سایه ای که پدرم بود

سایه ای که پدرم بود
پارت ۲

میا لیوان آب پرتقال رو برداشت و یه قلپ خورد. همون طور که لیوان رو آروم روی میز گذاشت، جیمین با لحن آرومی گفت

جیمین: راستی...امروز بعد مدرسه مستقیم بیا خونه باشه؟

میا سرش رو بلند کرد

میا: چرا؟

جیمین: یه مهمون داریم

میا: کی؟

جیمین هنوز دهنش باز بود که جواب بده ولی تهیونگ بی حوصله وسط حرفش گفت

تهیونگ: لازم نیست فعلا بدونه

میا با حرص برگشت سمتش

میا: ببخشید؟

تهیونک حتی سرش هم بلند نکرد آروم مشغول خوردن صبحانش بود

تهیونک: گفتم لازم نیست

میا پوزخندی زد

میا: یعنی چی لازم نیست؟ من تو این خونه زندگی میکنم

تهیونگ: درسته

میا: خب پس حق دارم بدونم

تهیونگ: نه

میا با ناباوری خندید

میا: تو همیشه همین جوری جواب میدی؟

تهیونگ: سکوت...

همین سکوتش بیشتر اعصابش را خورد میکرد

میا: اصلا حرف زدن بلدی؟

تهیونگ بالاخره نگاه کوتاهی بهش انداخت

تهیونگ: به اندازه ای که لازم باشه

خدااااا میا زیرلب غر زد قاشقش رو توی بشقاب انداخت

میا: انگار دارم با دیوار حرف میزنم

جیمین خنده اش گرفته بود ولی خودش رو نگه داشت

جیمین: باشه دیگه، اول صبحی دعوا نکنین

میا: من دعوا نمیکنم، ایشون کلا جواب آدمو با دو کلمه میدن (اخم)

تهیونگ بدون اینکه ذره ای تغییر حالت بده فقط ساعت مچیش رو نگاه کرد

تهیونگ: ساعت ۴ آماده باش

میا: برای چی؟

تهیونگ: میفهمی

میا: نه الان بگو

تهیونگ: نه

میا با کلافگی نفسش رو فوت کرد

میا: واقعا اعصاب آدمو خورد می‌کنی

تهیونگ اینبار فقط خیلی آروم از جاش بلند شد کاش رو مرتب کرد و از سالن بیرون رفت قدم های آرومش رو سنگ های مرمر پیچید چند ثانیه بعد، از پله های بزرگ عمارت بالا رفت و خیلی زود از دید میا خارج شد

میا با اخم مسیر رفتنش رو دنبال کرد بعد با کلافگی برگشت سمت جیمین

میا: قسم میخورم ی روز از دهنش بیشتر از ۳ کلمه حرف بکشم بیرون

جیمین بالاخره خنده اش گرفت

جیمین: اگه تونستی منم خبر کن (درحال خندیدن)


``بعد از صبحونه``

میا می‌ره طبقه بالا غرغر کنان در اتاقش رو باز می‌کنه. کیف مدرسه اش رو برمیداره و زیرلب میگه

میا: خدایا فقط امیدوارم امروز اون مهمون اعصابم رو خورد نکنه

یه نگاه به پنجره میندازه. پایین، تهیونگ کنار ماشین ایستاده و با یکی از نگهبان ها حرف میزنم

میا: همیشه انگار رئیس جمهوره

آجوما: خانوم میا پسرتون میشه

میا کیفش رو روی دوشش می ندازه و از پله ها پایین میاد جیمین مثل همیشه منتظرشه گونه اشو می بوسه و به سمت ماشین می‌رن موقع خروج یه لحظه نگاهش با تهیونگ تلاقی می‌کنه چند ثانیه هیچ کدوم چیزی نمی‌گن میا پوزخندی می‌زنه و میگه

میا: خدافظ

تهیونگ فقط با یه تکون کوچیک سر جواب خدافظی میا رو میده بعد بدون اینکه چیزی بگه سوار ماشین مشکی رنگش شد. صدای روشن شدن موتور توی حیاط عمارت پیچید و چند ثانیه بعد، ماشین از در اصلی خارج شد

میا با همون اهم همیشگی زیرلب غر زد...

میا: میا: یه خدافظی گفتن این قدر سخت نبود

جیمین: از تهیونگ انتظار زیادی داری

میا چشم هاشو ریز کرد

میا: من فقط انتظار دارم مثل آدم حرف بزنه

جیمین لبخندی زد و دستش و روی سر میا کشید

جیمین: یه روز خودت میفهمیش

میا: بعید می‌دونم

چند دقیقه بعد ماشین جلوی مدرسه ایستاد مدرسه ای بزرگ و لوکس که بیشتر دانش آموز هاش از خانواده های ثروتمند معروف کره بودم

میا کیفش رو روی شونه انداخت قبل از پیاده شدن جیمین آروم گفت

جیمین: یادت نره..بعد مدرسه مستقیم برگرد خونهه

میا با لبخند سر تکون داد

میا: باشه عمو

بعد درو بست و وارد حیاط شد. مثل همیشه صدای خنده ی بچه ها و شلوغی راهرو ها کل مدرسه رو پر کرده بود

میا با چند نفر از دوستاش خوش و بش کرد و بعد دقایقی سرکلاس نشست، زنگ ها یکی یکی گذشتن و همه چیز کاملا عادی بود...تا زنگ آخر میا دفترش رو بست

میا: من یه دقیقه میرم دستشویی الان میام

دوستش سر تکون داد میام از کلاس بیرون رفت راهروی طبقه دوم تقریبا خلوت شده بود وقتی وارد دستشویی شد هنوز نمیدونست قرارع اون روز اولین برخوردش با کسی باشه که بعد ها زندگیش زیر و رو میکنه...
دیدگاه ها (۰)

لیست شخصیت ها: •mia•kim Taehyung•park Jimin•kalleria•jeon Ju...

اسم رمان: سایه ای که پدرم بودمعرفی: همه می‌گفتند او مردی سرد...

[ادامه...]صبح روز بعد...تهیونگ از آشپزخونه صدا زد:تهیونگ: بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط