ابلیس

part 43
" لباسات!"
دازای لباسا رو از موری گرفت و گفت
_ واسه چی آومدی اینجا
" تو مثل پسر خودمی...زیر دست من بزرگ شدی من بزرگت کردم معلومه میام به دیدنت "
_ بازیگر عالی ای هستی موری سان
موری لبخند چشم بسته ای زد که اکوتاگاوا وارد اتاق شد
" آماده اید؟ "
_ باید لباسامو عوض کنم...به چویا بگو بیاد کمکم
موری دستشو سمتش دراز کرد که دازای عقب کشید
_ دست کثیفتو به من نزن
با اخم ولی لحن آرومی گفت که موری متعجب شد...با جدیت ایستاد و با جذبه خطاب به اکوتاگاوا گفت
" اکوتاگوا بهم توضیح بده "
" بیماری دازای ساما دوباره برگشته "
موری تچی زیر لب گرفت و سمت اکوتاگوا چرخید
" خیلی زود با روانشناس تماس بگیر...مشاور شخصی اوسامو "
_ نمیخواد واسم کسیو بیارید...همین که ازم فاصله بگیرید بسمه...اکوتاگوا نشنیدی چی گفتم؟
اکوتاگاوا تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت
" دازای برمیگردی پیش هارونو "
_ تو کار من دخالت نکن موری سان...کسی ازت کمک نخواسته
در اتاق باز شد و چویا وارد اتاق شدو با موری سان مواجه شد و متعجب شد این مردو تاحالا ندیده بود
_ اینو از تن من در بیار
چویا لبخندی زد و پشتش رفت و دکمه لباس رو از پشتش باز کردو کمکش کرد که لباس بیمارستان رو در بیاره اما حواسش بود لمسش نکنه و دازای فقط با چویا میتونست کنار بیاد البته به اونم اجازه نمی‌داد بهش دست بزنه
پیرهن سفید رو پوشید و دو تا دکمه آخر رو نبست و از رو تخت بلند شد و دستاشو وارد جیب شلوارش برد و یه طرف موهاشو پشت گوشش داد
_ بریم
" بله "
موری با حرص گفت و پشت سر دازای راه افتاد
" تو کی هستی؟ "
+ من...همکلاسی دازای ساما هستم
" منظورت اینه که برده شی؟ "
+ درسته
چویا از اینکه بهش میگفتن برده متنفر بود ولی چاره دیگه ای هم نداشت...گیر یه مشت خلافکار سطح ویژه افتاده بود
" پس اسمت چویا ست "
+ درسته
دازای سوار ماشین شد و گفت
_ چویا سوار ماشین شو
با اخم نگاهش به موری بود اما خطاب به چویا گفت و چویا هم اطاعت کرد
" دازا... "
_ با هر کوفتی ای که اومدی با همون برگرد...حوصله ندارم دوباره طبق میل رئیس باهام رفتار کنی چون اینبار قطعا میکشمت جنازه تحویل رئیس عزیزت میدم
موری آهی کشیدو لبخند گرمی زد
" اوسامو پسرم این چه حرفیه...من برمیگردم ولی حتما یه زنگ به هارونو بزن
_ گمشو...اکوتاگوا بریم
ماشین حرکت کرد و مسیر در سکوت طی شد و چویا تو ماشین خوابش برد ولی دازای حتی نگاهشم نکرد.
ماشین ایستاد و اکوتاگاوا فورا پیاده شد و در رو برای دازای باز کرد
_ اون هویج کوتوله رو بیدار نکن...بغلش کن ببرش اتاقش دوباره میخواد جیغ جیغ کنه
" چشم "
دازای زیر چشمی به چویا نگاه کرد و پوزخندی زد و وارد آکادمی شد.
..............................
از خواب بیدار شد و به اطراف نگاه کرد...تو خوابگاه بود.
بلند شد و آبی به سر صورتش زد و از خوابگاه خارج شد و تصمیم گرفت بره پیش دازای تا از جزئیات ماموریت ازش بپرسه
تا خواست در بزنه صدای افتادن چیزی از درون اتاق اومد و چویا کنجکاو ایستاد...صدای یه زن میومد
" امشب باید همراه من به مافیا بیاید "
_ خیلی خب باشه...تنها میرم
" ولی رئیس خواستن همراه من برید "
_ هیگوچی...بهتره به حرفم گوش بدی چون اصلا دلم نمیخواد یه چیزو چند باز تکرار کنم مفهومه؟
هیگوچی سرشو پایین انداخت و تا خواست سمتش بره با کلت برخورد
" دازای س...ساما "
_ دیگه جرعت نکن سمتم بیای بی مصرف
اسلحه رو تو صورتش کوبید و هیگوچی رو زمین افتاد
_ گمشو بیرون...به اون رئیستم بگو تنها میرم به دیدنش نه با یه هر&زه که بلد نیست چطور با رئیس دومش رفتار کنه
" م...منو ببخشین "
_ هیگوچی...فقط گورتو گم کن
" چ...چشم "
از اتاق خارج شد و چویا سریع کنار رفت و هیگوچی از کنارش رد شد و رفت
_ چرا اومدی اینجا؟
چویا کمی ایم پا اون پا کرد و گفت
+ امشب ماموریت داریم...خواستم...
_ فقط اینو بدون که تو جای منی و من جای تو...خودتو به عنوان ذازای اوسامو معرفی میکنی
چویا سری تکون داد و دازای به قیافه احمقانه اش خندید
_ حتما نفهمیدی چی گفتم...من میشم بادیگارت و تو میشی رئیس...میری اونجا و قمار رو بازی میکنی بعد من با دست علامت میدم و کار تمومه به همین راحتی
چویا اهانی گفت و با خجالت پشت سرشو خاروند
+ ببخشید که گیج بازی در آوردم
دازای لبخند ملیحی زد و گفت
_ مشکلی نداره...هر چیزی اولش سخته
_______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

امان از کنجکاوی

ریسس مافیای عاشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط