حتی نمانده است برایم بهانه ای

حتی نمانده است برایم بهانه ای
دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...
چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام
آیینه در نگاهم و در دست شانه ای
از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس
با عشق مدتی ست ندارم میانه ای
هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی
افتاده است در دل من موریانه ای
یک روز می گذاری از این شهر می روی
چون ماهی رها شده در رودخانه ای
یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی
اما پناه خستگی ات نیست شانه ای
یک روز می رسد که بفهمی نداشتند
این خنده های تلخ کم از تازیانه ای
دیدگاه ها (۴)

عزیز من شب یلدا مبارک کنارت ؛ حال یا فردا مبارکخزان رفت...

کوچه وقتی تو نباشی ، سرد و بی عبور و تنهاست.سردی سکوت کوچه، ...

پای دلم شکسته شد هیچ سفر نمی کندبا پر و بال خسته ام هیچ خطر ...

یاد آن شبها و یلداها بخیربرف بازی و سرماها بخیرکرسی و مادربز...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵³............................................

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ ات ناراحت  : منظورت اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط