عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۱۱
ویو یونا
اون نگاه آخرش... اون جمله لعنتی "تو رو نمیدم"...
تو قلبم آتیش انداخت.
من اینو نمیتونم تحمل کنم.
اگه قرار باشه ات همهچیو ازم بگیره، پس وقتشه که یه کاری کنم.
یه کاری که همهچی رو بهم بزنه.
گوشیمو درآوردم. یه عکس داشتم.
یه عکسی که شاید بتونه این رابطه رو تکون بده...
یه عکس از ات، اون شب بار... وقتی صورتش نزدیک اون پسره بود.
درست لحظهای که داشت حرف میزد، ولی انگار... چیز دیگهای بود.
به تهیونگ پیام دادم:
"میخوام باهات درباره ات حرف بزنم. خصوصی. مهمه."
ویو تهیونگ
پیام یونا عجیب بود.
ولی رفتم، چون نمیشد نادیدهش گرفت.
کنار کافه، منتظر بود. گوشیشو بهم نشون داد.
یونا: «این عکس رو ببین تهیونگ. به نظرت کسی که واقعاً عاشقه همچین کاری میکنه؟»
من: «داری چی میگی؟ ات اون شب تو دردسر بود. اون یارو اذیتشون کرد.»
یونا: «تو باور کن. ولی همه اینطوری فکر نمیکنن. مخصوصاً... جونگکوک.»
لحظهای خشکم زد. اون عکس... واقعاً بد برداشت میشد.
ولی تهیونگ، اهل پخش کردن نبود. برعکس. سریع برگشت سمت کوک.
ویو کوک
تهیونگ عکس رو نشونم داد. یه لحظه قلبم وایساد.
ات و اون پسره... خیلی نزدیک.
ولی...
من به ات شک ندارم.
فقط... باید از خودش بپرسم.
رفتم دنبالش. تو پارک تنها بود، روی نیمکت نشسته بود.
نشستم کنارش. گوشی رو گذاشتم جلوش.
کوک (آروم): «این چیه، ات؟»
ات (متعجب): «این... این همون شب بارئه...»
کوک (نگاهش تو چشماش): «تو فقط یه چیز بگو. فقط راستشو. اون شب بین تو و اون پسره چی بود؟»
ات (با صدایی لرزون): «هیچی... باور کن هیچی. اون یارو داشت بینا رو اذیت میکرد. من فقط میخواستم دورش کنم... کوک، باور کن.»
برای چند ثانیه سکوت کردم. بعد لبخند زدم. آروم، مطمئن.
کوک: «باور میکنم. چون من بهت ایمان دارم. چون تو دختری نیستی که به خاطر یه عکسی، باورم ازت برگرده.»
ات با چشمای پر از اشک نگام کرد.
ات: «تو... واقعاً باورم کردی؟»
کوک: «آره پرنسسم... چون عشق واقعی، با یه عکس از هم نمیپاشه.»
بغلش کردم. اونم اشکاش رو ریخت، اما اینبار اشک اطمینان بود، نه ترس.
ویو یونا
از دور داشتم میدیدم...
بغل کردنش... اشکاش...
شکستم.
واسه اولین بار تو عمرم، حس باخت رو چشیدم.
اما این بازی هنوز تموم نشده.
نه، هنوز نه...
روز مسابقات ات...
پارت ۱۱
ویو یونا
اون نگاه آخرش... اون جمله لعنتی "تو رو نمیدم"...
تو قلبم آتیش انداخت.
من اینو نمیتونم تحمل کنم.
اگه قرار باشه ات همهچیو ازم بگیره، پس وقتشه که یه کاری کنم.
یه کاری که همهچی رو بهم بزنه.
گوشیمو درآوردم. یه عکس داشتم.
یه عکسی که شاید بتونه این رابطه رو تکون بده...
یه عکس از ات، اون شب بار... وقتی صورتش نزدیک اون پسره بود.
درست لحظهای که داشت حرف میزد، ولی انگار... چیز دیگهای بود.
به تهیونگ پیام دادم:
"میخوام باهات درباره ات حرف بزنم. خصوصی. مهمه."
ویو تهیونگ
پیام یونا عجیب بود.
ولی رفتم، چون نمیشد نادیدهش گرفت.
کنار کافه، منتظر بود. گوشیشو بهم نشون داد.
یونا: «این عکس رو ببین تهیونگ. به نظرت کسی که واقعاً عاشقه همچین کاری میکنه؟»
من: «داری چی میگی؟ ات اون شب تو دردسر بود. اون یارو اذیتشون کرد.»
یونا: «تو باور کن. ولی همه اینطوری فکر نمیکنن. مخصوصاً... جونگکوک.»
لحظهای خشکم زد. اون عکس... واقعاً بد برداشت میشد.
ولی تهیونگ، اهل پخش کردن نبود. برعکس. سریع برگشت سمت کوک.
ویو کوک
تهیونگ عکس رو نشونم داد. یه لحظه قلبم وایساد.
ات و اون پسره... خیلی نزدیک.
ولی...
من به ات شک ندارم.
فقط... باید از خودش بپرسم.
رفتم دنبالش. تو پارک تنها بود، روی نیمکت نشسته بود.
نشستم کنارش. گوشی رو گذاشتم جلوش.
کوک (آروم): «این چیه، ات؟»
ات (متعجب): «این... این همون شب بارئه...»
کوک (نگاهش تو چشماش): «تو فقط یه چیز بگو. فقط راستشو. اون شب بین تو و اون پسره چی بود؟»
ات (با صدایی لرزون): «هیچی... باور کن هیچی. اون یارو داشت بینا رو اذیت میکرد. من فقط میخواستم دورش کنم... کوک، باور کن.»
برای چند ثانیه سکوت کردم. بعد لبخند زدم. آروم، مطمئن.
کوک: «باور میکنم. چون من بهت ایمان دارم. چون تو دختری نیستی که به خاطر یه عکسی، باورم ازت برگرده.»
ات با چشمای پر از اشک نگام کرد.
ات: «تو... واقعاً باورم کردی؟»
کوک: «آره پرنسسم... چون عشق واقعی، با یه عکس از هم نمیپاشه.»
بغلش کردم. اونم اشکاش رو ریخت، اما اینبار اشک اطمینان بود، نه ترس.
ویو یونا
از دور داشتم میدیدم...
بغل کردنش... اشکاش...
شکستم.
واسه اولین بار تو عمرم، حس باخت رو چشیدم.
اما این بازی هنوز تموم نشده.
نه، هنوز نه...
روز مسابقات ات...
- ۲.۸k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط