آمدی جانم به قــــربانت چه پنهان آمدی

آمدی جانم به قــــربانت چه پنهان آمدی
بی خبر مانند یک ناخوانده مهمان ، آمدی

آمدی آهسته صاحبخانه ی قلبـم شدی
تا بنا از نــو کنی ، این قلبِ ویران ، آمدی

با خودش می بُرد،آن سیلاب تنهائی،مرا
مثل یک ناجی میان موج و طـوفان آمدی

فرصتم کم میشد و هرلحظه، دردم بیشتر
خوب دانستی که محتاجم به درمان،آمدی

چشم هایت را بـرایم ارمغـان آورده ای
با نگاهی گرم وبا لب های خندان آمدی
دیدگاه ها (۳)

عشق یعنی ، سینه ام در هر نفس ، درگیر توست...بر پلاکم ، نام ت...

یک فنجاندعا مهمان من باشروزه دارن طاعاتتون قبول حق...

می زنم دل را به دریا ... نه! بیابان بهتر استنیمه شب ها پرسه ...

بغضهایم را به ابرها می دهم و قلبم را از نام تو پر می کنم بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط