ساده از دست ندادم دل پرمشغله را

ساده از دست ندادم دل پرمشغله را
تا تو پرسیدی و مجبور شدم مساله را!

من "برادر" شده بودم و "برادر" باید
وقت دیدار، رعایت بكند "فاصله" را!

دهه ی شصتی دیوانه ی یكبار عاشق
خواست تا خرج كند این كوپن باطله را!

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را!

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم
با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را!

عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست
خواستم باز كنم با تو سر این گله را

#عبدالجبارکاکایی
#ویسگون
#شعر
#شاعرانه
#ادبیات
#فرشت
دیدگاه ها (۸)

part 58کیم‌ویا.ت: جیش دارمخنده مردونه ای کرد آروم گفتتهیونگ:...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو خندیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پر مشغله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسا...

ساده از دست ندادم دل پر مشعله راتا تو پرسیدی و مجبور شدم مسأ...

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندمبا تو برگشتم و مجبور شدم ق...

فارغان را چه خبر...

مرد بی شانه به هنگام شکستن یعنی...کوهی از حادثه پنهان شده در...

از تمام تو فقط فاصله ات سهمم شد ،#عشق وا مانده ی بی حوصله ات...

..ترسم این است بیایی و صدایم نکنی کوهی از درد ببینی و دعایم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط