خشمهای فروخوردهاش، تمام روزهای سکوت و خجالت، توی اون بوسه آزاد شد.
دستهایش بالا رفت، روی یقهی پیراهن او نشست. نفسهایشان سنگین شد. بوسه عمیقتر شد. جسورتر.
وقتی عقب کشید، صدایش خشدار شده بود.
ـ "نباید اینقدر خوب مزه بدی، یونآه..."
ـ "و تو… نباید اینقدر مطمئن ببوسی."
او خندید. نگاهش شرورانه برق زد.
ـ "بازی شروع شد."
و یونآه میدونست: از حالا به بعد، هیچچیز بینشون فقط کاری نیست.
- ۶۹۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط