سناریو ۶

سناریو ۶
[نیمه بلند]
**سرنوشت دوستی**
در یک انبار متروکه در حومه توکیو، دازای با چشمان بی روح و اسلحه‌ای در دست، به چویا که در گوشه‌ای محبوس شده، خیره شده است. اداساکو با قدرت، دست‌های چویا را نگه داشته و او را از حرکت بازمی‌دارد. آنگو در گوشه‌ای ایستاده و با نگرانی به وضعیت نگاه می‌کند، اما تحت تأثیر فئودور، هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانند به چویا کمک کنند.

چویا با صدای لرزان فریاد می‌زند: "دازای! این تو نیستی! به خودت برگرد!" او تلاش می‌کند تا با کلماتش دازای را به سمت خود بیاورد، اما دازای فقط به او خیره می‌شود، گویی که هیچ احساسی ندارد. فئودور در ذهن دازای می‌گوید: "او فقط یک مانع است. باید او را از بین ببری."

دازای با دقت اسلحه را به سمت چویا نشانه می‌گیرد. آنگو و اداساکو در تلاشند تا او را متوقف کنند، اما فئودور کنترل کامل را در دست دارد. چویا با ناامیدی به دازای نگاه می‌کند و می‌گوید: "ما دوست هستیم! تو که نمی‌خواهی این کار را بکنی!"

اما دازای تحت تأثیر فئودور، بی‌احساس و بی‌رحم به جلو می‌رود. در این لحظه، چویا به یاد خاطرات خوبشان می‌افتد و سعی می‌کند تا دازای را به یاد بیاورد: "یادت هست که چطور با هم مبارزه کردیم؟ ما نمی‌تونیم این‌طور به پایان برسیم!"

اما دازای، با چشمان سرد و بی‌احساس، شلیک می‌کند. صدای تیر در انبار طنین‌انداز می‌شود و چویا به زمین می‌افتد. آنگو و اداساکو در شوک و حیرت به دازای نگاه می‌کنند، اما او همچنان تحت فرمان فئودور ایستاده است.

در این لحظه، دازای به خود می‌آید و با وحشت به آنچه انجام داده، نگاه می‌کند. اما دیگر دیر شده است. چویا در خون خود غوطه‌ور است و دازای، با قلبی پر از درد و پشیمانی، به سمت تاریکی می‌رود.

دازای در حالی که به زمین نگاه می‌کند، احساس می‌کند که قلبش به شدت می‌تپد. صدای فئودور در ذهنش همچنان طنین‌انداز است: "این تنها راه نجات توست." اما دازای نمی‌تونه خود را از احساس گناه و پشیمانی رها کند. او به چویا نگاه می‌کند که در خون خود غوطه‌ور است و چشمانش به آرامی بسته می‌شود.

آنگو و اداساکو، در حالی که شوکه و نگران هستند، به سمت دازای می‌روند. آنگو با صدای لرزان می‌گوید: "دازای! چه کار کردی؟ این تو نیستی!" اداساکو نیز با چشمان پر از اشک به او نگاه می‌کند و می‌گوید: "ما باید او را نجات دهیم!"

اما دازای، تحت تأثیر فئودور، به آرامی از آن‌ها فاصله می‌گیرد. او احساس می‌کند که کنترلش را دوباره از دست می‌دهد. فئودور به او می‌گوید: "باید به جلو بروی. هیچ‌کس نمی‌تواند تو را متوقف کند."

چویا، در حالی که به سختی نفس می‌کشد، با صدای ضعیفی می‌گوید: "دازای... به خودت برگرد... ما می‌توانیم این را درست کنیم." این کلمات به قلب دازای نفوذ می‌کند و او را به یاد دوستی و لحظات خوبشان می‌اندازد.

در این لحظه، دازای ناگهان به خود می‌آید و با صدای بلند فریاد می‌زند: "نه! من نمی‌خوام این کار را بکنم!" او سعی می‌کند بر فئودور غلبه کند، اما فشار ذهنی او بسیار قوی است.

آنگو و اداساکو به او نزدیک می‌شوند و سعی می‌کنند او را از این وضعیت نجات دهند. آنگو می‌گوید: "ما با هم هستیم، دازای! تو می‌تونی این کار رو انجام بدی!" اداساکو نیز با صدای آرامش‌بخش می‌گوید: "ما به تو ایمان داریم."

اما فئودور با خنده‌ای شیطانی در ذهن دازای می‌گوید: "تو هیچ‌وقت نمی‌توانی بر من غلبه کنی." دازای در حالی که احساس می‌کند در حال غرق شدن است، ناگهان تصمیم می‌گیرد که به مبارزه ادامه دهد. او با تمام قدرتش تلاش می‌کند تا کنترل را به دست بگیرد.

در نهایت، دازای با یک فریاد بلند، فئودور را از ذهنش بیرون می‌کند. او به چویا نگاه می‌کند و می‌بیند که او در حال از دست دادن جانش است. با چشمان پر از اشک، دازای به سمت او می‌دود و سعی می‌کند او را نجات دهد، اما دیگر دیر شده است.

چویا با آخرین نفس‌هایش می‌گوید: "دوستت دارم، دازای..." و چشمانش برای همیشه بسته می‌شود. دازای، با قلبی شکسته و پر از پشیمانی، به زمین زانو می‌زند و فریاد می‌زند: "چرا؟ چرا این کار را کردم؟"
دازای، در حالی که بر روی زمین زانو زده و در کنار چویا نشسته است، احساس می‌کند که دنیا به دورش می‌چرخد. اون نمی‌تونه باور کنه که چه بلایی بر سر دوستی‌اش آمده است. آنگو و اداساکو در کنار او ایستاده و سعی می‌کنند او را آرام کنند، اما هیچ کدام نمی‌توانند درد او را درک کنند.
💔🩹
دیدگاه ها (۵)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

اینیک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط