زن زیبائی نیستم

زن زیبائی نیستم
موهایی دارم سیاه که فقط تا زیر گردنم می‌‌آید
و نه شب را به یادت می‌‌آورد
نه ابریشم
نه سکوتِ  شاعرانه
نه حتی خیال یک خوابِ  آرام
پوستِ  گندمی دارم
که نه به گندم میماند
نه کویر
و چشم هایی‌
که گاهی‌ سیاه میزند
گاهی‌ قهوه ای
و گاه که به یاد مادرم می‌‌افتم عسلی میشوند و کمی‌ خیس
دست‌هایم .... دست هایم
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی‌
برایِ  تو
به یادِ  تو
به عشقِ  تو
شعر می‌‌نویسند
مرا همینطور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش میخواهند
و دست‌های که نوازشت می‌‌کنند
و چشم‌هایی‌ که
به شرقیِ  صورتِ  من می‌آیند
دیدگاه ها (۱)

‌ماندن "مرد" می خواهد.پشت ڪسی ڪه آمده اے و اهلی اش ڪرده اے ر...

‌قوی ترین زن جهان هم که باشی،وقت هایی هستکه دستی باید لمست ک...

هیچ زنی را نباید کم دوست داشتزن را یا باید دیوانه وار دوست د...

برای تو که از مرگ ارزشمند تر و از جان خوار تر بودی :حالم خوش...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.133(از زبون جون...

مینویسم برای تویی ک نابودم کردی ولی همچنان شوق دیدنت را دارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط