پارت 7
پارت 7
بلند شدم لباسی که مادرم داده بود رو پوشیدم و فیونا رو صدا زدم تا هم به موهام و درست کنه هم به قیافن برسه
بعد ابنکه تموم شد تو آینه به خودم نگاه کردم و تاج کوچیک طلاییم رو روی سرم گذاشتم...خیلی عوض شده بودم،خوشگل شده بودم
از اتاق بیرون زدم و در اتاق دنیل رو زدم
دنیل:بیا تو
رفتم داخل و با دیدنش دهنم باز موند،چقد جذاب شده بود تو این لباس
یه کت سفید پوشیده بود که دکمشو بسته بود و از زیرش هیچی نپوشیده بود با شلوار مشکی و تاج نسبتا گنده طلاییش...اصلا از این زمان انگار تیپش جلوتر بود...
دنیل:هی برادرتما اینجوری نگاهم نکن هیز بدبخت
لینورا:نمیگی انقد خوشتیپ کردی تو مهمونی میدزدنت؟
دنیل:منو میگی یه نگاه به خودتم بنداز انگار ملکه ای
لینورا:بد شدم؟مادر برام لباس انتخاب کرده وگرنه من اینو نمیپوشیدم
دنیل:منظورم این نبود که بد شدی منظورم این بود که...خیلی زیبا شدی،مثل ملکه ها شدی
با لبخند بهش نگاه کردم،دنیل معمولا خیلی مغروره ولی هیچوقت این رفتار بد یا خوبش رو نسبت به خودم ندیدم...جدا از شوخی همیشه ازم تعریف میکنه و باهام خیلی مهربونه و این رفتارش رو خیلی دوست دارم...مثل پدر میمونه برام و باعث میشه توی این شهر ساکت و دلگیر احساس تنهایی نکنم
...
رفتیم توی حیاط قصر که پدر و مادر رو دیدیم که جلوی در کالسکه ایستاده بودن
کاوانوس:هردتون خیلی درخور توجه شدین...فقط حواستون باشه کار خطایی نکنید همین حالا هم با اورالیا رابطه چندان خوبی نداریم
لینورا و دنیل:چشم پدر
سیلنا:لینورا یه لحظه بیا اینجا
رفتم سمت مادرم
لینورا:بله مادر
سیلنا:مراقب باش خودت رو توی دردسر ننداری
لینورا:منظورتون چیه؟
سیلنا:شنیدم شاهزاده های اورالیا دل هر دختری رو میبرن
با این حرفش بغضم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد،ولی خودم رو کنترل کردم تا گریه نکنم
لینورا:مادر؛چرا فکر کردی عاشق اون دوتا میشم و گولشونو میخورم؟
سیلنا:شاید بشی هیچکش نمیدونه
لینورا:چرا همیشه منو دست کم میگیری و این طور فکر میکنی؟من هربار بهت خودمو بهت ثابت کردم ولی همیشه این طور رفتار میکنی...الان هم نمیخوام بحث کنم و میرم پیش دنیل
بعد هم سمت کالسکه رفتم و کنار دنیل نشستم و به کالسکه چی گفتم حرکت کنه
دنیل:باز مادر چیزی گفته؟
لینورا:بهم گفت حواسم باشه عاشق اونا نشم،چرا فکر میکنه مثل بعضی دخترای فاحشه شهریم؟
با این جمله اخرم یه قطره اشم از چشمم چکید که دنیل با انگشتش پاکش کرد و دستم رو گرفت و با دست دیگش شونمو گرفت و کشید سمت خودش که توی آغوش گرمش قرار گرفتم
دنیل:حرف های مادر رو به دل نگیر...این هارو میگه چون برای خودش هم همین اتفاق افتاده
...
بلند شدم لباسی که مادرم داده بود رو پوشیدم و فیونا رو صدا زدم تا هم به موهام و درست کنه هم به قیافن برسه
بعد ابنکه تموم شد تو آینه به خودم نگاه کردم و تاج کوچیک طلاییم رو روی سرم گذاشتم...خیلی عوض شده بودم،خوشگل شده بودم
از اتاق بیرون زدم و در اتاق دنیل رو زدم
دنیل:بیا تو
رفتم داخل و با دیدنش دهنم باز موند،چقد جذاب شده بود تو این لباس
یه کت سفید پوشیده بود که دکمشو بسته بود و از زیرش هیچی نپوشیده بود با شلوار مشکی و تاج نسبتا گنده طلاییش...اصلا از این زمان انگار تیپش جلوتر بود...
دنیل:هی برادرتما اینجوری نگاهم نکن هیز بدبخت
لینورا:نمیگی انقد خوشتیپ کردی تو مهمونی میدزدنت؟
دنیل:منو میگی یه نگاه به خودتم بنداز انگار ملکه ای
لینورا:بد شدم؟مادر برام لباس انتخاب کرده وگرنه من اینو نمیپوشیدم
دنیل:منظورم این نبود که بد شدی منظورم این بود که...خیلی زیبا شدی،مثل ملکه ها شدی
با لبخند بهش نگاه کردم،دنیل معمولا خیلی مغروره ولی هیچوقت این رفتار بد یا خوبش رو نسبت به خودم ندیدم...جدا از شوخی همیشه ازم تعریف میکنه و باهام خیلی مهربونه و این رفتارش رو خیلی دوست دارم...مثل پدر میمونه برام و باعث میشه توی این شهر ساکت و دلگیر احساس تنهایی نکنم
...
رفتیم توی حیاط قصر که پدر و مادر رو دیدیم که جلوی در کالسکه ایستاده بودن
کاوانوس:هردتون خیلی درخور توجه شدین...فقط حواستون باشه کار خطایی نکنید همین حالا هم با اورالیا رابطه چندان خوبی نداریم
لینورا و دنیل:چشم پدر
سیلنا:لینورا یه لحظه بیا اینجا
رفتم سمت مادرم
لینورا:بله مادر
سیلنا:مراقب باش خودت رو توی دردسر ننداری
لینورا:منظورتون چیه؟
سیلنا:شنیدم شاهزاده های اورالیا دل هر دختری رو میبرن
با این حرفش بغضم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد،ولی خودم رو کنترل کردم تا گریه نکنم
لینورا:مادر؛چرا فکر کردی عاشق اون دوتا میشم و گولشونو میخورم؟
سیلنا:شاید بشی هیچکش نمیدونه
لینورا:چرا همیشه منو دست کم میگیری و این طور فکر میکنی؟من هربار بهت خودمو بهت ثابت کردم ولی همیشه این طور رفتار میکنی...الان هم نمیخوام بحث کنم و میرم پیش دنیل
بعد هم سمت کالسکه رفتم و کنار دنیل نشستم و به کالسکه چی گفتم حرکت کنه
دنیل:باز مادر چیزی گفته؟
لینورا:بهم گفت حواسم باشه عاشق اونا نشم،چرا فکر میکنه مثل بعضی دخترای فاحشه شهریم؟
با این جمله اخرم یه قطره اشم از چشمم چکید که دنیل با انگشتش پاکش کرد و دستم رو گرفت و با دست دیگش شونمو گرفت و کشید سمت خودش که توی آغوش گرمش قرار گرفتم
دنیل:حرف های مادر رو به دل نگیر...این هارو میگه چون برای خودش هم همین اتفاق افتاده
...
- ۶.۸k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط