سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت شانزدهم | حسادتی به رنگ خون

اتاق در سکوت فرو رفت.

فقط صدای نفس‌های بریده‌ی کاوه و هق‌هق آوا شنیده می‌شد.

آرمان همان‌جا، کنار در، بی‌حرکت ایستاده بود.

انگشتانش آن‌قدر محکم دور اسلحه حلقه شده بودند که بند انگشت‌هایش سفید شده بود.

نگاهش روی دست‌های آوا قفل شده بود...

دست‌هایی که از خون کاوه سرخ شده بودند.

آوا با گریه دوباره گفت:

ـ «آرمان... خواهش می‌کنم...»

اما این بار آرمان جواب نداد.

صورتش هیچ احساسی نداشت.

آن سکوت سرد، بیشتر از هر فریادی آوا را می‌ترساند.

او آرام به سمتشان قدم برداشت.

هر قدمش روی خرده‌شیشه‌ها صدایی خشک ایجاد می‌کرد.

وقتی بالای سر کاوه رسید، چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.

کاوه به‌سختی لبخند زد.

ـ «نگاهت... همون نگاه قدیمه...»

آرمان با صدایی یخ‌زده گفت:

ـ «هنوز نمردی؟»

کاوه با درد خندید.

ـ «نه... هنوز بدشانسم.»

آوا با عصبانیت میان حرفشان پرید.

ـ «الان وقت این حرفاست؟!»

اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت.

ـ «داره خون از دست می‌ده!»

آرمان نگاهش را از کاوه گرفت و به آوا دوخت.

ـ «چرا برات مهمه؟»

این سؤال، اتاق را در سکوت فرو برد.

آوا با ناباوری نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

ـ «چرا این‌قدر برای زنده موندنش اصرار می‌کنی؟»

صدای آرمان آرام بود...

اما پشت آن آرامش، آتشی از حسادت شعله می‌کشید.

آوا از جا بلند شد.

با چشمانی اشک‌آلود روبه‌روی او ایستاد.

ـ «چون انسانه!»

صدایش شکست.

ـ «چون جلوی گلوله رفت تا من آسیب نبینم! چون نمی‌تونم بشینم نگاه کنم یکی جلوی چشمم بمیره!»

آرمان لحظه‌ای چیزی نگفت.

اما این جواب...

نه‌تنها آرامش نکرد، بلکه بیشتر آزارش داد.

آیا آوا همین کار را برای هر کسی می‌کرد؟

یا فقط برای کاوه؟


---

ناگهان کاوه با صدایی ضعیف گفت:

ـ «آرمان...»

هر دو به او نگاه کردند.

کاوه به‌سختی نفس می‌کشید.

ـ «اگه می‌خوای ازم متنفر باشی... بعداً باش...»

لبخند محوی زد.

ـ «الان... اجازه نده جلوی اون بمیرم...»

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

در صدای کاوه غرور همیشگی نبود.

فقط خستگی بود.

و درد.


---

آرمان چشمانش را بست.

تصویری قدیمی در ذهنش زنده شد...

دو پسر نوجوان که زیر باران با هم می‌خندیدند.

قسم می‌خوردند همیشه پشت هم بایستند.

بعد...

صدای شلیک.

آتش.

خیانت.

و پایان همه‌چیز.

چشم‌هایش را باز کرد.

آن گذشته دیگر وجود نداشت.

اما...

آوا هنوز وجود داشت.

او آرام زانو زد.

جعبه‌ی کمک‌های اولیه را از کنار تخت برداشت.

آوا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «یعنی...»

آرمان با لحنی خشک گفت:

ـ «اگه قرار باشه بمیره...»

دستکش چرمی‌اش را پوشید.

ـ «زمانش رو من تعیین می‌کنم... نه یه گلوله‌ی لعنتی.»

کاوه با همان حال بد، خندید.

ـ «همیشه... همین‌قدر خودخواه بودی.»


---

آرمان با قیچی، پارچه‌ی دور زخم را برید.

گلوله پهلوی کاوه را شکافته بود.

خون هنوز بند نیامده بود.

آوا کنارشان زانو زده بود.

دست‌هایش می‌لرزید.

ـ «من... من چیکار کنم؟»

آرمان بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

ـ «اون چراغ‌قوه رو بگیر.»

آوا سریع چراغ‌قوه را روشن کرد.

نور را روی زخم نگه داشت.

اما وقتی خون بیشتری دید، رنگش پرید.

سرش گیج رفت.

آرمان متوجه شد.

ـ «به من نگاه کن.»

آوا به سختی نگاهش را از زخم گرفت.

ـ «نفس عمیق بکش.»

نمی‌دانست چرا...

اما این بار، بی‌اختیار حرفش را گوش کرد.

نفس عمیقی کشید.

دست‌هایش آرام‌تر شدند.


---

چند دقیقه بعد...

گلوله بیرون آمد.

کاوه از شدت درد، فکش را روی هم فشار داده بود.

عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود.

اما حتی یک بار هم فریاد نکشید.

آرمان باند را محکم بست.

ـ «فعلاً زنده می‌مونی.»

کاوه با لبخند خسته‌ای گفت:

ـ «از محبتت ممنونم.»

آرمان اخم کرد.

ـ «زیاد ذوقت رو نکن.»


---

در همان لحظه...

یکی از محافظ‌ها با عجله وارد اتاق شد.

نفس‌نفس می‌زد.

ـ «رئیس! یه مشکل بزرگ داریم!»

آرمان از جا بلند شد.

ـ «چی شده؟»

محافظ رنگش پریده بود.

ـ «گاوصندوق زیرزمین...»

مکث کرد.

ـ «باز شده.»

آرمان اخم کرد.

ـ «غیرممکنه... فقط سه نفر رمز اون گاوصندوق رو می‌دونن.»

محافظ با صدایی لرزان ادامه داد:

ـ «و... چیزی که داخلش بود... نیست.»

آوا با تعجب پرسید:

ـ «چی داخلش بود؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

اما چهره‌ی آرمان و کاوه، برای اولین بار، دقیقاً شبیه هم شد.

هر دو...

واقعاً ترسیده بودند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت هفدهم | مهمانی کلاغ‌های سیاهآرمان بدون این...

سایه‌های کلاغپارت هجدهم | رقص با دشمنصدای ویولن، تمام سالن ر...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

سایه‌های کلاغپارت سیزدهم | میان عشق و نفرتدستگیره‌ی در آرام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط