"درخواستی"

"درخواستی"

از طریق اینه به خودم نگاه کردم..
_چقدر خوشگل شدم..
از اعتماد بنفسم خندم گرفته بود..البته حق داشتم..
یک ارایش ملایمی انجام داده بودم و موهای نارنجی رنگم رو گوجه ای شلخته بستم و کراپ سفید کوتاه و یک دامن بلند نازک سفید پوشیدم
صندل های سفید رنگم رو پام کردم و به ساعت گوشیم نگاه کردم
4:23
هنوز دیر نشد..
چشمم به عینک با قاب مشکیم افتاد..
برای زیبا کردن استایلم عینک رو گذاشتم رو سرم و یکبار دیگه به خودم توی اینه نگاهی انداختم..
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم "دوست پسرم" لبخندی زدم و جواب دادم
_سلامم
صدای دلنشینش به گوشم رسید
+سلام یکی یدونم..من رسیدم
باشه ای گفتم و قطع کردم و با عجله داشتم میرفتم که با حرف مادرم لبخندم محو شد و خشکم زد
×دیگه حق نداری ببینیش..از اون پسر و خانوادش متنفرم..
برگشتم سمتش و گفتم
_وقتی هنوز شناختی نداری ازت میخوام اینطور درموردشون صحبت نکنی مامان
پدرم اهی کشید و گفت
=عزیزم..دخترمون درست میگه، داری زیاده روی میکنی
مادرم با عصبانیت به هردوتامون نگاهی کردو گفت
×وقتی خوشم نمیاد یعنی خوشم نمیاد..تموم شد و رفت..حق نداری ببینیش
_مامان!..من قراره پیشش باشم مشکل تو چیه ؟!! مگه تو میخوای باهاش زندگی کنی؟؟
هیچکدومشون انتظار این حرف رو ازم نداشتن
×بخاطر یه پسر داری با مادرت اینجوری حرف میزنی؟
اهی کشیدم و گفتم
_اینطور نیست..
=چیزی نیست دخترم..برو منتظر نزارش..خوشبگذره
_باشه..فعلا..
و رفتم بیرون و سوار اسانسور شدم و بعداز چندثانیه از اسانسور بیرون اومدم و رفتم پیش جین و دیدم از ماشین پیاده شد و بغلم کرد، متقابل بغلش کردم
+پرنسسم چطوره؟
یکم ازش فاصله گرفتم تا بتونم دید بهتری به صورتش داشته باشم و گفتم
_با دیدنت بهترشدم..تو چطوری عشقم؟
بو**سه ای روی گونه هام کاشت و گفت
+باتو عالیم
لبخندی زدم و رفتم تا سوار ماشین بشم
در رو واسم باز کرد و بعداز نشستنم توی ماشین در رو بست و خودش هم نشست پشت فرمون
حرکت کرد و با دقت به حرکات دستش موقع رانندگی نگاه میکردم و تحسینش میکردم
بعداز اینکه دنده رو عوض کرد دستشو گذاشت روی دستمو و توی دستش فشردتش.
+چرا امروز ساکتی پرنسس..چیزی شده؟
نگاهش کردم و گفتم
_نه..اتفاقی نیوفتاده
+پس دلیل این ساکت بودن چیه دخترم؟
با لقب "دخترم" دلم میخواست از ذوق زیاد بچلونمش..اما جلوی خودمو گرفتم و با یاداوری بحث امروز سرم درد گرفت
_همون بحث همیشگی..
متوجه اخماش که درهم رفته بود شدم..کاش نمیگفتم..اشتباه کردم
_معذرت میخوام..
با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به جاده نگاه کرد
+چرا معذرت خواهی میکنی؟؟ تو که تقصیری نداری پرنسس
+مشکل منم..خودم سعی میکنم درستش کنم
_چجوری؟..حتی پدرمم نمیتونه مادرمو راضی کنه..
دستامو محکم تر گرفت و گفت
+نگران نباش..درستش میکنم..بیا فعلا ازش بگذریم و خوشبگذرونیم..هوم؟
لبخند زدم و گفتم
_باشهه..
_____________________
2ساعت بعد

به یک جنگل زیبا رسیدیم...یک پارچه پهن کردم و هردو روش نشسته بودیم و داشتیم باهم خوشمیگذروندیم..
صدای آبشار لذت بخش بود.
پرندگان بر روی درختان اواز میخواندند.
جین دداز کشیده بود تا استراحت کنه...داشتم به پرنده های کوچیکی که برای خوردن اب به رودخانه نزدیک میشدن نگاه میکردم..
بعداز چند دقیقه برگشتم تا به جین بگم بیا بریم پاهامونو بزاریم توی اب که متوجه جسم خوابیده جین شدم..
لبخندی زدم و با دستم صورتشو نازکردم..
کنارش دراز کشیدم و به صورت خواب الود و زیباش خیره شدم..
زیادی زیبا بود..



"پایان"
چطوربود؟
دیدگاه ها (۵)

"درخواستی"چند روز بعداز دعوای شدیدی که بینمون رخ داده بود می...

𝗔 𝗙𝗘𝗪 𝗣𝗔𝗥𝗧𝗜𝗘𝗦²~روزمرگی دو زوج دوست داشتنی~برش پیتزا رو توی ب...

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط