wolf
✧wolf✧
✯part:²³
این چند روزی که هانا توی عمارت بود جنا و تهیونگ از هم فاصله گرفته بودن تهیونگ دوست داشت این فاصله رو از بین ببره و جنا دلش برای تهیونگ تنگ شده بود ولی قبول نمیکرد.
نصف شب جنا از اتاقش بیرون اومد و از پله ها پایین اومد که متوجه تهیونگ و هانا توی آشپزخونه شد ناخداگاه وایساد و قایم شد
تهیونگ: هانا بیخیال میشی؟
هانا: تهیونگ خوب میدونی چرا اومدم اینجا
تهیونگ: و منم گفتم جنا رو دوست دارم
هانا: اون حتی نگاهت هم نمیکنه
تهیونگ: برام مهم نیست من دوستش دارم و خیلی وقته بهت جواب رد دادم بیخیال شو
هانا: تا وقتی باهم ازدواج نکنیم من از اینجا نمیرم
تهیونگ: تو احتمالاً دیونه شدی
جنا قدم برداشت و طوری که انگار چیزی نشنیده وارد آشپزخونه شد
جنا: ببخشید مزاحمتون شدم(سرد)
تهیونگ و هانا بهش نگاه میکردم جنا بعد از آب خوردن لیوان رو کنار گذاشت
جنا: بهتره بخوابید دیر وقته
جنا از آشپزخونه بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش راه افتاد هانا همون جا وایساده بود
جنا: کجا دنبال من میای؟
تهیونگ: میخوام باهات حرف بزنم
جنا: ولی من نمیخوام
تهیونگ بی اهمیت به راهش ادامه داد و وارد اتاق جنا شد جنا روی تخت نشست و تهیونگ کنارش
تهیونگ: به سوالی میخوام بپرسم که همین الان باید جواب بدی
جنا: چی شده؟
تهیونگ: میدونی که پدر بزرگم چقدر اسرار داره ازدواج کنم
جنا: خب به من چه؟
تهیونگ: فقط دو راه دارم یا با تو ازدواج کنم یا هانا با این تفاوت که من تو رو دوست دارم انتخاب خودته
جنا: زده به سرت من تازه توی ۲۲ سالگی هستم تازه میخوام از زندگیم لذت ببرم بعد تو میگی میخوای باهام ازدواج کنی؟
تهیونگ: آره فقط اگر بخوای
جنا: برو بیرون میخوام بخوابم
تهیونگ جواب رد شنیده بود اعصبی و ناراحت از اتاق بیرون رفت.
جنا تا صبح نتونست بخوابه سوالاتی مثل : واقعا دوستش دارم؟ باهاش ازدواج کنم؟ میتونم دیدن هانا و تهیونگ کنار همدیگه رو تحمل کنم؟
(≧▽≦)
خوشگلای من شرمنده دیر پارت گذاشتم صبر کنین پارت بعدی هم براتون بنویسم ✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:²³
این چند روزی که هانا توی عمارت بود جنا و تهیونگ از هم فاصله گرفته بودن تهیونگ دوست داشت این فاصله رو از بین ببره و جنا دلش برای تهیونگ تنگ شده بود ولی قبول نمیکرد.
نصف شب جنا از اتاقش بیرون اومد و از پله ها پایین اومد که متوجه تهیونگ و هانا توی آشپزخونه شد ناخداگاه وایساد و قایم شد
تهیونگ: هانا بیخیال میشی؟
هانا: تهیونگ خوب میدونی چرا اومدم اینجا
تهیونگ: و منم گفتم جنا رو دوست دارم
هانا: اون حتی نگاهت هم نمیکنه
تهیونگ: برام مهم نیست من دوستش دارم و خیلی وقته بهت جواب رد دادم بیخیال شو
هانا: تا وقتی باهم ازدواج نکنیم من از اینجا نمیرم
تهیونگ: تو احتمالاً دیونه شدی
جنا قدم برداشت و طوری که انگار چیزی نشنیده وارد آشپزخونه شد
جنا: ببخشید مزاحمتون شدم(سرد)
تهیونگ و هانا بهش نگاه میکردم جنا بعد از آب خوردن لیوان رو کنار گذاشت
جنا: بهتره بخوابید دیر وقته
جنا از آشپزخونه بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش راه افتاد هانا همون جا وایساده بود
جنا: کجا دنبال من میای؟
تهیونگ: میخوام باهات حرف بزنم
جنا: ولی من نمیخوام
تهیونگ بی اهمیت به راهش ادامه داد و وارد اتاق جنا شد جنا روی تخت نشست و تهیونگ کنارش
تهیونگ: به سوالی میخوام بپرسم که همین الان باید جواب بدی
جنا: چی شده؟
تهیونگ: میدونی که پدر بزرگم چقدر اسرار داره ازدواج کنم
جنا: خب به من چه؟
تهیونگ: فقط دو راه دارم یا با تو ازدواج کنم یا هانا با این تفاوت که من تو رو دوست دارم انتخاب خودته
جنا: زده به سرت من تازه توی ۲۲ سالگی هستم تازه میخوام از زندگیم لذت ببرم بعد تو میگی میخوای باهام ازدواج کنی؟
تهیونگ: آره فقط اگر بخوای
جنا: برو بیرون میخوام بخوابم
تهیونگ جواب رد شنیده بود اعصبی و ناراحت از اتاق بیرون رفت.
جنا تا صبح نتونست بخوابه سوالاتی مثل : واقعا دوستش دارم؟ باهاش ازدواج کنم؟ میتونم دیدن هانا و تهیونگ کنار همدیگه رو تحمل کنم؟
(≧▽≦)
خوشگلای من شرمنده دیر پارت گذاشتم صبر کنین پارت بعدی هم براتون بنویسم ✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۴۷۹
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط