درخواستی
#درخواستی
#فیک
#استریکیدز
#کریستوفر_بنگچان
#چان #چانی
#بنگ_چان
#بنگچان
در مورد چان بنویس یک مدیر عامل سرد که به ازدواج اجباریی میفته و از اون دختر متنفذ یک روز باهم به خانه می آیند که در ماشین بحث شون میشه و چان اون رو از ماشین بیرون میکنه و بعد دختر تصادف سخت میکنه و بعد وقتی به چان خبر میدهند سردی و تنفر جایه خودش رو به عشق و پشیمانی میگره وقتی برای اولین بار دست زخمی شو رویه تخت بیمارستان میگیره 🫠🥲🥺
کریستوفر بنگچان از همان روزی که نام آیلین را کنار نام خودش روی برگهی عقد دید فهمید زندگیاش وارد مسیری شده که هیچوقت انتخابش نکرده بود او مدیرعامل سرد منظم و مغروری بود که همیشه با فاصله و حسابگری رفتار میکرد و برایش عجیب بود زنی که هیچ علاقهای به او نداشت حالا همسر قانونیاش شده بود فقط برای سود سهام شرکت به دستور پدرش از همان لحظه اول نگاههای سرد و کلمات خشنش مثل دیوار بلندی بین ان دو قرار گرفته بود و آیلین با اینکه سعی میکرد رفتاری آرام و مودبانه داشته باشد هر بار با برخورد یخزدهی چان مواجه میشد آن عصر که هوا ابری و سنگین بود دو نفرشان در سکوتی که از هزار فریاد دردناکتر بود سوار ماشین شدند تا به خانه برگردند ثانیههایی که میگذشت پر از تنش بود چان انگار از حضور او عصبانی میشد و آیلین انگار از بی مهری او خسته شده بود بحث از یک جملهی ساده شروع شد نشانهای کوچک از نگرانی آیلین درباره فشار کاری چاناما او که از نظر خودش نیازی به دلسوزی نداشت حرفش را به تمسخر گرفت و کنایهای سنگین زد آیلین با لحنی لرزان گفت که حتی یک بار هم تلاش نکرده او را درک کند و چان که از جدیت او غافلگیر شده بود عصبانی تر از قبل فریاد زد که این ازدواج برایش هیچ معنایی ندارد تنش لحظهبهلحظه بالا گرفت تا اینکه درست وسط جاده چان پایش را روی ترمز فشار داد ماشین را کنار زد و با خشمی که خودش هم ریشهاش را نمیدانست گفت "پیاده شو" آیلین با چشمانی خیس و بغضی که میکوشید پنهانش کند در را باز کرد و بدون هیچ کلمهای پیاده شد چان حتی لحظهای به پشت سر نگاه نکرد و با عصبانیتی کور ماشین را به جلو راند اما چند دقیقه بعد همان سکوتی که همیشه برایش آرامش داشت حالا سنگینیای غیرقابل تحمل شده بود ذهنش بیدلیل پشت سر هم تصویر آیلین را وسط آن جاده خیس و تاریک نشان میداد دستش روی فرمان لرزید اما غرورش اجازه نداد برگردد تا اینکه تلفنش زنگ خورد صدای مردی غریبه با اضطراب گفت " آقای بنگچان ؟ همسرتون… تصادف کرده… وضعیتش اصلا خوب نیست "انگار کسی قلبش را از سینه بیرون کشید خون در رگهایش یخ زد و دنیایش فروریخت با عجله برگشت مسیر کوتاه شده بود اما هر ثانیهاش مثل شکنجه وقتی به صحنه رسید تنها چیزی که دید شیشههای خردشده ماشین آمبولانس و لباسی ابی روشنی که آیلین صبح مرتب روی پوشیده بود حالا غرق خاک و خون روی آسفالت افتاده بود.انگار چیزی تلخ در گلویش گیر کرده بود و نمیتوانست نفس بکشد از لحظهای که وارد بیمارستان شد تا زمانی که با اجازه وارد اتاق شود فقط بیصدا دعا میکرد حتی اگر نمیدانست چرا وقتی بالاخره وارد اتاق شد دیدن روی تخت چهرهای رنگپریده دستهایی زخمی و آرامشی مصنوعی که تنها دلیلش بیهوشی بود قدمهایش به زور جلو رفتند برای لحظهای در کنار تخت ایستاد اما توانش را نداشت که دستش را دراز کند سالها سردی و غرور بین آنها قرار گرفته بود اما حالا انگار همه آن لایههای یخ در یک لحظه ذوب شدند و چیزی جز ترس از دست دادن باقی نماند با دستهایی لرزان انگشتانش را دور دست زخمی آیلین حلقه کرد همان دستی که چند ساعت پیش لرزان از ماشین پیاده شده بود تماس پوستش با پوست او مثل شکستی بیصدا در عمق وجودش بود انگار تازه فهمید چه کرده است قلبش با شدتی دردناک میتپید و صدایش که همیشه محکم و آمرانه بود حالا به زمزمهای شکسته تبدیل شد "آیلین… خواهش میکنم… برگرد…" برای اولین بار عشق مثل موجی وحشی در وجودش فوران کرد عشقی که سالها پشت دیوارهای سرد پنهان مانده بود و حالا در لحظهای که ممکن بود دیر شده باشد خودش را آشکار کرده بود پشیمانی چنان سنگین روی شانههایش نشست که انگار وزن دنیا را تحمل میکرد اشکی داغ از گوشه چشمانش پایین افتاد برای مردی مثل اون اعترافی خاموش به گناهی بزرگ بود و همان لحظه بود که با انگشتانش دست آیلین را محکمتر گرفت برای اولین بار حس کرد زندگیاش بدون اون بیمعنا و خالی است و فهمید عشق گاهی درست در لحظهای که ممکن است همهچیز را از دست بدهی خودش را نشان میدهد
#فیک
#استریکیدز
#کریستوفر_بنگچان
#چان #چانی
#بنگ_چان
#بنگچان
در مورد چان بنویس یک مدیر عامل سرد که به ازدواج اجباریی میفته و از اون دختر متنفذ یک روز باهم به خانه می آیند که در ماشین بحث شون میشه و چان اون رو از ماشین بیرون میکنه و بعد دختر تصادف سخت میکنه و بعد وقتی به چان خبر میدهند سردی و تنفر جایه خودش رو به عشق و پشیمانی میگره وقتی برای اولین بار دست زخمی شو رویه تخت بیمارستان میگیره 🫠🥲🥺
کریستوفر بنگچان از همان روزی که نام آیلین را کنار نام خودش روی برگهی عقد دید فهمید زندگیاش وارد مسیری شده که هیچوقت انتخابش نکرده بود او مدیرعامل سرد منظم و مغروری بود که همیشه با فاصله و حسابگری رفتار میکرد و برایش عجیب بود زنی که هیچ علاقهای به او نداشت حالا همسر قانونیاش شده بود فقط برای سود سهام شرکت به دستور پدرش از همان لحظه اول نگاههای سرد و کلمات خشنش مثل دیوار بلندی بین ان دو قرار گرفته بود و آیلین با اینکه سعی میکرد رفتاری آرام و مودبانه داشته باشد هر بار با برخورد یخزدهی چان مواجه میشد آن عصر که هوا ابری و سنگین بود دو نفرشان در سکوتی که از هزار فریاد دردناکتر بود سوار ماشین شدند تا به خانه برگردند ثانیههایی که میگذشت پر از تنش بود چان انگار از حضور او عصبانی میشد و آیلین انگار از بی مهری او خسته شده بود بحث از یک جملهی ساده شروع شد نشانهای کوچک از نگرانی آیلین درباره فشار کاری چاناما او که از نظر خودش نیازی به دلسوزی نداشت حرفش را به تمسخر گرفت و کنایهای سنگین زد آیلین با لحنی لرزان گفت که حتی یک بار هم تلاش نکرده او را درک کند و چان که از جدیت او غافلگیر شده بود عصبانی تر از قبل فریاد زد که این ازدواج برایش هیچ معنایی ندارد تنش لحظهبهلحظه بالا گرفت تا اینکه درست وسط جاده چان پایش را روی ترمز فشار داد ماشین را کنار زد و با خشمی که خودش هم ریشهاش را نمیدانست گفت "پیاده شو" آیلین با چشمانی خیس و بغضی که میکوشید پنهانش کند در را باز کرد و بدون هیچ کلمهای پیاده شد چان حتی لحظهای به پشت سر نگاه نکرد و با عصبانیتی کور ماشین را به جلو راند اما چند دقیقه بعد همان سکوتی که همیشه برایش آرامش داشت حالا سنگینیای غیرقابل تحمل شده بود ذهنش بیدلیل پشت سر هم تصویر آیلین را وسط آن جاده خیس و تاریک نشان میداد دستش روی فرمان لرزید اما غرورش اجازه نداد برگردد تا اینکه تلفنش زنگ خورد صدای مردی غریبه با اضطراب گفت " آقای بنگچان ؟ همسرتون… تصادف کرده… وضعیتش اصلا خوب نیست "انگار کسی قلبش را از سینه بیرون کشید خون در رگهایش یخ زد و دنیایش فروریخت با عجله برگشت مسیر کوتاه شده بود اما هر ثانیهاش مثل شکنجه وقتی به صحنه رسید تنها چیزی که دید شیشههای خردشده ماشین آمبولانس و لباسی ابی روشنی که آیلین صبح مرتب روی پوشیده بود حالا غرق خاک و خون روی آسفالت افتاده بود.انگار چیزی تلخ در گلویش گیر کرده بود و نمیتوانست نفس بکشد از لحظهای که وارد بیمارستان شد تا زمانی که با اجازه وارد اتاق شود فقط بیصدا دعا میکرد حتی اگر نمیدانست چرا وقتی بالاخره وارد اتاق شد دیدن روی تخت چهرهای رنگپریده دستهایی زخمی و آرامشی مصنوعی که تنها دلیلش بیهوشی بود قدمهایش به زور جلو رفتند برای لحظهای در کنار تخت ایستاد اما توانش را نداشت که دستش را دراز کند سالها سردی و غرور بین آنها قرار گرفته بود اما حالا انگار همه آن لایههای یخ در یک لحظه ذوب شدند و چیزی جز ترس از دست دادن باقی نماند با دستهایی لرزان انگشتانش را دور دست زخمی آیلین حلقه کرد همان دستی که چند ساعت پیش لرزان از ماشین پیاده شده بود تماس پوستش با پوست او مثل شکستی بیصدا در عمق وجودش بود انگار تازه فهمید چه کرده است قلبش با شدتی دردناک میتپید و صدایش که همیشه محکم و آمرانه بود حالا به زمزمهای شکسته تبدیل شد "آیلین… خواهش میکنم… برگرد…" برای اولین بار عشق مثل موجی وحشی در وجودش فوران کرد عشقی که سالها پشت دیوارهای سرد پنهان مانده بود و حالا در لحظهای که ممکن بود دیر شده باشد خودش را آشکار کرده بود پشیمانی چنان سنگین روی شانههایش نشست که انگار وزن دنیا را تحمل میکرد اشکی داغ از گوشه چشمانش پایین افتاد برای مردی مثل اون اعترافی خاموش به گناهی بزرگ بود و همان لحظه بود که با انگشتانش دست آیلین را محکمتر گرفت برای اولین بار حس کرد زندگیاش بدون اون بیمعنا و خالی است و فهمید عشق گاهی درست در لحظهای که ممکن است همهچیز را از دست بدهی خودش را نشان میدهد
- ۱۹.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط