من نمیتوانم به ساز همه برقصم

من نمیتوانم به ساز همه برقصم
برای همین است همه میگویند آدم بدیست..
مهم منم حرف مردم مال مردم است..!




باید به این باور رسید
که خوشبختی هم مانند مرگ حق هر انسانیست..



ازپشت پنجره خانه مان یواشکی بیرون را نگاه میکنم
کت شلواری های که در خلوت کوچه با سنگ
ریزها بازی میکنند مادری برای خنداندن فرزندش
شکلک در می اورد و پیرمردی که زیرچشمی به دختری
مینگرد...
چقدر دنیا زیباست از پشت پنجره خانه مان
بدون نقاب
بدون ریا


آزادی های یواشکی..!
گریه در تاریکی..!
آرزوی که تا ابد آرزو می ماند..!
و خدای حقیقی که در میان بت ها گم شده..!
من هیچ از آدم های این شهر نمیخواهم فقط راه فرار کجاست
دیدگاه ها (۲)

داستان من از جای شروع شد که من برای او میمردم.. و او به دروغ...

قبرستان ها پر است از جوانانی که می خواستند در پیری ...

این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست این جا همیشه تر وخشک با هم می...

+- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- +- ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط