«مردی بین ما »
«مردی بین ما »
پارت ۱۰: «نقطهی جوش»
وحشتِ ناشی از بازگشتِ لیسان، مانند موجی سرد مرا در بر گرفت. تهیونگ با آن نگاهِ سرد و بیتفاوتش، انگار که نمایشی را به پایان رسانده باشد، از اتاق بیرون رفت. دیگر اثری از آن تب و تابِ شب گذشته نبود؛ حالا تنها یک سکوتِ سنگین و ترسناک باقی مانده بود.
لیسان با خوشحالی وارد شد، کیفهای خریدش را روی میز گذاشت و با هیجان از جزئیاتِ مراسمِ نامزدی و لباسهایی که انتخاب کرده بود تعریف میکرد. تلاش میکردم تا با لبخندی کمرنگ و جوابهای کوتاه، او را راضی نگه دارم، اما ذهنم درگیرِ حرفهای تهیونگ و نگاهِ سردش بود. هر کلمهای که لیسان میگفت، مانند خنجری در قلبم فرو میرفت. چطور میتوانستم در این نمایشِ دروغین، نقشِ دخترِ خوشحال و بیخبر را بازی کنم؟
در تمامِ طولِ روز، حضورِ تهیونگ در خانه، مانندِ سایهای شوم، حس میشد. با لیسان میخندید، با او صحبت میکرد، اما نگاههایش گاهی با من تلاقی پیدا میکرد؛ نگاههایی که هیچکس دیگری متوجهِ معنایشان نمیشد. هر بار که چشمانمان به هم گره میخورد، موجی از ترس و گناه مرا فرا میگرفت. او داشت بازی میکرد، نمایشی که در آن، من هم مجبور به ایفای نقش بودم.
عصر که شد، تهیونگ به بهانهیِ صحبت دربارهیِ جزئیاتِ مراسم، به اتاقِ من آمد. لیسان در پذیرایی مشغولِ تماشایِ تلویزیون بود و صدایِ خندههایش به گوش میرسید. تهیونگ در را پشتِ سرش بست.
«دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم، سنا.» صدایش آرام بود، اما قاطعیتِ عجیبی در آن بود.
«این بازی داره منو نابود میکنه. من واقعاً به تو علاقهمند شدم. اون حسِ لعنتی، از هر چیزی که بین من و مادرت بود قویتره.»
نفس در سینهام حبس شد. «تهیونگ، این دیوانگیه! ما نمیتونیم...»
حرفم را قطع کرد. «میتونیم. اگه تو بخوای.» به سمتِ من آمد و دستش را رویِ گونهام گذاشت. نوازشِ انگشتانش، همان لرزشِ آشنا را در بدنم انداخت.
«من دیگه نمیتونم نقشِ نامزدِ وفادار رو بازی کنم. ولی نمیخوام زندگیش رو هم خراب کنم. این تنها راهه... یه راهِ مخفی.»
او داشت به مسیری اشاره میکرد که پایانش نامعلوم بود؛ مسیری که تمامِ ارزشها و باورهایم را زیرِ پا میگذاشت.
«من... من میترسم.»
تهیونگ لبخندی زد که در تاریکیِ اتاق، شبیه به لبخندِ یک گربه بود. «از چی؟ از اینکه بالاخره خودت باشی؟ از اینکه حس کنی؟»
و بعد، قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، او دستم را گرفت و به سمتِ درِ خروجی اتاق کشید.
«وقتشه سنا. وقتشه که یک بار برایِ همیشه، این ترس رو کنار بذاریم.»
با کلماتی که از ترسِ سرنوشتِ نامعلوم بر زبانش جاری بود، مرا به سمتِ خودرویِ خودش هدایت کرد. او به من یک انتخابِ سخت داده بود: یا ادامه دادنِ این دروغِ دردناک، یا قدم گذاشتن در مسیری ممنوعه که آغازش، پایانِ تمامِ چیزهایی بود که میشناختم.
با دلهره سوارِ ماشین شدم. او با سرعتی زیاد شروع به حرکت کرد. مقصد نامعلوم بود، اما احساس میکردم که به سویِ نقطهای میرویم که دیگر هیچ بازگشتی از آن وجود ندارد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۰: «نقطهی جوش»
وحشتِ ناشی از بازگشتِ لیسان، مانند موجی سرد مرا در بر گرفت. تهیونگ با آن نگاهِ سرد و بیتفاوتش، انگار که نمایشی را به پایان رسانده باشد، از اتاق بیرون رفت. دیگر اثری از آن تب و تابِ شب گذشته نبود؛ حالا تنها یک سکوتِ سنگین و ترسناک باقی مانده بود.
لیسان با خوشحالی وارد شد، کیفهای خریدش را روی میز گذاشت و با هیجان از جزئیاتِ مراسمِ نامزدی و لباسهایی که انتخاب کرده بود تعریف میکرد. تلاش میکردم تا با لبخندی کمرنگ و جوابهای کوتاه، او را راضی نگه دارم، اما ذهنم درگیرِ حرفهای تهیونگ و نگاهِ سردش بود. هر کلمهای که لیسان میگفت، مانند خنجری در قلبم فرو میرفت. چطور میتوانستم در این نمایشِ دروغین، نقشِ دخترِ خوشحال و بیخبر را بازی کنم؟
در تمامِ طولِ روز، حضورِ تهیونگ در خانه، مانندِ سایهای شوم، حس میشد. با لیسان میخندید، با او صحبت میکرد، اما نگاههایش گاهی با من تلاقی پیدا میکرد؛ نگاههایی که هیچکس دیگری متوجهِ معنایشان نمیشد. هر بار که چشمانمان به هم گره میخورد، موجی از ترس و گناه مرا فرا میگرفت. او داشت بازی میکرد، نمایشی که در آن، من هم مجبور به ایفای نقش بودم.
عصر که شد، تهیونگ به بهانهیِ صحبت دربارهیِ جزئیاتِ مراسم، به اتاقِ من آمد. لیسان در پذیرایی مشغولِ تماشایِ تلویزیون بود و صدایِ خندههایش به گوش میرسید. تهیونگ در را پشتِ سرش بست.
«دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم، سنا.» صدایش آرام بود، اما قاطعیتِ عجیبی در آن بود.
«این بازی داره منو نابود میکنه. من واقعاً به تو علاقهمند شدم. اون حسِ لعنتی، از هر چیزی که بین من و مادرت بود قویتره.»
نفس در سینهام حبس شد. «تهیونگ، این دیوانگیه! ما نمیتونیم...»
حرفم را قطع کرد. «میتونیم. اگه تو بخوای.» به سمتِ من آمد و دستش را رویِ گونهام گذاشت. نوازشِ انگشتانش، همان لرزشِ آشنا را در بدنم انداخت.
«من دیگه نمیتونم نقشِ نامزدِ وفادار رو بازی کنم. ولی نمیخوام زندگیش رو هم خراب کنم. این تنها راهه... یه راهِ مخفی.»
او داشت به مسیری اشاره میکرد که پایانش نامعلوم بود؛ مسیری که تمامِ ارزشها و باورهایم را زیرِ پا میگذاشت.
«من... من میترسم.»
تهیونگ لبخندی زد که در تاریکیِ اتاق، شبیه به لبخندِ یک گربه بود. «از چی؟ از اینکه بالاخره خودت باشی؟ از اینکه حس کنی؟»
و بعد، قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، او دستم را گرفت و به سمتِ درِ خروجی اتاق کشید.
«وقتشه سنا. وقتشه که یک بار برایِ همیشه، این ترس رو کنار بذاریم.»
با کلماتی که از ترسِ سرنوشتِ نامعلوم بر زبانش جاری بود، مرا به سمتِ خودرویِ خودش هدایت کرد. او به من یک انتخابِ سخت داده بود: یا ادامه دادنِ این دروغِ دردناک، یا قدم گذاشتن در مسیری ممنوعه که آغازش، پایانِ تمامِ چیزهایی بود که میشناختم.
با دلهره سوارِ ماشین شدم. او با سرعتی زیاد شروع به حرکت کرد. مقصد نامعلوم بود، اما احساس میکردم که به سویِ نقطهای میرویم که دیگر هیچ بازگشتی از آن وجود ندارد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۰۱
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط