پارت سوم

پارت سوم



روزهای بعد برات مثل کابوس می‌گذشتن.
هر بار که می‌خواستی گوشی رو باز کنی، دوباره موجی از هیت‌ها می‌اومد سمتت. برای همین بیشتر وقتا خودتو توی اتاقت حبس می‌کردی.

ولی انگار تهیونگ تصمیم گرفته بود نذاره توی اون تاریکی غرق بشی.
هر روز به بهونه‌ای سر می‌زد.
یه بار با کیسه‌ای پر از خوراکی، یه بار با یه جعبه کوچیک گل‌های سفید، و یه بار با یه پلی‌لیست آهنگ که خودش برات درست کرده بود.

یه روز عصر که روی مبل نشسته بودی و به نقطه‌ای خیره شده بودی، تهیونگ ناگهان جلوت ایستاد و گفت:

— پاشو.

با تعجب نگاهش کردی:

— چی؟

لبخند زد:

— می‌برمت یه جایی. به من اعتماد کن.

بی‌حرف دنبالش راه افتادی.
ماشینش رو بیرون پارک کرده بود. توی مسیر موسیقی ملایمی پخش می‌شد و تهیونگ هر از گاهی نیم‌نگاهی بهت می‌نداخت.

بالاخره وقتی رسیدید، باور نکردی: یه جایی خارج از شهر، یه تپه‌ی بلند که غروب خورشید درست پشتش می‌نشست.

— «اینجا همیشه میام وقتی دلم سنگین میشه. »

اینو گفت و روی چمن‌ها نشست.

تو هم کنارش نشستی.
چند دقیقه فقط سکوت بود، فقط صدای باد و پرنده‌ها. بعد تهیونگ آروم گفت:

— می‌دونی چرا می‌خواستم بیارمت اینجا؟ چون می‌خوام بدونی دنیا خیلی بزرگ‌تر از چندتا کامنت مسمومه. تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی ارزش داری.

لبخند تلخی زدی:

— گفتنش آسونه… ولی حس کردنش سخته.

تهیونگ لحظه‌ای ساکت موند، بعد ناگهان دستت رو گرفت.

— پس بذار کمکت کنم حسش کنی.

گرمای دستاش مثل جریان برق توی وجودت دوید. نگاهش جدی بود، پر از چیزی که قبلاً هیچ‌وقت ندیده بودی.

برای اولین بار بعد از روزها… یه لبخند واقعی روی ل*بت نشست.

غروب خورشید، توی اون تپه، انگار نه فقط آسمون، دل تو رو هم رنگی دوباره داد.



---



بعد از اون روز روی تپه، انگار همه‌چیز بینتون تغییر کرده بود.
دیگه سکوت‌های سنگین کمتر شدن و جای خودشون رو به خنده‌ها و گفت‌وگوهای طولانی دادن. تهیونگ هر بار که کنارت بود، یه جوری حواسش بهت بود که انگار مراقبتِ خاصش رو به هیچ‌کس دیگه نشون نمی‌داد.

یه روز غروب، درست وقتی داشتی فکر می‌کردی شاید دیگه خبری ازش نشه، پیامی روی گوشیت اومد:

تهیونگ:
امشب وقت داری؟ می‌خوام ببریمت جایی. فقط من و تو.



قلبت شروع کرد به تپیدن. هزار بار جمله رو خوندی تا مطمئن بشی درست دیدی.
جواب دادی:

تو:
آره… کجا؟



جوابش کوتاه بود:

تهیونگ:
سورپرایزه.


وقتی ماشین جلوی خونت ایستاد، تهیونگ مثل همیشه با لبخند نیمه‌شیطونش از پشت فرمان دست تکون داد.
این بار نه استودیو بود، نه کاری.
فقط یه قرار واقعی.

جایی که بردت، یه کافه‌ی کوچیک و دنج بود، با چراغ‌های زرد گرم و موسیقی جَز آروم.
هیچ‌کس بهتون توجه نمی‌کرد، همه سرگرم خودشون بودن.

روی میز کوچیکی کنار پنجره نشستید. تهیونگ بهت خیره شد و گفت:

— می‌دونی چرا خواستم بیای؟

— نه… چرا؟


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم ( اخر )روی میز کوچیکی کنار پنجره نشستید. تهیونگ ب...

درخواستی عضو هشتمتکپارتیبعد از دوازده سال دوری از ایران، بال...

پارت دوم نورهای استودیو هر لحظه داغ‌تر به نظر می‌رسیدن. عکاس...

درخواستی تهیونگ پارت اول نورهای سفید استودیو همه‌جا رو پر کر...

بالاخره همه مون یه جایی دل میکَنیم، یه جایی قبول می کنیم که ...

#سناریودرخواستی #درخواستی وقتی رپر گروه بلک پینک هستی و عاشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط