اسم فیک: بی‌حد و مرز

اسم فیک: بی‌حد و مرز

[پارت ۷]

مگان خندید.

مگان: شاید... چون دیشب برای اولین بار بعد از اون اتفاق، بدون کابوس خوابیدم.

لبخند آرمان عمیق‌تر شد.

آرمان: این بهترین خبریه که امروز شنیدم.

هر دو آرام کنار هم راه افتادند.

نسیم خنکی بین درخت‌ها می‌پیچید و برگ‌ها را تکان می‌داد. مگان این بار خودش قدم‌هایش را با آرمان هماهنگ کرده بود.

چند دقیقه بعد از کنار یک بستنی‌فروشی رد شدند.

آرمان با خنده گفت:

آرمان: بستنی؟

مگان شانه بالا انداخت.

مگان: اگه قول بدی طعمش رو تو انتخاب نکنی.

آرمان با تعجب خندید.

آرمان: یعنی این‌قدر سلیقه‌م بده؟

مگان: دفعه قبل قهوه تلخ سفارش دادی، هنوزم یادمه!

هر دو خندیدند.

چند دقیقه بعد، هر کدام یک بستنی در دست داشتند و روی نیمکتی رو به دریاچه مصنوعی پارک نشستند.

مگان آرام گفت:

مگان: می‌دونی... قبلاً فکر می‌کردم بعد از اون شب دیگه نمی‌تونم به هیچ‌کس اعتماد کنم.

آرمان نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.

مگان ادامه داد:

مگان: ولی تو... عجله نکردی. نخواستی مجبورم کنی قوی باشم. فقط کنارم موندی.

آرمان لحظه‌ای سکوت کرد.

آرمان: بعضی زخم‌ها با زمان خوب می‌شن، نه با اصرار.

چشم‌های مگان برای چند ثانیه روی صورتش ثابت ماند.

لبخند آرامی زد.

مگان: خوشحالم که اون شب... تو سر راهم قرار گرفتی.

آرمان با شیطنت گفت:

آرمان: منم خوشحالم، فقط کاش اون آشنایی توی بیمارستان نبود.

مگان خندید و خیلی آرام با پشت دست، بازوی آرمان را زد.

مگان: تو حتی وسط جدی‌ترین حرفا هم شوخی می‌کنی.

آرمان: اگه نخندیم، زندگی زیادی سخت می‌شه.

چند لحظه بعد، مگان بی‌اختیار دستش را روی نیمکت جلو برد.

آرمان نگاه کوتاهی به دست او انداخت، اما مثل همیشه عجله‌ای نکرد.

چند ثانیه بعد، این بار خود مگان خیلی آرام انگشت‌هایش را کنار انگشت‌های آرمان گذاشت.

نه کاملاً دست هم را گرفته بودند، نه از هم فاصله داشتند.

فقط همان تماس کوچک کافی بود تا هر دو لبخند بزنند.

آرمان آرام گفت:

آرمان: این یعنی داری بهم اعتماد می‌کنی؟

مگان بدون اینکه نگاهش را از دریاچه بردارد، سرش را تکان داد.

مگان: کم‌کم... آره.

آرمان چیزی نگفت.

فقط خیلی آرام دستش را چرخاند و انگشت‌های مگان را در دست خودش گرفت.

نه محکم.

نه با عجله.

فقط به اندازه‌ای که مگان اگر خواست، بتواند هر لحظه دستش را پس بکشد.

اما مگان این کار را نکرد.

برعکس...

لبخند زد و دستش را کمی محکم‌تر در دست آرمان گذاشت.

آن دو تا غروب کنار هم قدم زدند، خندیدند و از آینده‌ای حرف زدند که هنوز هیچ اسمی نداشت، اما هر دو امیدوار بودند روزی به آن برسند.

وقتی موقع خداحافظی رسید، مگان چند لحظه روبه‌روی آرمان ایستاد.

مگان: فکر کنم... امروز از دیروز هم قشنگ‌تر بود.

آرمان لبخند زد.

آرمان: امیدوارم فردا از امروز قشنگ‌تر باشه.

مگان با گونه‌هایی که از خجالت کمی سرخ شده بود، آرام گفت:

مگان: فکر کنم... هست.

هر دو با لبخند از هم جدا شدند، اما این بار هیچ‌کدام احساس تنهایی نمی‌کردند.
آرمان خیلی آرام به مگان نزدیک شد. مگان این بار عقب نکشید؛ فقط لبخند زد. لحظه‌ای بعد، لب‌هایشان در بوسه‌ای آرام، طولانی و عاشقانه به هم رسید. وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو با لبخندی از ته دل به هم نگاه کردند.مگان دست راستش رو بالا آورد و روی سمت چپ آرمان گذاشت،و دوباره به بوسه ادامه داد....



ادامه دارد،،،،




شرایط:
لایک: ۴
کامنت: ۵
بازنشر: ۲

بچه ها دیگه برام مهم نیست اگه پیجم تو همین آمار بمونه و کامنت و لایک نگیرم از ویسگون میرم و دیکه هیج وقت برنمیگردم.....
دیدگاه ها (۱۵)

اززز این به بعد فیک بی حد و مرز با این عکسههه لطفا پارت های ...

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۶]سه روز بعد...مگان از بیمارستان م...

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۵]آرمان روی صندلی فلزی راهرو نشسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط