دوست دارم که یک شبه

دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!

حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرزنی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرزنان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
دیدگاه ها (۱)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم ،بعد بیایم و با عصای...

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،بعد بیایم و با عصایی...

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،بــعد بیایـم و با عص...

عاشقانه ها

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،بــعد بیایـم و با عَ...

دوست دارم،که یک شبه شصت سال را سپری کنم ،بعد بیایم و با عصای...

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنمبعد بیایم و با عصایی ...

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،بعد بیایی با عصایی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط