خوان پنجم...
خوان پنجم...
رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشتبان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربهای به وی وارد کرد.
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوی او شد دوان
سوی رستم و رخش بنهاد روی
یکی چوب زد گرم بر پای اوی
رستم از خواب برخاست ، دشتبان با درشت خویی و تند زبانی به رستم خروشید، رستم نیز گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشتبان به پهلوان آن نواحی که «اولاد» نام داشت شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برد. او شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و با هر ضربه، ده دیو را نابود میساخت.
چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دودو سرافگند خوار
همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید
سرِ سرکشان زیر پی گسترید
در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر کوه و غار
همی کشت رستم چو پیل دژم
کمندی به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شد
به کردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
به پیش اندر افگند و خود بر نشست
رستم دید، به او گفت: «ای جوانمرد پهلوان! مرا نکش، هر کاری که بخواهی برایت انجام میدهم.» رستم به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد، او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت، او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد.
رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشتبان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربهای به وی وارد کرد.
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوی او شد دوان
سوی رستم و رخش بنهاد روی
یکی چوب زد گرم بر پای اوی
رستم از خواب برخاست ، دشتبان با درشت خویی و تند زبانی به رستم خروشید، رستم نیز گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشتبان به پهلوان آن نواحی که «اولاد» نام داشت شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برد. او شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و با هر ضربه، ده دیو را نابود میساخت.
چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دودو سرافگند خوار
همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید
سرِ سرکشان زیر پی گسترید
در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر کوه و غار
همی کشت رستم چو پیل دژم
کمندی به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شد
به کردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
به پیش اندر افگند و خود بر نشست
رستم دید، به او گفت: «ای جوانمرد پهلوان! مرا نکش، هر کاری که بخواهی برایت انجام میدهم.» رستم به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد، او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت، او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد.
- ۱۱.۵k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط