دانای کلحالا عادلو اسمه هردو گرفتار عشقی عمیق شده بودند

دانای کل:حالا عادلو اسمه هردو گرفتار عشقی عمیق شده بودند با این تفاوت که عادل متوجه این عشق درونش شده بود و فریادش میزد اما اسمه او می‌ترسید به زبان بیاورد که عاشق شده است و انکارش می‌کرد با اینکه هیچ فایده ای نداشت اسمه،دختر قصه ما نمی‌توانست خودش را از این عشق رها کند
و اما عشق،عشقی که آنها را به دام خودش انداخته بود سوزناک تر از حد تصور آن دو بود
این عشق آنها را می‌سوزاند و این تازه شروع ماجرای انهاست و این قصه ادامه دارد....

رمان:TaacakHaBuDeniz🌊
ادامه پارت:5, پنجم🫶
دیدگاه ها (۰)

اسمه:به خونه رسیدم مامان شکریه جلوی در با عصبانیت منتظرم بود...

-روستای کوچاری-عادل:یعنی بازم میتونم ببینمش حتما میبینمش حتی...

اسمه:خدا منو لعنت کنه اگر عاشق تو بشم کوچاری زود باش بزن به ...

ادامه ی پارت ۴

دانای کل:در حالی که اسمه ی قصه ما بی خبر از سرنوشتش داشت به ...

ادامه پارت 135بوسه پر از خشم،دلتنگی،جدایی،حسرت،پشیمانی و صد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط